قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

سلام گل قشنگم...

یه قصه:

پیرمرد خیلی آشفته است... با خودم می گم الان سکته می کنه... پیرهن لیمویی اش، زیر کتش قیافه ی بدی گرفته .. یکی در میون دکمه هاش بازه... گویی از خط مقدم برگشته!!

بی خود اینطرف و اونطرف می ره.. اینقدر پریشونه انگار بدش نمیاد یکی رو گیر بیاره یه کتک حسابی بهش بزنه خیالش راحت شه... یهو وسط راهرو بین اونهمه جمعیت داد می زنه: بابا مسئول اینجا کیه؟ چشمش به یکی از دکترا میفته.... می دوه سمتش داد می زنه: آقا مسئول اینجا کیه؟ آخه این درسته؟ درسته زن و مرد اینجوری قاطی هم بچپن تو یه اتاق اونقدری؟ آخه اینجا سر و سامون نداره؟ مسئول نداره؟...

نشسته ام کنار دیوار و تو روی شوفاژ... هی پاتو می زنی به شوفاژ و هرازگاهی غر می زنی: بیا از اینجا فرار کنیم مامان! بیا بریم تو ماشین!... حق داری...

می گم می دونم مامان، منم خسته ام... الان می ریم... ساعت هاست دارم همینو می گم...

به مردم نگاه می کنم... خیلی وقته دارم این کارو می کنم... سراسیمه میان و می رن معلوم نیست اینجا چه خبره... یه پیرزنی به زور از لای جمعیت میاد بیرون... میون حرف های بی مخاطبش می گه تازه یکی هم زدن تو گوشم!... مردم به زمین و زمان فحش می دن و به در و دیوار بد و بیراه می گن... به خدا مردم حق دارن...

پذیرش جلوی در می گه واکسن تموم شده برین فردا بیاین... بی خود می گه... می شنوم که یکی می گه اگه تموم شه که اینجا رو به آتیش می کشم... من از هفت صبح اینجام...

صبح گفت واکسن نداریم تا ظهر می رسه... نیم ساعت بعدش گفت واکسنا رسیده برین پولو واریز کنین... حالا می گه واکسن تموم شده و مردم فیش واریز دستشونه.... اونم نفری سی و شیش تومن!!!

حدود دوازده است... جمعیت انگار کم نمی شه اما من همچنان نشستم می خوام ببینم آخر این قضیه کجاست؟!...

می برمت بیرون... مردم روی کارتن کف خیابون نشستن... راست می گن لابد... از هفت صبح اینجان... بیخود خیابونا رو پیاده طی می کنیم بلکه اتفاقی بیفته...

تو ذهنم هنوز بلواست... زن و مرد تو یه اتاق دوازده متری رو سر و کله همدیگه فریاد می زنن... همدیگه رو هل می دن می زنن... بد و بیراه بار هم می کنن!!... یکی خودش اومده بیرون چادرش مونده بین جمعیت... مردمو می زنه و ترکی فحش می ده... خب لابد داره فحش می ده دیگه... از چشاش معلومه!!

فکر می کنم چه خوبه زیارت گاه هامون زنونه مردونه است... می گم ربطشو...

باز بر می گردیم داخل... هنوز ازدحام جمعیت و سر و صدا... همه فریاد می زنن انگار آیه اومده فرج در فریاده... یه سری حالا کارتاشونو گرفتن و یه طرف دیگه بلوا راه انداختن که نوبتی واکسن بزنن...

نگفتم؟ اینجا هلال احمر تهرانه... خیلی هم جای پرتی نیست... میدون انقلاب... این مردم اما راستش درست نمی دونم از کجا اومدن؟! اینقدر می دونم که همه برای واکسن مننژیت اومدن... یا مکه یا کربلا... این سیم رابط اون قضیه بالاس....

به کناریم که مثل همه غر می زنه گفتم خوبه همه هم می خوان برن سفر زیارتی!! اینجور مواقع که می شه دیگه محرم نامحرم هم سرمون نمی شه!!

چند بار اومدم برم تو صف دیدم نه اصلا نمی شه... کار ندارم تقصیر کیه؟ تقصیر پذیرش جلوی در که مدام می گه واکسن تموم شده یا باقی کارکنا که هی می گن تضمین نمی کنم واکسن بهتون برسه ممکنه تموم شه.. یا تقصیر خودمون که .... دیگه که نداره....

دست آخر اینقدر یه گوشه نشستم و به این جمعیت نگاه کردم که کم رنگ شدن و بعد رفتم تو صف انگشت شمارایی که مونده بودن... صدای اذان... کارتمونو گرفتم و بعد پروژه بعدی...

باز رفتم یه گوشه نشستم همه رفتن تو تا صف شد اندازه ده پونزده نفر... ما هم رفتیم تو صف...

حالم اصلا خوب نیست... هنوز بدجوری سر گیجه دارم... قرصمو نخوردم... فکر می کنم خدا کنه این واکسنه خیلی عوارض نداشته باشه... پاهام دیگه جون نداره دلم می خواد بشینم... اما دیگه چیزی نمونده...

تو هم حالت خوب نیست مدام غر می زنی و خط و نشون می کشی که من واکسن نمی زنما.. فقط تو بزن... حتی حوصله ندارم در موردش باهات حرف بزنم... هوا فوق العاده گرمه و شلوغی هم آدمو از پا می ندازه...

یه سری قبلش گریه کردی یه سری بعدش اما هرچی بود تموم شد... حالا بقلت کردم دارم می برمت سمت ماشین که سر خیابون پارکه...

حس می کنم الانه که بیفتم و اگه بیفتم؟...

تو هنوز گریه می کنی ماشین کوره آتیشه...

با خودم می گم آخه این چه وضعیه؟ واقعا این چه وضعیه؟ گاهی فراموش می کنم ما هم شهر نشینیم... تهران که اینجوریه تو شهرستانا چه خبره؟

یاد حرف پیرمرد میفتم: آخه اینجا مسئول نداره؟

یاد مردمی که به زمین و زمان فحش می دن... با خودم می گم: به خدا مردم حق دارن!

http://www.inn.ir/iran_media/image/2009/11/504561109_orig.Bmp

...................

این قصه امروزمون بود... از صبح تمام تهرونو زیر پا گذاشتیم... یه سری رفتیم دهکده المپیک می گن درمانگاه ها این واکسنو نمی زنن فقط هلال احمر می زنه... حالا هلال احمر کجاست؟ یکی می گه انقلاب.. تو انقلاب می گن میدون حر... از میدون حر پاسمون دادن پاستور و باز انقلاب و خلاصه پیداش کردیم... بقیه اشم که گفتم واست...

یکی تو صف ازت پرسید تو هم می خوای بری مکه؟ گفتی نه من مکه رو دوست ندارم تو هواپیما حالم بد می شه... من فقط شمالو دوست دارم!!

.................

دوستای خوب فاطمه، حلال کنین خدا بخواد اول خرداد می ریم مکه... به یاد همتون هستیم ان شاءالله... دعا کنین اونجور که باید بریم و اونجور که باید برگردیم... مخصوصا برای فاطمه دعا کنین که تو گرما اذیت نشه...

خلاصه خیلی التماس دعا داریم از همتون...

یا علی


[ شنبه 91/2/23 ] [ 5:31 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

انتخابات تعیین کننده زمان ظهور است

بسم الله الرحمن الرحیم

سالهاست که امت رسول الله همچون ایتامی که والدین خود را از دست داده اند و هر روز تحت قیومیت فردی در می آیند ، دایه هر چقدر هم مهربان باشد جای مادر را نمی گیرد .

 رسول الله  فرمودند : « أَشَدُّ مِنْ یُتْمِ الْیَتِیمِ الَّذِی انْقَطَعَ عَنْ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ یُتْمُ یَتِیمٍ انْقَطَعَ عَنْ إِمَامِهِ وَ لَا یَقْدِرُ عَلَى الْوُصُولِ إِلَیْه » : ناگوارتر از یتیمى فرد بى‏مادر و پدر، یتیمى آن کسى است که از امامش دور افتاده، و توان وصول به او را ندارد .یتیم ، ایتام ، امام زمان،دلایل غیبت، فتنه،انتخابات،عاشورا،ظهور،موانع ظهور،مشایی، شکن ، فیلم ، سانسور ، مرگ

جرم ما چیست ؟ چرا سرگردان و بی سرپرست مانده ایم ؟

چه گناهی کرده ایم که خداوند امام و سرپرست ما را از ما گرفته است ؟

به چه دلیل امام زمانمان که باید بالای سرمان بود و در این آشفته بازار مارا به ساحل نجات می رساند خود را از ما پنهان کرده است ؟

می گویند دلیل غیبت عدم آمادگی مردم بوده است و ترس از جان امام ، آری شاید1200 سال قبل شیعه کم بود و دشمن زیاد بود ولی اکنون با وجود این همه دوست دار اهل بیت چرا امام باز نمی گردد ؟

آیا مردم آماده نیستیند ؟

می گویند امام وقتی می آید که مردم بخواهند ، این همه ندبه و دعای فرج ، پس چرا آن عزیز تعلل می کند ؟

آیا مردم امام را نمی خواهند ؟

وقتی به تاریخ نگاه می کنیم و میبینیم با امیر المومنین و سایر ائمه چه کردند دلمان آتش می گیرد ، اهل کوفه را لعن می کنیم به خاطر آن معامله ای که با اهل بیت کردند آن ابواب علم و رحمت و برکت الهی را به کیسه های زر فروختند .

ما که شیعه هستیم ، هرگز با امام خود این معامله را نمی کنیم ، مگر ما اهل کوفه ایم ؟

یعنی ممکن است که شیعه رای خود را به کیسه های زر بفروشد ؟

تاریخ را باید خواند نه برای سرگرمی بلکه برای عبرت ، ما که از علی علیه السلام دم می زنیم و مگر می شود زیر پرچم معاویه شمشیر بزنیم ؟

خداوند در قرآن حکیم می فرماید : انّ الله لا یُغیِّرُ ما بقوم حتّی یغیّرو ما بانفسهم ، سرنوشت هیچ قومی عوض نمی شود مگر به دست خود آن قوم ، یعنی ما نیز خودمان این سرگردانی و بی سرپرستی را انتخاب کرده ایم ؟

برادر و خواهر من اگر امروز من و شما بی سرپرست و امام رها شده ایم و در طوفان بلایای آخرالزمان گرفتار شده ایم نه این خواست خداوند است نه تقصیر گذشتگان است و نه تقصیر دشمنانمان ،مقصر خودمان هستیم ، من و شما و برادرانمان ، همان هایی که سنگ علی به سینه می زنند و دعای ندبه می خوانند و العجل سر می دهند .

مقصر من و شمایی هستیم که منتظریم تا دنیا پر از فساد شود آنگاه مهدی بیاید .

دلیل غیبت امام و عزیز ما بی لیاقتی من و تو است ، دلیل غیبت حقارت نفوس ماست .

مهدی وقتی می آید که مردم حق را بخواهند و حق را انتخاب کنند و جان را در راه حق بدهند .

چرا امام زمان ظهور کند در حالی که مردم هنوز قدرت تشخیص و انتخاب حق از باطل را ندارند ؟ سی سال از انقلاب اسلامی گذشته است و مردم نفهمیده اند حق کیست و باطل کیست و منافق کیست .

مردمی هم که باطل را می بینند و می شناسند باز به خاطر چند هزار تومان حق را به باطل می فروشند ، با چشم خود می بینند فلان آقای کاندید با عوام فریبی و وعده های کذایی و نهار و شام دست و پا میزند تا به هر قیمت ممکن به صندلی قدرت برسد ولی باز حاضرند بخاطر رسیدن به چند هزار تومان هم که شده به او رای بدهند ، آخر سر هم  نق می زنند که هر که پایش به پست و مقام می رسد خیانت می کند ، خیانت را اول من و شما می کنیم که به سراغ حق نمی رویم و به دست و پایش نمی افتیم که مسئولیت ما را بر عهده بگیرد وقتی هم که فاسدان و فاسقان به میدان می آیند هر که زرش بیشتر بود اورا سرپرست خود می کنیم .

این همان جریانیست که علی علیه السلام را خانه نشین کرد ، مردم آن زمان رای خود را به کیسه های زر فروختند و به معاویه رای دادند اکنون ما با چند ریال به عمر و عاص ها رای می دهیم و داغ جگر علی را تازه می کنیمفتنه ، موسوی ،کروبی ، خاتمی ، منافق ، امام زمان،موانع ظهور ، رهبری ، ashora . ashura

وقتی سراغ حق نروی باطل به سراغ تو می آید در زمان امام حسین و سید الشهدا علیهما السلام نیز اینگونه شد ، عده ای حق را شناختند و سکوت کردند ، عده ای کور و جاهل ماندند و به باطل رای دادند و عده ای حق را شناختند و رای خود را به درهم و دینار فروختند .

مگر اکنون اینگونه نیست ؟

اگر همین مردم در زمان پیامبر بود باز سقیفه اتفاق می افتاد و علی خانه نشین می شد ، باز نهروان تکرار می شد و صلح بر حسن تحمیل میشد و حسین به مسلخ می رفت .

در انتخابات 88 دیدیم چه شد ، اگر نبود لطف الهی علی زمان را خانه نشین می کردند .
در این سی و چند سال چقدر به مالک ها رای داده ایم و چقدر عمر عاص ها و معاویه ها را سر کار آورده ایم ؟

برایتان عجیب نباشد چطور مردم علی علیه السلام را انکار می کردند و او را فاسد و بی نماز می دانستند و او را تنها گذاشتند ، به زمان خودمان بنگر ، در مورد علی زمان چه دیدگاه هایی وجود دارد ؟ چقدر از افراد هستند که فریب عمر و عاص های داخل و خارج نشین را خورده اند و علی مولود کعبه ولایت را انکار می کنند و به او تهمت هایی می زنند که لایق خودشان است !

این غیبت و این غربت بر اثر جهل ما و بی لیاقتی ماست ، امام  وقتی ظهور می کند که حداقل 313 نفر حق را بشناسند و قلبهایشان مانند کوه استوار باشد و شیعیان غربال گردند .

معمّر بن خلّاد گوید: شنیدم امام رضا علیه السّلام (این آیه را تلاوت) مى‏فرمود: «آیا مردم پنداشته‏اند که تنها به اینکه بگویند ایمان آوردیم رها مى‏شوند و ایشان مورد آزمایش قرار نخواهند گرفت» سپس به من فرمود آزمایش چیست؟ عرض کردم:
فدایت شوم آنچه به نظر ما مى‏رسد عبارت از گرفتارى در دین است پس فرمود: گرفتار و مبتلا مى‏شوند همچنان که طلا گرفتار (بوته آزمایش) مى‏شود سپس فرمود: خالص مى‏شوند همچنان که طلا (پس از رفتن در بوته آزمایش و کوره) خالص مى‏شود».

بلی اینگونه نیست که هرکس که به لب دعای ظهور کرد خداوند او را از منتظرین بداند یا هرکس هیئت رفت و اهل بیت را دوست داشت و برای آنها گریه کرد امتحان نگردد بلکه غربال خواهیم شد ، امتحان خواهیم شد ، مایی که در امتحانات ابتدایی مانند انتخابات رفوزه می شویم وای به حالمان در فتنه های بزرگتر .

عبد اللَّه بن حمّاد از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که یکى از یاران آن حضرت بر او وارد شد و عرض کرد: فدایت گردم، به خدا قسم من شما و هر کس دوستدار شماست دوست مى‏دارم اى سرورم چقدر شیعه شما زیادست، حضرت فرمود: بگو آنان چه مقدارند؟ عرض کرد: بسیار زیاد، حضرت فرمود: مى‏توانى آنان را بشمارى؟ عرض کرد: تعدادشان بیشتر از اینها است، پس امام صادق علیه السّلام فرمود:
آگاه باش هر گاه آن عدّه وصف شده که سیصد و ده نفر و اندى هستند شمارشان کامل شود، آنگاه چنان که شما مى‏خواهید خواهد شد، لکن
شیعه ما کسى است که صدایش از حدّ گوش خودش نمى‏گذرد ( نامه سرگشاده نمی نویسد ) و نیز کینه و ناراحتى درونش از حدّ پیکر او تجاوز نمى‏کند، و ما را آشکار نمى‏ستاید و با دشمنان ما نمى‏ستیزد ( تقیه می کند )، و با عیبجویان ما هم‏نشینى نمى‏کند، و با بدگویان ما هم سخن نمى‏شود و آنان را که با ما دشمن هستند دوست نمى‏دارد و با دوستان ما دشمنى نمى‏ورزد؛

عرض کردم پس چه کنم با این شیعه گوناگون که گویند ما بر طریق تشیّع هستیم؟ فرمود: اینان خود گرفتار جدائى و آزمایش خواهند گشت و تبدیل و جابجائى در میانشان رخ خواهد داد و به قحطى و کمبود که نابودشان سازد (مبتلا شوند) و شمشیرى که خونشان بریزد و اختلافاتى بهم رسد که پراکنده‏شان کند.
همانا شیعه ما کسى است که همچون سگان پارس نکند و همانند کلاغ حرص نورزد و نزد مردم به گدائى دست نیازد اگر چه از گرسنگى بمیرد،

عرض کردم: فدایت شوم چنین افرادى را که بدین صفت موصوف‏اند در کجا جستجو کنم؟ فرمود: آنان را در گوشه و کنار زمین بجوى، آنان کسانى هستند که زندگى سبکى دارند و خانه بدوش هستند که اگر حاضر باشند شناخته نمى‏شوند و اگر از نظرها پنهان شوند کسى متوجّه آنان نمى‏گردد و اگر بیمار شوند عیادت نمى‏شوند و اگر خواستگارى کنند با آنان ازدواج نشود، و اگر وفات یابند بر جنازه آنان کسى حضور نیابد، آنان کسانى‏اند که در اموالشان با یک دیگر مواسات مى‏کنند و در آرامگاه خود با یک دیگر دیدار و ملاقات دارند و خواسته‏هایشان با یک دیگر برخورد و اختلاف پیدا نمى‏کند هر چند از شهرهاى گوناگون باشند».(غیبت نعمانى-ترجمه غفارى، ص: 291 )
چه تضمینی وجود دارد که ما از آن شیعیان باشیم  در حالی که نامه سرگشاده می نویسیم و در برخورد با مسایل غرض ورزی و یک دندگی می کنیم و برای هم شاخ و شانه می کشیم و  حق را قربانی اثبات خود می کنیم و دشمنان دین را دوستان خود مینامیم و در مقابل دوستان خداوند تکبر می کنیم ؟

و چگونه است حال آن ابلهانی که اینان را یاوران حضرت مهدی و فرمانده سپاه آن حضرت معرفی می کنند ؟

مفسدین ، قرآن، کربلا،معجزه،عاشورا،حسینی،مشایی،اختلاص،خانم،دختر،جوان،مهدویت،طلبه، بی تعارف

چه کنیم که ریزش نکنیم و جزء رفوزه ها نباشیم  .

امامان علیهم السلام ریسمانان الهی هستند که هرکه به آنان چنگ زند گمراه نمی گردد و به منزل هدایت می رسد  این مخازن علم الهی و ابواب رحمت خداوند برای جلوگیری از ریزش ما در زمان غیبتشان دستور العمل های لازم را صادر فرمودن اند :

توقیع مقدسی که شیخ صدوق از اسحاق بن یعقوب نقل می کند که حضرت ولی عصر علیه السلام در پاسخ به پرسشهای او به خط مبارکشان نوشتند: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم». در رویداد هایی که اتفاق می افتد به راویان حدیث ما مراجعه کنید زیرا آنها حجت من بر شما و من حجت خدا بر آنها هستم .(وسائل الشیعه، ج 27، ص 140)

  امام صادق علیه السّلام نقل است که فرموده: علماى شیعه ما همچون مرزداران، مانع یورش شیاطین به شیعیان ناتوان شده، و جلوى غلبه ناصبان شیطان صفت را مى‏گیرند. پس بدانید هر که این گونه در مقام دفاع از شیعیان ما برآید فضیلتش از جهادکننده با روم و ترک و خزر، هزاران بار بیشتر است، زیرا آن از کیش پیروان ما دفاع مى‏کند و این از جسم آنان.

 و به اسنادى که گذشت از امام هادى علیه السّلام نقل است که فرمود: اگر در پس غیبت امام قائم علیه السّلام علمائى نبودند که داعى بسوى او بوده و اشاره به او کنند، و با براهین الهى از او دفاع نمایند، و بندگان مستضعف خدا را از دام ابلیس و اعوانش برهانند، و از بند نواصب (دشمنان اهل بیت) رهایى بخشند، همه مردم از دین خدا دست کشیده و مرتدّ مى‏شدند. لکن علماء کسانى هستند که زمام قلوب شیعیان ضعیف ما را در دست داشته و مهار مى‏کنند، همچون ناخداى کشتى که سکّان آن را در دست دارد. این گروه همان شخصیتهاى برتر و افضل در نزد خداوند با عزّت و جلال مى‏باشند.ولایت فقیه،امامت توحید ، مهدویت،خامنه ای ، ولایت فقیه، شکنجه،علامه،کربلا،جاویدان،شاه ،فتنه،مشایی

آری  راه نجات در زمان غیبت امام زمان علیه السلام مراجعه به  فقهایی است که  راویان و عاملان احادیث اهل بیت علیه السلم هستند ، هر کس جا پای آنان بگذارد  نجات می یابد و هر که  مخالفت آنان کند گمراه می شود .

امام صادق علیه السلام فرمودند: «هر کس از شما حدیث ما را نقل می کند و در حلال و حرام ما نظر دارد و احکام مارا می شناسد به حکومت او رضایت دهید . همانا من اورا حاکم شما قرار دادم پس وقتی او به حکم ما حکم کرد اگر قبول نشود سبک شمردن حکم خداست و رد بر ماست و رد ما رد خداست و آن در حد شرک به خداست » ( اصول کافی، ج 1، ص 67؛ وسائل الشیعه، ج 18، ص 98.. )

چقدر یاور علی بوده ایم و چقدر فریب قرآن های بر نیزه را خورده ایم ؟


[ دوشنبه 91/2/18 ] [ 3:43 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام. این پست در مورد علائم و نشانه های فراماسونری در معماری کشورهای اسلامی خصوصا میهن اسلامیمان ایران است که حائز توجه و اهمیت زیادی است. ادامه مطلب


[ یکشنبه 91/2/17 ] [ 3:55 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام گل نازم...

اینجایی که زندگی می کنیم می گن عصر سرعت جاریه! دیده نمی شه اما می گن هست... حس هم نمی شه... همیشه هم وقت کم میاریما اما هست دیگه هست! اصلا عصر سرعت به این معنی نیست که سرعت عملمون بالاتره معنی اش اینه که به سرعت بیشتری زمان رو از دست می دیم... کیه که این روزا اعتراف نکنه زمان مث باد می گذره؟!

خوشمون میاد همه چیزو خراب کنیم که دوباره از اول به دست خودمون بسازیم اصلا یه مزه دیگه ای داره خودمون یه چیزو بسازیم مثل بچگیامون...

مثلا قدیم ترها هر خانواده ای یه خر داشت (میانگین دیگه) هم حکم سواری داشت هم حکم بارکشی. یعنی دوکاره بود. تازه با محیط زیست هم کاملا همخونی داشت! هم اون به درد محیط زیست می خورد هم محیط زیست به درد اون. تازه هیچ تو تاریخ ثبت نشده که دو تا خر با هم تصادف کرده باشن!! با همون خر به تمام افراد فامیل خودمون و پدرمون و مادرمون و جد اندر جدمون سر می زدیم. چقدر خوش بودیم همه دور هم. کسی دیگه غمی تو دلش نمی موند. مشکلی برای کسی باقی نمی موند. صله ارحام یعنی این. عمر می کردیم در حد بوندسلیگا! چیکار کردیم؟ دیدیم خوشی بهمون نیومده خر آهنی ساختیم. حالا تو هر خونه ای به تعداد اعضای خانواده خر آهنی هست. نه طبیعت باهاش می سازه نه اون با طبیعت. جا نیست خرامونو ببریم بیرون. همین که بریم بیرون می خوریم به هم. هرروز آمار جدید تصادفات و مرگ های ناشی از اون. هیچ هم سرعتمون بیشتر نشد. هیچ هم به کارهای بیشتری نمی رسیم. همون کندی خر قدیمو داریم بس که ترافیکه. زیاد هم جاهای دور نمی شه رفت بس که یونجه خر جدید گرونه! حالا هی هرروز یه چیز تازه به خوردش می دیم با محیط زیست هماهنگ شه! خب چه کاریه؟ خر قدیم هم که همین کارو می کرد. اینقدر هم دردسر نداشت. اصلا آدمیزاد رسمشه. تو هرچیز دست ببره می زنه خرابش می کنه.

امثال این زن خانه ی نویسنده، یه بار تو هفته غذا می پزیم قد یه دیگ! می ذاریم تو فریزر و هفت روز هفته غذای تکراری می خوریم تا وقتمون واسه آشپزی تلف نشه. اما بازم به کار زیادی نمی رسیم. اجدادمون که نویسنده هم نبودن! زودتر از همه دنیا- حتی خورشید خانوم- از خواب بیدار می شدن، صبحونه می ذاشتن و کارای خونه رو می کردن و تازه بیرون از خونه هم شاغل بودن با همسراشون و شاید حتی بچه هاشون می رفتن مزرعه و به جز اون وظیفه نهار و عصرونه و شام و رفت و روب منزل و شستن ظرف ها و یه بچه تو گهواره و یکی بسته به کمر و یکی آویزون گوشه چادر و هزار و یک دنیا کار دیگه رو هم به تنهایی انجام می دادن در حالی که اونا هم فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتن و تو این بیست و چهار ساعت به اندازه کافی می خوردن به اندازه کافی می خوابیدن و به اندازه کافی تفریح می کردن و در نتیجه به اندازه کافی کار می کردن. زندگی خیلی سخت بود؟ مثلا الان زندگی خیلی آسون شده؟

نه اینجوری نیست ما فقط تعریف هامون فرق کرده. تعریفمون از تحصیل علم! از اشتغال! از حتی تفریح... تعریفمون از همه چیز فرق کرده.

اگه فکر می کنیم قدیم ترها خوشبخت تر بودیم واسه اینه که انگیزه های قوی تری داشتیم. کاری به جنس مذکر ندارم اما مثلا یه زن که مشغول تحصیله الان ازش بپرسیم واسه چی درس می خونی چی می گه؟ یا چند تا از ما جز برای سرگرمی (که البته معمولا مزین به برچسب علاقه نیز هست) شاغلیم؟ منظورم بیرون خونه است کار خونه که عملا تعطیل شده! یا کدوممون برای کمک به چرخیدن اقتصاد خانواده داریم کار می کنیم؟

البته اینم بگم توقعاتمونم فرق کرده. اینا همش واسه عصر سرعته! تو عصر سرعت خونه من دیگه فقط جای استراحت نیست، محلی برای برگزاری انواع مهمانی ها، تفریحات سالم و ناسالم! انواع ورزش های ثابت و متحرک و ... است بنابراین به فضای خیلی زیادی احتیاج دارم ترجیحا شمال شهر! خب این آخری فقط واسه اینکه دسترسی به همه چیز سریع تر باشه!... در ضمن، من تمام لوازم برقی تولید شده در ژانر آشپزخانه رو نیاز دارم! واسه همون سرعت دیگه! همچنین فرزندم باید در یک مدرسه پونصد زبانه ی بلااستثناء غیر انتفاعی تحصیل کنه چون عصر سرعته در کمترین زمان باید بیشترین علم موجودو کسب کنه که تو مدرسه های عادی نمی شه! اصلا راه نداره! و هزار و یک مورد دیگه که تو عصر سرعت وقت واسه نوشتنش نیست!

همه اینا یعنی اینکه من پول خیلی بیشتری احتیاج دارم و بنابراین لازمه منم کار کنم و چون هرچی کار می کنم همه توقعاتم براورده نمی شه و اینجوری بگم هرچی پول درمیارم سیر نمی شم! بنابراین معنای اشتغال تحت الشعا قرار می گیره. اشتغال دیگه فقط برای گردوندن چرخه اقتصاد نیست. اشتغال راهی برای پرکردن شکم سوراخ آزه. آز... یعنی حرص یعنی طمع. یعنی آبکشی که هرچی توش می ریزی پر نمی شه...

اجدادمون کار می کردن که شب چیزی برای خوردن داشته باشن.. برای همین لذت تماشای طلوع و غروب آفتاب و تماشای ستاره های شب و دید و بازدید همدیگه رو از دست نمی دادن. لذت گوش دادن به موسیقی جیرجیرک ها و آواز رود و عطر خاک... لذت هایی که فراموش کردیم اما هیچ لذت ساختگی دیگه ای جاشونو برامون پر نکرد... الان آه کشیدی نه؟

از زندگی مون لذت نمی بریم اصلا نمی فهمیم چجوری میگذره. صبح تا شب خودمونو تو یه اتاق حبس می کنیم هرروز کارهای تکراری... هرروز استرس و فشار بیشتر... هرروز خستگی مضاعف... اصلا نمی فهمیم کی شب می شه کی صبح می شه... حتی دیگه درس خوندن هم تحت الشعاء کارمون قرار گرفته. کسی دنبال یاد گرفتن ندانسته ها نیست هست؟ همه دنبال مدرکیم...

امروز روز معلمه... مامانی روزت مبارک!


[ سه شنبه 91/2/12 ] [ 10:19 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام شیرین دختم....

اینقدر تو آسمون دنبال ستاره می گردم دیگه شب هم خوابشونو می بینم!!! خواب دیدم آسمون پر از ستاره است اینقدر که به سختی می شه شمردشون. با خودم فکر می کردم بالاخره ستاره های تهران زد بالای ده تا! خیلی خوشحال بودم و چشم از آسمون برنمی داشتم هرچی می شمردم تموم نمی شد... یه دنیا ستاره چشمک می زدن یه سری خیلی بزرگ و پرنور و یه سری هم دور تر و کم نور تر... خیلی خواب قشنگی بود... بـــــــله مگه اینکه تو خواب آسمون شهرمونو ستاره بارون ببینیم!!

چند وقت پیش یکی از همسایه هامون دعوتم کرد سفره حضرت ابوالفضل (ع) که قرار بود تو پارکینگ برگزار کنن. به هوای دخترش که بعد از یه بیماری سخت بالاخره به لطف ائمه اطهار از بیمارستان مرخص شده بود. بار اول بود می رفتم... از صبح صداشونو می شنیدم صبر کردم همه که جمع شدن برم یه سر بزنم و برگردم چون تولد مبینا (دختر خاله محدثه) هم دعوت بودیم و دیر می شد. سر و صداها که زیاد شد رفتم پایین. وارد پارکینگ که شدم برای چند لحظه هنگ کردم! یه لحظه یادم رفت واسه چی اومده بودم اینجا! واقعا یادم رفت!! دور تا دور پارکینگو میز و صندلی چیده بودن خیلی شیک و خوشگل و روش هم انواع و اقسام خوراکی هایی که معمولا تو این سفره ها می چینن اما احساس کردم بیشتر به عروسی دعوت شدم تا سفره ای که مزین به نام بزرگی مثل حضرت ابوالفضل (ع) شده!

حیاط ما دور تا دور مشرفه یعنی از چندین ساختمون دید داره. اونوقت یه آیینه قدی گذاشته بودن تو حیاط هرکی می خواست لباس عوض کنه می رفت تو حیاط جلوی آیینه خودشو می ساخت و میومد تو پارکینگ! اونم چه سر و وضع هایی! خییییلی اُپن یعنی به شکل غیر طبیعی! بانی مجلس که منو دید اومد جلو خوش آمد و احوال پرسی و گفت اگه می خواین لباستونو عوض کنین تو حیاط آیینه هست! خندیدم گفتم ممنون من راحتم و با همون چادر مشکی رفتم یه گوشه نشستم. هرکی میومد از تو همون کوچه که اپن بود میومد تو هم اپن تر می شد و کم کم به این فکر می کردم که اینجا موندنم واقعا درسته یا نه؟!

نمی دونم چرا ما همه چیزو با همه چیز قاطی می کنیم؟ اصلا نمی دونیم داریم چیکار می کنیم. یه ذره فکر نمی کنیم بابا هرچیزی جایی داره. مثلا فکر نمی کنیم چرا اینجور سفره ها رو ترتیب می دیم؟ قراره یه مجلس دور همی باشه آراسته به بزن و برقص یا مثلا یه مجلس مذهبیه که قراره توش نمی دونم قرانی خونده شه توسلی چیزی و اونوقت قراره منتظر باشیم کسانی که بهشون متوسل می شیم بیان مجلسمون یا نه همون اول رو سر در مجلس زدیم سفره حضرت ابوالفضل (ع) و بعد زیرش با رنگ قرمز اضافه می کنیم به دلیل بُعد سنگین عرفانی فضا از پذیرفتن خود حضرت معذوریم!!!

یاد این شعر افتادم: هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم... این هفته فقط نیا، عروسی داریم!!

چند هفته ای از این ماجرا می گذره و با هرکی در موردش حرف می زنم می گن مگه نمی دونستی سفره حضرت ابوالفضل (ع) اینجوریه. همه اینجوری لباس می پوشن و ...

نه من واقعا نمی دونستم و کاش هنوز هم نمی فهمیدم... بعد از اینهمه وقت هنوز غمش خیلی سنگینه...

هی این پا اون پا می کردم که یه جوری در برم به یه بهونه ای پاشم برم بیرون. تو این فکرا بودم که خانم جلسه اومد. شروع کرد با سلام و صلوات و اینور و اونور تا رسید به اینکه آدم می تونه هم محجبه باشه هم شیک و به روز... و خوبه آدم اینطوری باشه اونطوری باشه و بعد از منبر رفت سر اصل قضیه.... دیدم بــــــــــــــــه!!!! خانه از پای بست ویران است!!! بلندگوشو برداشت و زد زیر آواز و تا شعاع چندین کیلومتری تمام همسایه ها رو به فیض رسوند!

همیشه اینجور مواقع خنده ام می گیره اما دعای توسل که شروع شد گریه ام گرفت... به این فکر می کردم که با گذشت و بزرگواری ای که از ائمه سراغ داریم یعنی ممکنه الان تو جمع ما حضور داشته باشن؟ خیلی خجالت می کشیدم وقتی اسم حضرت زهرا (س) رو تو مجلس می بردیم. تو مجلسی که جایی برای ایشون خالی نذاشته بودیم. یا اسم حضرت ابوالفضل (ع) رو ... یا دیگر فرزندان حضرت زهرا (س) رو...

تو این چند شب ایام فاطمیه خونه یه عالم بزرگواری تو سعادت آباد، مراسم بود می رفتیم خیلی مراسم خوبی بود هم سخنران خیلی عالم و باسوادی داشت و هم مداح خوبی...

یه شب حرف همین مجالسی شد که برپا می کنیم... حرف این شد که چه خوبه تو مجلسی مثل مجلس عروسی مون از ائمه هم دعوت کنیم بیان. یعنی مجلسمون واقعا یه جوری باشه که ایشون بتونن توش حضور داشته باشن. چه اشکالی داره؟ حرف این بود که برعکس انگار اون یه شب عروسی همه با خدا قهرن... ورود خوبا ممنوعه... این یه شبو همه مجالی برای دشمنی با خدا می دونن...

حرف شهید بزرگواری بود که وقتی عروسی اش شد چند تا نامه نوشت رسما از ائمه دعوت کرد. یکی شو تو حرم امام رضا انداخت دو تا شو تو حرم حضرت معصومه.. یکی برای خود حضرت یکی هم برای حضرت زهرا.. آخه می گن حضرت معصومه نماینده حضرت زهرا هستند... بعد خواب حضرت زهرا رو دیده بود که بهش گفته بودن چرا اینقدر مضطربی... گفته بود آخه مهمونای مهمی دارم نگرانم... گفته بودن نگران نباش ما تو رو دوست داریم من که بیام بقیه هم حتما میان...

چقدر قشنگ...

ما خیلی بدیم... درسته که بدی ما از خوبی و بزرگی خدا و دوستانش چیزی کم نمی کنه اما انصافا خیلی نامردیم... نیستیم؟!

سفره فیض الهی باز بود... ما بودیم که نمک خوردیم و .... یازده ستاره آسمونمونو روشن کردن و قدر ندونستیم... خاموششون کردیم... حالا کار به جایی رسیده که التماس خدا می کنیم ستاره دوازدهم تو آسمونمون بدرخشه و راضی نمی شه...

دیگه نه دیگه.... دیگه نه!

یا علی


[ شنبه 91/2/9 ] [ 5:33 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام عروسک قشنگم.

بالاخره 90 رو تحویل دادیم 91 رو گرفتیم...

این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود دارم با تاخیر زیادی به روز می کنم

طول کشید تا حجم عکسا رو کم کنم آپلودشون کنم و بعد هم بذارمشون اینجا

ولی خب بالاخره همت کردم

امسال خیلی خدا ما رو تحویل گرفت موقع تحویل سال قم بودیم حرم حضرت معصومه (س)

بعد هم نهار به خاله لیلا زحمت دادیم و تا حدودای سه خونه خاله لیلا بودیم و بعد حرکت کردیم به سمت اصفهان و تقریبا حدودای شش خونه عمه فاطمه بابا حامد بودیم

خاله لیلا هنوز کامل خوب نشده اما واست قورمه سبزی گذاشته بود که خیلی دوست داری

اینقدر دوست داری که هروقت ازت می پرسم غذا چی دوست داری ؟ می گی قورمه سبزی (حتی تو رستوران!!!)

عمه فاطمه هم قورمه سبزی درست کرده بود چون قبلا پرسیده بودن فاطمه چی دوست داره؟

خوش به حالت همه اینقدر دوست دارن

خونه عمه فاطمه یه خورده اولش معذب بودم. بار اول بود می رفتم اصفهان و مهمون فامیل باباحامد می شدم. اما خیلی زود به خاطر خصلت خونگرمی و مهمون نوازی اصفهانی ها، احساس راحتی کردم و مدتی که اونجا بودیم خیلی به هممون خوش گذشت. فکرشو نمی کردم اینقدر راحت باشم و اینقدر بهم خوش بگذره چون من برعکس بابا حامد، چون خارج از تهران فامیل نداشتیم، عادت به اینجور مهمونی رفتن که چند روز خونه کسی زحمت بدیم ندارم. اما واقعا خیلی خوش گذشت.

از اصفهان خیلی خوشم اومد. شهر تمیز و مرتبیه. اولین چیزی که به شدت نمود می کنه می دونی چیه؟ البته واسه تهرانی ها! اینکه همه خونه ها یا اکثریت قریب به اتفاقشون کوتاهن. دو یا سه طبقه که باعث می شه همه جای شهر، آسمونو ببینی. درست برعکس تهران که هر طرف می چرخی روبروت دیوار و سنگه. جدا گاهی دقت می کنم چقدر کم آسمونو می بینیم و چقدر هم برعکس تو روحیه تاثیر داره. آدم وقتی زیاد به آسمون نزدیکه و زیاد می بیندش شاید خودش خیلی متوجه نباشه اما خیلی آروم تر و سرحال تره تا بیاد تو چهار دیواری سیمانی تهران، زیر سقف ضخیمی از دود و سرب و هر آلودگی ای که ممکنه تو این دنیا وجود داشته باشه!!

جدا نزدیکی به آسمون خیلی باعث نشاط و سرزندگی می شه..

دومین چیزی که به شدت نمود می کنه (بازم واسه تهرانی ها!) اگه گفتی چیه؟ اینکه هیچ جای شهر، متکدی (در هر سایزی که فکرشو بکنی و به هر شکل و سر و وضعی که در تصور می گنجد!!) دیده نمی شه. یعنی تو بگو یه دونه! اصلا گدا و دست فروش بین ماشین ها نمی پلکه. حتی یه دونه. درست برعکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس تهران!!

هوا خیلی خوب بود یعنی با اینکه تهران سرد بود و ما لباس گرم با خودمون برده بودیم هوا کاملا بهاری و حتی گاهی گرم بود. البته شب ها خنک بود و تو اون اتاقی که ما می خوابیدیم بخاری روشن بود و من می چسبیدم به بخاری. اما روزها خیلی خوب بود و می گم گاهی گرم بود یعنی آفتابش می سوزوند.

یه چیز دیگه اش هم خیلی دوست داشتم: اینکه شب ها آسمون اصفهان اینقدرررررررررر ستاره داره که نمی تونی بشماریش. خیلی زیاد. من شب ها به آسمون زیاد دقت می کنم. تو تهران درست دو و گاهی سه تا ستاره تو آسمون دیده می شه. چی بشه باد و طوفانی شده باشه بارون شدیدی اومده باشه و درهای رحمت الهی به رومون گشوده شده باشه که نهایتا شمار ستاره هامون به ده تا برسه. ولی همیشه یه ستاره پررنگ با یه ستاره کم رنگ تو آسمونه. یکی دیگه هم گاهی هست گاهی نیست. باید دقت کنی. چند وقت دیگه همین ماه هم تو آسمون تهران دیده نمی شه. اما آسمون اصفهان تا دلت بخواد ستاره داره.

این چیزایی که اینقدر برام جلب توجه کردن شاید در برابر زیبایی اصفهان خیلی چیز خاصی نباشن منتها از این نظر می نویسم که زیبایی تاریخی و آثار هنری اصفهان مثلا دیگه نیاز به تعریف و تمجید من نداره. کیه که از زیبایی پل ها و مثلا آثار فوق العاده ای مث منارجنبان و بقیه اماکن تاریخی اصفهان یا آثار هنری فوق العاده اش چیزی به گوشش نخورده باشه. ما که هیچی تو همه دنیا اصفهان شناخته شده اس ولی بعضی چیزا تو سفر برای آدم تازگی داره.

یا مثلا یه چیز جالبی که زیاد تو شهر شاید توریست ها توجه نکنن جوی های آبیه که وسط کوچه ها به صورت یه نهر پهن وجود داره که بهش می گن " مادی ". این مادی ها هرکدومشون یه شماره دارن و درست وسط بیشتر کوچه ها قرار دارن که باعث سرسبزی و زیبایی خاصی تو کوچه ها می شه و یه احساس آرامش خیلی خوبی می ده. صدای آب، پرنده ها و اون سرسبزی حاصل از آب. فکر کن جلوی خونه ات یه دونه از این مادی ها داشته باشی جدا دیگه غم دنیا رو فراموش می کنی!!

البته اینجور که می گن به خاطر خشکسالی معمولا اکثر مادی ها خالی از آب می شن در طول سال و توی فصل هایی مثل بهار و لابد تابستون که فصل های توریستی به حساب میان اونا رو مجددا آب می کنن مثل زاینده رود که آقا محمد می گفت تا قبل از عید کاملا خشک بود جوری که وسطش فوتبال بازی می کردن! اما به هوای توریست ها دوباره آب رو باز کردن. می گفتن خشکی زاینده رود خیلی تو روحیه مردم اصفهان اثر گذاشته بود و درصد افسردگی بالا رفته بود که خب کاملا هم طبیعیه. کسی که بین اینهمه زیبایی بزرگ شده باشه مطمئنا نمی تونه نبودنشو تحمل کنه. اینهمه زیبایی مخصوصا زیبایی شورانگیز زاینده رود، خیلی بده که موقتی باشه و در طول سال خبری ازش نباشه.

یا مثلا فرهنگ مردم.. اینکه می گن اصفهانی ها فلان خصلتو دارن یا ترکا یا لرا یا شمالی ها یا بقیه اقوام واقعا ظلم بزرگیه. چون آدم وقتی وارد این شهرها می شه ناخودآگاه دنبال این صفت بین مردمش می گرده. ولی جدا بی تعارف به نظر من اصفهانی ها خسیس نیستن. برعکس چیزی که من دیدم و بین مردمش زندگی کردم این بود که واقعا دست و دلبازن و واقعا برای مهمون سنگ تموم می ذارن. یعنی ما تهرانی ها شاید اینجوری نباشیم با همه ادعامون. اما من خیلی رو این چیزا دقت می کنم واقعا اینکه می گن اصفهانی ها خسیسن حرف بی ربطیه. اتفاقا برعکس، ما هرجا رفتیم بهترین پذیرایی رو ازمون کردن و چیز دیگه ای که خیلی توجهمو جلب کرد این بود که خیلی خیلی خونگرمن. یعنی با وجود اینکه خب من بار اول بود بینشون می رفتم اما واقعا احساس غریبگی نکردم. البته قبلا هم فامیل بابا حامدو دیده بودم اما خب گذرا در حد یه نیم روز با هم بودن. با اینحال همیشه می گفتم که مثلا دختر عمه هاشون انگار دختر عمه های منن اینقدر با هم راحت و صمیمی هستیم. اما خب اینکه بری چند روز خونشون مهمون باشی و باهاشون زندگی کنی چیز دیگه ایه. یعنی شناخت بیشتر و دقیق تری می شه به دست آورد.

وقتی اومدم خاطرات امسالو شروع کنم حرف خاصی برای نوشتن نداشتم چیزی به ذهنم نمی رسید و اصلا قرار نبود در مورد این چیزا بنویسم چون اینا خاطرات منه نه تو

ولی خب اونکه انگشتامو هدایت می کرد دوست داشت این چیزا ثبت شه

شاید برای اینکه یه یادآوری بشه که به قول دوست خیلی خوبم همه جای ایران سرای من است. وقتی ازش می پرسیدم اهل کجایی می گفت ایران. تا این اواخر نمی دونستم واقعا مال کدوم شهره. اما خیلی از این حرفش خوشم میومد که می گفت قومیت بندی فقط باعث می شه اتحادمون خدشه دار شه و از هم فاصله بگیریم و دشمن هم دقیقا همینو می خواد. در حالی که همه ما ایرانی هستیم. برای همدیگه جوک می سازیم و نسبت های غیر منصفانه به هر قومی می چسبونیم و خبر نداریم که دست استکبار هدایتگر این تفرقه افکنی هاست. البته اون خیلی قشنگ تر می گفت...

اینکه امسال اینقدر ریلکس سفر کردم و نگران از دست دادن دیدنی های شهر نبودم به این دلیل بود که قبلا یه بار دیگه رفته بودم اصفهان با خانواده خودم و تمام جاهای دیدنی رو دیده بودم چون خیلی برام مهمه چیزی رو از دست ندم ولی خب این سفر یه نمای دیگه ای داشت شاید از این نظر که با اینکه فرصتم کم بود اما زیاد نگران مراکز خاص نبودم و همین باعث شد نکات دیگه ای توجهمو جلب کنه و درواقع با یه فراغ خاطری اینبار سفر کردم. مثلا همین مادی ها که گفتم اگه نگم یکی از زیباترین دیدنی های شهره اما واقعا چیزیه که لااقل برای ما تهرانی ها، از دست دادنش جدا حیفه. کسی بخواد بره اصفهان حتما پیشنهاد می کنم یه سری به کوچه پس کوچه ها بزنه چون هر طرفش می چرخی چیزای شگفت آوری می بینی.

یه چیز جالبی که اکثر مساجد اصفهان دارن اینه که یه زنجیری جلوی درشون آویزونه البته اینو من تو سفر قبلی فهمیدم و امسال که دوباره دیدمشون تجدید خاطره شد. عکسشو ندارم متاسفانه اما این زنجیر به صورتی بسته شده که موقع ورود به مسجد باید سرتو خم کنی از زیرش رد شی تا اون حالت خضوع و احترام برای ورود به حریم خدا رو داشته باشی. اینم از نکات خیلی جالبی بود که معمولا کم اطلاع دارن در موردش.

معمولا وقتی به اینجور جاهای تاریخی می ریم بیشتر توجه به زیبایی بنا داریم و انصافا هم گاهی زیبایی بنا به کل آدمو می گیره و توجه آدمو از مسائل اصلی دور می کنه. در حالی که بناهای تاریخی ما فقط زیبایی ندارن اکثرشون خارق العاده اند از نظر هنر معماری و تکنیک های ویژه ای که هنوز که هنوزه است نتونستن پی به راز و رمزش ببرن و فقط تو شگفتیش موندن.

در مجموع به قدری از اصفهان خوشم اومد که اگه می تونستم این اقوام درجه یک رو از تهران تکون بدم، می رفتم اونجا زندگی می کردم.

اصلا خیلی خوبه آدم وارد شهری می شه با مردم اونجا آشنایی داشته باشه و بینشون زندگی کنه و در مورد شهر و آثار تاریخی اش از زبون خودشون بشنوه.

پسر عمه بابا حامد (محمد آقا) همه جا همراهمون بودن و این باعث شد خیلی بهتر شهرو ببینیم و بهتر با آثارش آَشنا بشیم

تو روت نمی شه اسم ببری می گی پسر عمه فاطمه، پسر عموی منه!! (تو نسب ها به شدت مشکل داری!!)... می گم خب پس عموت کیه اونوقت؟ می گی عمو احسان!! (شوهر خاله آزاده!!!!!!!!!)

یا مثلا می گی عمه فاطمه عمه ی منه نه بابا حامد. عمه بابا حامد عمه نفیسه است، عمه نهاله است... (خواهرای بابا حامد!! یعنی عمه های خودت). دست به عوض کردنت هم خیلی خوبه. مثلا می گی علی داداش تو باشه مهدی داداش من. حالا هم عمه ها رو عوض کردی!! مامانی هم که خیلی وقته مامان تو شده و من دیگه بزرگ شدم نباید مامان داشته باشم!!

یا مثلا نوه عمه فاطمه (زهرا). خیلی دوسش داری و می گی زهرا خواهرمه. اینقدر با هم جور شده بودین که انگار واقعا خواهر بودین. هرجا می رفتیم دست همو می گرفتین با هم شعر می خوندین بازی می کردین... بعد می گفتی زهرا خواهر منه منم پسرخاله اشم!!! (پیدا کنید پرتقال فروش را!!)

یه شب زهرا خونه عمه فاطمه موند به هوای اینکه ما اونجا بودیم و تو بودی. تو اینقدر نگران بودی که الان مامانش رفت خونشون زهرا پیش کی می خوابه پس؟ آخه خودت حتما باید پیش من بخوابی یعنی هرکی رو هرچقدر دوست داشته باشی همینکه چشمات بی حس خواب می شه فقط دیگه منو می شناسی. اگه من نباشم خوابت نمی بره.

گفتم خب عمه فاطمه مامانی زهراست دیگه. پیش مامانی اش می خوابه. مگه می تونستی این قضیه رو هضم کنی؟ همش نگران بودی و سوال پشت سوال!!

راستی یه کاسکو هم داشتن. خیلی بامزه بود. شب اول که خوابیدیم خیلی خسته بودیم همش تو راه بودیم و شب هم دیر خوابیدیم. از اون خواب هایی بود که با توپ بیدار نمی شدم! هفت صبح دیدم یکی می گه: سلام، صبح بخیر! برپا!!

به زور چشمامو باز کردم دیدم کاسکوه داره با خودش حرف می زنه. اینقدر قشنگ می گفت انگار آدمیزاده. واسه خودش صدای تلفن درمیاورد خودش جواب می داد. ادای دیگرانو درمیاورد همینجوری از هفت صبح که یه ذره نور اومده بود تو، شروع کرد به حرف زدن. اینقدر خندیدم که خواب به کل از سرم پرید و اتفاقا خوب هم شد چون تو سفر واسه محدودیت زمانیش دوست ندارم بخوابم. خیلی از دستش خندیدم خیلی بامزه بود. بابا حامد می گفت فکرشو نمی کردم بتونی بیدار شی!

واجب شد یه کاسکو بخریم!

کبوتر هم داشتن. اکثر خونه ها ویلاییه. حیاط خوب و با صفایی دارن از اون حیاطا که من عاشقشم. جون می ده واسه انواع گل و گیاه و مرغ و خروس و این کبوترا و هرچی فکرشو بکنی...

خونه عمه نرگس هم یه شب خوابیدیم. روزها هم می گشتیم و نهار و شام هربار خونه یکی از فامیل بودیم.

دایی مهدی هم اومده بود با دوستاش اصفهان و یه روز هم سی و سه پل با هم قرار گذاشتیم و دیدیمش. اما دیگه با هم نبودیم اون با دوستاش بود و ما هم اینور با فامیل بودیم.

اون زودتر برگشت.

وقتی می خواستیم بریم اصفهان بابا حامد می خواست جو مثبت ایجاد کنه بهت گفت می خوایم بریم خونه محمد صدرا، محمد طاها... خبر نداشت که قبلا با هم کنتاکت داشتین و دل خوشی ازشون نداشتی! تو هم گذاشتی رو اون دنده که من اصفهانو دوست ندارم  و خلاصه با گریه سوار ماشین شدی و ناچار شدیم بگیم اصلا اصفهان نمی ریم داریم می ریم قم خونه خاله لیلا.

وقتی رفتیم خونه عمه فاطمه اینقدر خوشت اومده بود گفتی مامان اینجا اصفهانه؟ گفتم آره. تو فکر کردی همون خونه فقط اصفهانه یعنی اصفهان یعنی خونه عمه فاطمه. اینقدر خوشت اومده بود می گفتی من خیلی اصفهانو دوست دارم همینجا بمونیم. مثلا از اونجا رفتیم خونه عمه نرگس دیگه اونجا اصفهان نبود. اصفهان تو فرهنگ لغت تو فقط شامل خونه عمه فاطمه می شد. بعد کم کم فهمیدی بقیه جاها هم اصفهانه. خونه عمه نرگس، دختر عمه ها، دایی بهمن و ....

خب دیگه به عکسا برسیم که خیلی طولانی شد:

************

ما امسال سفره هفت سین ننداختیم. یه سری چیزاشو داشتیم اما چون تهران نبودیم نشد بندازیم. وقتی از سفر برگشتیم این سفره رو با تو چیدیم که بدونی سفره هفت سین چیه و چه چیزایی توشه. عوضش هفت سین قرانی رو نوشتم با زعفرون و بردیم قم سال که تحویل شد شربتش کردیم و خوردیم... تو خونه هم نوشته بودم گذاشته بودم.

به هرحال این سفره هفت سین امسالمون بود تو بالکن:

رستوران دارآباد، مهمونی مکه مامان زری:

اینم عکسای اصفهان:

سی و سه پل:

میدون امام:

پل چوبی:

این هم پارک همونجاست بعد قایق سواری. به ترتیب از سمت راست: هانیه سادات (دختر عمه)، نخود فرنگی!، زهرا (نوه عمه فاطمه)

اینم شب پل خواجو: (یه چیز جالبی که پل خواجو داشت و من تو سفر قبلی ام به اصفهان متوجه نشده بودم این بود که یه سمت پل که حرف بزنی سمت دیگه صداتو می شنون. باید حتما امتحان کنی که بفهمی چی گفتم. از عجایب معماری اصفهانه که معمولا توریست ها خیلی اطلاع ندارن و ما هم می گم به یمن محمدآقا از این نکات بهره مند می شدیم)

این یه عکس تاریخیه. خیلی وقته دنبالش بودم این عکسو بگیرم که اتفاقی بالاخره موقعیتش حاصل شد و شکر خدا تو هم خوش اخلاق بودی درست وایستادی.

پنج تا فاطمه ح تو فامیل بابا حامد داریم خدا همتونو حفظ کنه دوست دارم یه بار از همه پنج نفرتون عکس بندازم اما این هم غنیمته.

بزرگترین و کوچکترین فاطمه ح:

اینجا خونه خاله مهدیه است (دختر عمه نرگس). این هم محمد طاها پسر خاله مهدیه است.


اینجا نزدیک باغ پرندگان بود. باغ پرندگان که چه عرض کنم باید بگم باغ انسان ها!! به قدری جمعیت تو این باغ بود که ما به جای پرنده فقط آدم دیدیم. کلا اصفهان خیلی شلوغ بود یعنی همش به لطف محمدآقا از ترافیک خیابونا در می رفتیم وگرنه که تمام مدت تو ترافیک بودیم. هر جا هم می رفتیم جمعیت موج می زد. اینجا ماشینو پارک کردیم که بریم باغ پرندگان. تو هم جدیدا هرجا می خوایم بریم یه پلاستیکی پاکتی چیزی جور می کنی یه عالمه خورده ریز می ریزی توش و می گیری دستت میاری. فقط هم چیزای ریزه میزه رو جمع می کنی میاری. از خودت هم جداش نمی کنی:

به اون می گن لک لک!!... بیچاره منگ شده بود اینقدر دور و برش جمعیت جمع شده بود:


فاطمه و محمد امین (برادر هانیه سادات):

آخییییییییی! چه خلوت قشنگی... چه سکوتی... چه آرامشی... زندگی یعنی این:

خیلی هم جدی نگیرید!! کدوم آرامش؟!!

این هم یه نمای مینیاتوری از خونه های قدیم اصفهان (همون باغ پرندگان):

هی می گن مردم نرید توش. دست نزنین خب پدرشون درومده اینا رو ساختن ببینین می تونین بزنین خرابش کنین یا نه؟! هی توش رژه می رن. بچه ها که دیگه فکر کنم دخلشو آوردن از رو این دیوار می پریدن اونور. درا رو باز و بسته می کردن و خلاصه حسابی آبادش کردن!! بابا یه خورده هم مراعات کنیم جنبه زیبایی داشته باشیم همه چیز که برای تخریب کردن نیست!

این مرغ و خروسه خیلی با مزه بودن خیلی کوچولو (نصف نمونه های معمولی) و فوق العاده زیبا هستند. انگار دور پرهاشونو یکی یکی خدا با رنگ مشکی دورگیری کرده:

برگشتنه از اصفهان می خواستیم بریم ابیانه اما به لطف تابلوهای دقیق و عالمانه ای که یهو وسط جاده تغییر هویت می دن متاسفانه خروجی شو رد کردیم و نشد که بریم واسه همین برای اینکه خیلی هم دپرس نشم رفتیم کاشان. باغ فین و حمام فین رو دیدیم و یه چرخی زدیم اومدیم سمت قم و بعد هم تهران.

عکسای کاشان همشون دسته جمعی بودن و فقط این یکی رو می شد برات بذارم که اونم نهایت فاصله رو با محمد امین حفظ کردی!!:

***

این چند تا عکس هم مال قبله که فرصت نشده بود بذارم...

دی ماه 90، چالوس:

فکر می کنم بهمن 90 باشه:

اینا هم عکسای مشهده که اسفندماه رفته بودیم و چقدر هم سفر خوبی بود. برای بار اول اینقدر حرمو خلوت می دیدم و خلاصه خیلی بهم چسبید:

وقتی می خوابی یادم می ره چه قدرت تخریــــــــــــــــــــــــــــــــــــب بالایی داری!!! خیلی معصوم می شی...

خیلی دوست دارم گل نازم...

الان داری دیگه غرررررررر می زنی چون طولانی شده و حوصله ات سر رفته...

روزا می برمت پارک دیگه هوا خوب شده و روزایی که خونه ایم هرروز میریم با هم پارک. تو با دوستات بازی می کنی و منم فرصتی پیدا می کنم کتابامو بخونم. هوا خیلی خوبه و اصلا عاقلانه نیست آدم تو خونه بمونه...

خب دیگه دادت درومد...

تا بعد...


[ چهارشنبه 91/1/23 ] [ 3:26 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

همه فصل های خدا زیباست. هرکدومشون یه رنگ و بو و یه حال و هوایی دارن. حتی زمانی که از سرما و تاریکی زمستون دیگه به ستوه میای، باز هم هرچی چشم میندازی، فقط زیبایی می بینی چون خالقش زیبای مطلقه و از خالقی به این زیبایی، جز مخلوق زیبا انتظار نمی ره... شایدم اینهمه زیبایی که چشماتو پر کرده واسه اینه که با همه سختی ها، دلت گرمه که همیشه و همه جا خدا هست... همیشه کنارته... خیلی نزدیک...

آخرای زمستون که می شه دیگه آدم دلش بی قرار رسیدن بهاره.. یعنی این یکی دو هفته آخرو دیگه یه جوری فقط پاس می کنیم که بگذره و زودتر بهار برسه... بهار که نزدیک می شه، همین که چشمم به این شقایق ها و پامچال های خوشگل میوفته و عطر شب بوها و سنبل ها ریه هامو شستشو می دن، یه جوری بی قرارت می شم... انگار اگه قرار به اومدن باشه باید یه صبح بهاری منتظرت بود...

انگار زمستونِ همیشه غروب و همیشه تاریک که می گذره، باید عمر غروب های انتظار دیگه سر بیاد و با اولین طلوع خورشید گرم بهار، بهار آرزوهامون سربزنه و شکوفه های صورتی و سفید، مقدمتو گلباران کنن... راستی که این روزهای آخر انتظار عجیب بوی بی قراری می ده و انگار فقط می خوایم زودتر ، هر چند روزی که باقی مونده رو پاس کنیم و بگذره و بالاخره برسی، بهار دل ها!

چقدر زیباست سر زدنت در بهار... چقدر حس و هوای تو رو داره این فصل زیبا... چقدر این سرمای غیبتت استخوان سوز شده... کی بشه خورشید حضورت این یخ ها رو آب کنه و جنبش خون گرم زندگی، دوباره رگ هامونو پر کنه...

چقدرررررر هوای تو رو دارم... چقدرررررررررر آرزوتو دارم... چقدرررررر دوریت سخت و طولانی شده و چقدر چشم به راهی دردناکه...

چقدر دلتنگ نرگس های مستِ هرگز ندیده بودن عجیبه و اما چقدر هم زیباست دل بستن به کسی که سزاوار دل باختنته...

انتظار که طولانی می شه آدم یه جوری بی قرار می شه... عین پرنده ای که خودشو به در و دیوار قفس می زنه بلکه روزنه نجاتی پیدا کنه... انگار چاره ای جز بی قراری نیست... چطور می شه توقع قرار داشت از دل امیدواری که با هر غروب جمعه شکسته؟ برای اینه که اینقدر زندگی سخت می گذره شاید... آدم وقتی زیاد می شکنه تحملش هم کم می شه، دیگه طاقت حواشی زندگی رو نداره... گیرم که زندگی خیلی هم سخت نگیره... به هرحال سخت می گذره...

خلاصه حرفم یه جمله است: تا نیایی گره از کار بشر وا نشود...

امسال هرچی که بود گذشت اما انگار فقط به من سخت نگذشته... می بینم همه آرزو می کنن زودتر بگذره بلکه سال جدید، نوید اتفاقات زیباتری رو داشته باشه... عجب سالی بود سال 90... همه این روزا همینو می گن!

به امید طلوعت، خورشید بهار...


[ شنبه 90/12/20 ] [ 8:30 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام گل همیشه بهارم...

*با عمه مهیا اینا رفته بودیم بیرون، تو و حسین صدرا تو ماشین با هم نمی ساختین، عمه مهیا برای اینکه بینتون صلح بندازه به حسین صدرا گفت فاطمه رو دوست داری؟ اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نه! عمه مهیا گفت: ببین! به این می گن یه پسر با غیرت! تو هم نه گذاشتی نه برداشتی، بلافاصله گفتی: نخیر! به این می گن لُرک!! (= بابا حامد می خواد سر به سر حسین صدرا بذاره، چون پدرش اهل لرستانه، بهش می گه لرک!)

*بابا حامد چند تا برچسب خریده بود می خواست همشو یه جا بهت نده، یکیشو زیر کمدت قایم کرده بود، بهم گفت: l"altro e sotto il como, capito? . (اونیکیش زیر کمده، باشه؟)..... تو بلافاصله جای من جواب دادی: capito!!

*هی می ری میای می گی بیا داداشامون عوض: علی داداش تو باشه، مهدی داداش من! من مهدی رو دوس دارم علی رو دوس ندارم... بعد می گی مامانی و بابا جونی و زهرا و خلاصه همه فامیلو یکی یکی اسم می بری که مال من باشن... می گی آخه تو دیگه بزرگ شدی خودت مامانی نباید مامان داشته باشی... می گم خب پس همه که مال تو شدن، من چی؟ می گی علی مال تو دیگه!

*خونه مامان جون بابا حامد گذاشته بودیمت رفته بودیم خرید... اونا روضه داشتن.. یه خانمی بهت گفته بود: چه دختر نازی! عروس من می شی؟ عمه نهاله تو گوشت گفته بود بگو من الان کوچیکم زوده عروس شم! تو گفته بودی: کی هس؟ اون پسله؟

*به خاله زهرا می گی: این حسین صدرا هرجا می ره آبروریزی می کنه! (نمی دونم اینو کجا شنیدی گاهی هم می گی آبمیوه می گیره! چون کوچولوه میوه که می خوره آبش می ریزه رو لباسش).. زهرا گفته بود چرا؟ گفتی چون لُرکه!

*خلاصه گیر دادی به این پسرا... کلا میونه خوبی با پسرا نداری... تو هواپیما هم پشت سرت یه پسربچه نشسته بود هی به من می گفتی اصلا از پسرا خوشم نمیاد!!

*یه چند روزی خدا خیلی دیگه دوستمون داشت رفتیم مشهد.. خیلی دختر خوبی بودی و پا به پای ما میومدی و با اینکه حسابی اذیت شدی ولی واقعا اذیت نکردی و چقدر هم خوشحال بودی که خونه جدید رفتیم.. هروقت از حرم برمی گشتیم می گفتی کجا می خوایم بریم؟ خونه خودمون یا خونه امام رضا؟ آخه بهت گفته بودم داریم می ریم خونه امام رضا، گفتی غذا هم می خوریم؟ خندم گرفت گفتم آره عزیزم غذا هم می خوریم!

* آب نبات چوبی دوست نداری زیاد.. بابا حامد برات یه دونه خریده بود گفتی نه من قبلا خوردم اینو می برم واسه علی داداشی!! بابا دست و دل باز!!

* بابا حامد داشت آهنگای موبایلشو زیر و رو می کرد هی نوحه می ذاشت... آخرش گفتم حامد جان دیگه عزاداری تموم شده از این به بعد همش عیده! حالا هرچی بهت می گم مثلا مبلا رو کثیف نکن عید می شه می خوایم تمیز باشه، دیوارا رو ببین بابا حامد تمیز کرده بذار واسه عید تمیز بمونه و خلاصه هرچی می گم تو هی راه می ری می گی الان دیگه عید شده خودت گفتی الان عیده!

یادم باشه هروقت فرصت کردم چند تا عکس تو این پست بذارم...

فعلا


[ شنبه 90/12/20 ] [ 8:17 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

سلام گل نازنینم

امسال یه حال و هوای دیگه واسه اومدن بهار دارم. خیلی منتظرشم. دوست دارم زودتر سال جدیدو تحویل بگیرم!!

پارسال واسه سفره هفت سین یه گل سنبل خریده بودیم شنیده بودم اگه پیازشو نگه داریم سال دیگه دوباره سبز می شه. بعد از اینکه خشک شد با همون گلدونش گذاشتمش تو بالکن و تمام سال تو گرما و سرما همونجا بود. خاکش کاملا خشک بود و خبر از پیازی که زیرش پنهان بود نداشتم. کاملا سرد و بی روح...

چند وقت پیش آوردمش تو. بهش آب دادم گذاشتمش بالای هود آشپزخونه که جاش گرم باشه. باورم نمی شد وقتی جوونه اشو دیدم. باز فکر کردم خیلی اتفاق خاصی نمیوفته اما وقتی عطر گل هاش تو خونه پیچید و فضا رو بهاری کرد حس کردم این فقط می تونه معجزه باشه...

از خدایی که روزی خودش این پیازو خلق کرده بود، زنده کردن دوباره اون بعید هم نیست... اما راستش یادم از کِشته ی خویش آمد و هنگام درو...

بهار دقیقا آدمو یاد رستاخیز می ندازه و تعجب می کنم وقتی کسانی رو می بینم که زنده شدن دوباره مرده ها رو باور نمی کنن.

و تعجبم بیشتر می شه وقتی مردمی رو می بینم که از کنار اینهمه معجزه اینقدر راحت و بی اعتنا عبور می کنن...

معجزه یعنی همین امروز صبح که از خواب بیدار شدی... فکر کن... ممکن بود بیدار نشی ولی چون به این اتفاق عادت کردیم نمی بینیمش...

معجزه یعنی همین نفسی که وقتی بعد از اینکه رفت، باز برگشت... ممکن بود برنگرده...

یکی می گفت معجزه یعنی امشب که خوابیدی مثلا علی باشی و فردا هم که بیدار می شی باز علی باشی!!

معجزه یعنی همین من و تویی که از هیچ آفریده شدیم و حالا انگار که همیشه بوده ایم و اینقدر راحت از کنار همه چیز رد می شیم انگار که نه می بینیم و نه می شنویم...

معجزه یعنی تمام ریزش ها و رویش ها...

وقتی می گیم معجزه انگار باید به چشم خودمون ببینیم که سقف آسمون شکافته می شه و یه چیز عجیب غریب که به عمرمون نه دیده و نه شنیده ایم از اون بالا میوفته پایین...

خیلی سطحی نگر شدیم تو پدیده هایی که هرروز کنارمون جریان دارن تفکر که نمی کنیم هیچی لااقل نظری هم نمی ندازیم....

بد نیست آدم یه لیستی از معجزاتی که در طول یک روز از عمرش با چشماش می بینه و با وجودش حس می کنه بنویسه.. شاید بهتر بفهمیم چقدر کوچکیم و شاید یه کم خدا رو بزرگ تر از اون چیزی که تو خیالمون ساختیم بفهمیم و اینقدر تا قد و قواره خودمون پایین نیاریمش...

سال که نو می شه آدم نا خودآگاه توقع داره زندگی چهره جدیدی نشون بده... مثلا همه چیز اتوماتیک وار نو بشه... تلاش هم گاهی می کنیم مثلا دوست داریم خونه هامونو بتکونیم تا حس نو بودن بهمون بده... یا مثلا چیزای جدید می خریم مثل لباس... بلکه نو بشیم!! اما خبری از نو شدن دل هامون نیست... هیچ تکونی به دلامون نمی دیم نکنه یه وقت خدای نکرده آب تو دلمون تکون بخوره... هیچ خبری از پاک کردن اینهمه گرد و غباری که زندگی خواسته نخواسته به دلمون نشونده نیست... (فکر کنم واسه اینه که دلمونو نمی بینیم و چیزی رو که نمی بینیم باور نمی کنیم... البته گاها یه ته اعتقادی به خدایی که نه خودشو می بینیم و نه سعی می کنیم لااقل نشونه هاشو ببینیم داریما ولی خب... بگذریم..)

دنبالشیم خرابی های خونمونو ترمیم کنیم هرچی باشه سال داره نو می شه اما هیچ دنبالش نیستیم که زخمایی که به دلمون نشسته رو هرچی که هست ترمیم کنیم و غم های کهنه رو دور بریزیم و کدورت ها رو پاک کنیم... از امسال تا سال دیگه و سال های دیگه همشو تو این دل کوچیک حمل می کنیم و روز به روزم بارمونو الکی سنگین تر می کنیم.. بعد می گیم چقدر تازگی ها زود خسته می شم...

خیابون ها و فروشگاه ها روز به روز شلوغ تر می شن انگار آیه خرید! نازل شده... مردم تند تند از کنار هم رد می شن و حتی فرصت نگاه کردن به همدیگه رو ندارن تا چه برسه به اینکه به اوضاع و احوال هم نظری بیفکنن! همه عجله داریم فرصت زیادی تا تحویل سال جدید نمونده... قدیما یه دقیقه سکوت به خودمون می دادیم مثلا به احترام فلان کس که فلان چیزو اختراع کرده! یه تنفس دو دقیقه ای این وسط به خودمون بدیم یه کم بقیه رو هم ببینیم...

معجزه می تونه فقط یه عروسک غیر منتظره واسه یه کودک مستحق باشه... یه لباس نو یه جعبه شیرینی یه مشت آجیل... به همین سادگی و به همین مثلا کوچکی... همیشه که نباید معجزه از آسمون بباره... بذار یه بارم از زمین به آسمون بباره چی می شه مگه؟

یه تنفس به خودمون بدیم بلکه چشم دل باز کنیم...

***

امروز رفتیم دور هم حماسه خلق کردیم! انتخابات مجلس بود... گیر داده بودی تو هم انگشت بزنی هی می گم عزیز دلم آخه نمی شه تو خیلی کوچولویی بذار اندازه من بشی اونوقت... مگه زیر بار می رفتی... تازه می خواستی تو برگه نقاشی هم بکشی... آخر سر دادم برگه رو تو بندازی تو صندوق بلکه قانع شی!

بابا حامد ازت عکس انداخته اگه خوب شده بود می ذارمش اینجا حماسه اتو ببینی!!!

خیلی دوستت دارم کوچولوی نازم... خدا حفظت کنه...




[ جمعه 90/12/12 ] [ 7:44 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

بسم الله القاصم الجبارین


أذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا وإن الله على نصرهم لقدیر «سوره حج - آیه 39»

 

به کسانى که [ستمکارانه] مورد جنگ و هجوم قرار می گیرند ، چون به آنان ستم شده اذن جنگ داده شده ، مسلماً خدا بر یارى دادن آنان تواناست .


یک سال پیش بود که مردم بحرین همنوا با دیگر مسلمانان بیدار منطقه ، برای احیای حق قانونی خود و نجات از دیکتاتوری آل خلیفه ، حرکت مبارزه جویانه ی خود را از میدان اللولو آغاز کردند .

میدانی که برای همه جوانان بحرینی نماد بیداری و نجات از تاریکی بود .دیری نپایید که رژیم مزدور آل خلیفه که نظام خود را بر پایه های ظلم و بیداد و با پشتیبانی استکبار حق ستیز غرب حاکم کرده بود ، احساس خطر کرد و به جای پاسخ به مطالبات بر حق جوانان ، این میدان را با خاک یکسان کرد تا شاید با تخریب میدان و سرکوب شدید مبارزان ، جوانان بحرینی را به دست کشیدن از مبارزه و ادامه تنفس در فضای ظلم و بیداد وادار نماید .

عمده رسانه های دنیا هم که دیری است مزدوری خود را در برابر استکبار غرب ثابت کرده اند چشمان خود را بر تمام این حقایق بستند تا صدای مظلومانه ی جوانان بحرینی به گوش دنیا نرسد .

اما جوانان بحرینی که با الهام از سید الشهدا (ع) فریاد هیهات من الذله سرداده بودند ، از پای ننشستند و یک سال شکنجه و دستگیری و شهادت را به جان خریدند تا پرچم قیامشان برافراشته بماند .

این روز ها این جوانان غیور ، در صددند تا در 14 فوریه همزمان با سالگرد آغاز انقلاب  اخیر بحرین ، به میدان اللو لو که حالا با عنوان میدان شهدا میشناسندش باز گردند .

حالا نوبت من و تو وبلاگ نویس است که با سلاح قلم ، رسانه ی این جوانان غیور باشیم و فریاد مظلومانه شان را به گوش جهانیان برسانیم .

پس اگر قصد همراهی دارید ،  به مناسبت  14 فوریه (25 بهمن ماه) یک پست از وبلاگتان را به این حرکت ارزشمند اختصاص دهید .


[ چهارشنبه 90/11/26 ] [ 5:11 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 120
کل بازدیدها: 221932