سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

جشنواره ی اقوام ایرانی + شهریور 2 + عکس

به نام خدا

سلام بانو؛

رفته بودیم جشنواره ی اقوام ایرانی (ته همت، نزدیک دریاچه ی شهدای خلیج فارس)؛

خیلی جالب بود و تو هم مث من خیلی خوشت اومد؛

چادرهای عشایری، صنایع دستی و انواع غذاهای مخصوص عشایر، لباساشون، چند تا از مراسمشون و در انتها هم مراسم مفصل عروسیشون از خواستگاری تا جشن عروسی.

خیلی قشنگ بود.

فکر می کنم تا اواخر شهریور باشه.


http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0378.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0394.jpg

این تو ماسته، شما و محمدامین داشتین می زدین که کره اشو بگیرین و بعد هم دوغ درست کنین :)

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0401.jpg

این ایلیاست. دو سالشه و می گن تو همین جشنواره های دوره ای به دنیا اومده. خیلی با نمک بود:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0406.jpg

دوربین خوبی همرام نبود حس عکاسی هم نداشتم، خیلی گسترده تر از این چند تا عکسیه که انداختم. از چادرها و صنایع دستی اصلا نگرفتم. تو یکی از چادرها داشتن گلیم می بافتن و آموزش هم می دادن. هیچ فکر نمی کردم گلیم بافی اینقدر سخت باشه خیلی بیشتر از فرش زمان می بره.

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0412.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0423.jpg

............................

این چند تا عکسو هم خیلی دوست دارم:

(نقاشی های شما و عمو علی (خباز) رو دیوارهای خونه ی مامان زری)


http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0123.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0122.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0124.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0125.jpg



      

شهریور 92 + عکس

به نام خدا

سلام گل بانو؛

می دونی این چیه؟

نمی دونی دیگه! یه قایق کاغذی ساختی که از روی موج های خط کشت، می رسه به خونه کاغذیت.

بعد داستان که همش همین نیست!

این شاهکار خلقتت فوق العاده عزیزه. هیچ کس حق نداره از یه فرسنگیش رد شه! اگه دقت کنی یکی هم تو قایش نشسته :)

سایز قایق به اندازه ی یه بند انگشت منه! :)

http://harruz.persiangig.com/92/DSC05290.JPG


این روسری خیلی خُنُکه و علاوه بر اون چون هدیه ی خاله آزاده است خیلی واست عزیزه؛ به همه ی اینا اضافه کن تدبیر مامانتو که واسش کش دوخته و دیگه از سرت لیز نمی خوره، خلاصه تو این تابستون گرم، عزیزترین روسریته که با هر لباس و هرکجایی سرت می کنی! :) می گی می دونی وقتی اینو سرم می کنم چه شکلی می شم؟ می گم چه شکلیییییییییییییییییی؟ می گی مث فرشته ها! خیییییلی خوشگل می شم! :)

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0009.jpg

این سفره ی افطارته که ماه رمضون پهن می کردی و با اندکی تاخیر فرصت شد بذارمش:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0049.jpg

و اما اینجا:

شما با اقوام دور و نزدیکتون اومدین باغ ما مهمونی! :)

بعد موضوع که فقط به همینجا ختم نمی شد! مهموناتون روسری نداشتن که بیان مهمونی. یه سری عزای عمومی داشتیم اولش که چه بکنیم با این مهمونای باربی نمای شما تا دل شما راضی شه؟! نتیجه این شد که گشتم یه تیکه پارچه ی مشکی پیدا کردم با کمک منگنه :) واسه ی مهموناتون چادر دوختم!!

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0176.jpg

بعد داستان به اینجا که ختم نشد! اون کوچولوئه بهش پارچه مشکی نرسید با پارچه ی پیرهن بابا حامد (اضافاتشا) واسش چادر دوختم (به کمک همون منگنه!) یعنی خلاقیت در حــــــــــــــــــــــد جام جهانی!

ببین چه خوشگل شدن اصلا هویتشون زمین تا آسمون عوض شد! :) هر چند با منگنه اما خوشگل دوختما:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0121.jpg

اینم یکی از اقوام دورتونه که معمولا با اقوام دورترش هرروز مهمونمونن!:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0012%20%282%29.jpg

می دونی این چیه؟ آخرین جلسه ی کلاس اسکیتتون واسه عمو مولایی یه نقاشی خوشگل کشیدی این پاکتشه:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0185.jpg

اینم نقاشیته که قصه داره هااااااااااااا:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0187.jpg

اولین نکته ی جالبش اون خانم ها هستن که مامانا اند که از طبقه ی بالای سالن به تماشای بچه هاشون می نشستند. اگه گفتی کدومشون منم؟ :)

اون که داره دست تکون می ده عمو مولاییه، وسطیه دوستته و سمت چپیه هم خودتی. تو گردن هر کدوم هم یه آویز کشیدی (مث زندانیا) که اسماتونو بنویسم! :)

همه ی اینا یه طرف، نکته ی انحرافیش اون کارتیه که بالای نقاشی چسبوندی!

کلا به کارت های ویزیت خیلی علاقه داری و نگهشون می داری. نقاشیت که تموم شد دیدم یکی از اون کارت ها رو چسبوندی بالای نقاشیت!

می گم این چیه؟

می گی کارت هدیه است!! :)

می گم این که روش نوشته سبزیِ پاک شده! :) (کارت سبزی فروشی بود!) زشته ! برش دار!

می گی آخه با چسب ماتیکی چسبوندم!

بعد رفتی کلی برچسب ببعی آوردی روشو پوشوندی که معلوم نشه! :)

آخه من از دست تو چیکار کنم شیطون؟! :)

اینم درب پاکته که با برچسب های خرگوشی چسبوندیش:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0189.jpg

این صحنه ها هم نمی دونم چیه فکر می کنم مربوط به یونیسف اینا باشه مال ما که نیس:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0200.jpg

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0208.jpg

بگم؟! بگم؟! هرموقع اتاقت مرتب و تمیز می شه معنی و مفهوم آن این است که همه ی وسایلتو ریختی پایین تختت و با یه توپ بزرگ، صحنه رو پوشش دادی:

http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0215.jpg

چند تا عکس دیگه هم آپلود کردم بعدا می ذارم طولانی شد

دوستت دارم گوگوروووووو




      

گفت و شنووووووووووود!!

به نام خدا

سلام گل بانو؛

می گی: این محمد امین هم لُر شده اصلا حرفمو گوش نمی ده! تا حالا حسین صدرا لُرک بود حالا این لرک شده!

می گم: خب کوچولوئه متوجه نمی شه شماها چی می خواین...

می گی: ولی حسین صدرا دیگه می فهمه!

می گم: چون  اون بزرگ شده متوجه می شه. تو هم وقتی کوچیک بودی حرف کسی رو گوش نمی کردی!

باز می گی: آخه محمد امین اصلا به حرف ما گوش نمی ده!

می گم: عزیزم کوچولوئه نمی فهمه شماها چی می گین!

می گی مگه گوشش با گوش ما فرق داره؟!!!!

یعنی چی؟ خسته کننده

بعد از یه ساعت تکرار،

می گم:

منِِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم؛

دامِ راهم "شکن طرّه ی هندوی تو" بود...

می گی:

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم؛

دام راهم "شکم گنده ی هندوی تو" بود!!!!!!شوخی

خیلی خنده‌دار

به وسعت پذیرایی، وسایلتو پهن کردی و سفینه فضایی ساختی. اتاق منم شده سیاره ات! اینم سندش (این یه بخش کوچیکشه ها):


http://harruz.persiangig.com/92/DSC_0023.jpg

می گم: تا یه ساعت دیگه وقت داری سفینه فضاییتو از وسط خونه جمع کنی!

موضوعو عوض می کنی: می دونی مامان من واقعا به حسین صدرا اینا گفتم اینقدر اسباب بازیامو نریزین، مامانم پیر می شه اینا رو جمع کنه!

می خندم...

زود می گی: پس اینا رو جمع نمی کنم!!

از اون نگاه های مادرانه  بهت می کنم که گویای همه چیز هست! باید فکر کرد

می ری یه دوری می زنی با یه عکس تبلیغاتی برمی گردی؛

می گی: می خوای بزرگ شدم از اینا برات بخرم؟!

مشغول کارام سرمو تکون می دم: اوهوم...

می گی: پس اینا رو تو جمع کن! پوزخند

مشکوکم

 خلاصه اینطوریاست! جالب بودگل تقدیم شما

 

 

 



      

جامی به یاد گوشه محـــــــــــراب...

به نام خدا 

سلام؛ 

فردا، طلوع خورشید چه تماشایی خواهد بود..

مدت زیادی با سرخی طلوع، مانوس بوده ام... هر صبح، فرصت تماشایش برایم مهیا می شد.. چه روزگاری بود..

هر طلوعی، با طلوع دیگر متفاوت بود..

هر طلوعی، رنگ خودش را داشت..

بی شک، خورشید فردا هم، طلوع دیگری دارد... با هزار رنگ متفاوت خود... طلوع هزار رنگ افلاکی، بر سر دنیای هزار رنگِ خاکی..

خیلی تفاوت دارند رنگ های نوری و رنگ های چاپی.. همه این را می دانند...

رنگ های نوری، شفافیت و خلوص ویژه خود را دارند که دست بشر به تولیدش نمی رسد..

اما رنگ های چاپی، کدر و چرک و خسته اند... مثل رنگ هایی که به دنیایمان می زنیم.. دنیای هزار رنگِ خاکستری...

***

فردا، طلوع خورشید چه تماشایی خواهد بود..

شاید هر روز یک خورشیدِ دیگر طلوع می کند..

همه خورشیدند با همان طلوع و همان غروب اما هر طلوعی و هر غروبی مختص یک خورشید است...

مثلا ظهر عاشورا، به روایتی، دو خورشید در آسمان دیده شده، شاید هم هفتاد و دو خورشید بودند که نور هفتاد خورشید، تحت الشعاء آن دو خورشید، به چشم نیامده...

کسی چه می داند؟! 

اما به نظرم فردا، همه خورشید ها یک جا طلوع خواهند کرد: 

چون که صد آید، نود هم پیش ماست...

نیمه شعبان، خیلی شادی دارد، خیلی شعف برانگیز است اما، بی اغراق یک غمی هم دارد..

غیر از غم های رایج..

یک غمی از جنس اشتیاق...

یک غمی از جنس محبت، از جنس...

از جنس مشتاقی و مهجوری:

مشتاقی و مهجوری، دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد، پایان شکیبایی..

***

یعنی یک وقت کسی را خیلی دوست داری، خیلی خاطرش عزیز است، دوریش برایت فوق العاده سخت است... غم دوریش بوی غربت می دهد.. بوی بی کسی.. اما همین که نگاهت به نگاهش پیوند می خورد، هرچه بر سرت آمده، یک جا از خاطرت رخت بر می بندد:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم؟ چو بیایی، غمم از دل برود...

اما یک زمانی هم هست کسی را خیلی دوست داری، نه که خیلی، بی اندازه دوست داری، اصلا خاک و گِلت را به شبنم مِهرش آغشته اند.. یعنی اصلا وجودت به وجودش گره خورده است.. این غیر از محبت های دیگر است.. دوریش برایت نه فوق العاده که فوق فوق فوق همه ی عادت ها، سخت است..

غم دوریش بوی غربت می دهد.. بوی تنهایی... بی کسی... بوی ثانیه هایی که دستت از همه جا کوتاه است.. بوی زخمی که هیچ مرحمی التهابش را کم نمی کند..

هرکجا نگاهت پر می کشد، در پی نگاه آشنای او می گردد... هر کس را می بینی، وجودش را زیر و رو می کنی تا نشانی از محبوبت بیابی.. به هر جا می رسی، یک طور دیگری نفس می کشی.. شاید زمانی عطر نفسش آنجا پیچیده باشد.. کسی چه می داند؟!

خیالت، لحظه به لحظه، هنگامه ی دیدار را ورق می زند... به امید روزی که نگاهت به نگاهش پیوند بخورد، شاید ...

اما دستت کوتاه است..

در اشتیاقش می سوزی... اما دستت کوتاه است... دستت به دامانش نمی رسد..

نه نشان از کویش داری که:

پای سگ بوسید مجنون، خلق گفتند: آن چه بود؟!

گفت: این سگ، گاهگاهی کوی لیلی رفته بود...

نه نشان از رویش:

روی نگار در نظرم جلوه می نمود،

وز دور، بوسه بر رخ مهتاب می زدم...

این چنین است که از دست بخواهد شد، پایان شکیبایی...

***

اصلا گیرم که نشان کویش را هم داشتم.. با کدام آبرو؟!

دانستم که دنیا محضر خداست و او چشم بینای خدا و گوش شنوای خداست...

دانستم که دیدگان من است که گنجایش حضورش را ندارد.. این منم که ازو غایبم..

او همیشه حاضر است..

این منم که او را نمی بینم... صدایش را نمی شنوم... او همیشه مرا می بیند، صدایم را می شنود...

دانستم و جسورانه در محضرش، خود را به انواع گناهان آلودم!

شرمنده ام.. دستم خالی است.. وجودم خاکی است.. چه کنم؟

اگر شرمندگیم مرا از در این خانه بازدارد، به کدام خانه و کدام صاحب خانه ی دیگر پناه ببرم؟

گر بَرکَنَم دل از تو و بردارم از تو مِهر

این مِهر بر که افکنم؟ این دل، کجا بَرَم؟

***

نه که بر لحظه هایم، نام انتظار بگذارم... نه که مِهرش به دست من در دلم ریشه دوانده باشد... نه که به طمعی، در پی اش باشم:

من آب زندگانی از لعل تو نخواهم،

بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت...

***

قرار نبود عیدانه نیمه شعبانم، غم انگیز باشد...

اما حقیقتا تمام این اشتیاق به غمی آغشته است که از آن گریزی هم نیست؛

غمی از جنس مهجوری...

***

ای پادشاه خوبان، تن ها فدای جانت،

سرهای تاج داران، بر خاک آستانت؛

رفتی و بر لب آمد، جانم ز تلخ کامی،

بازآی تا ببوسم لعل شکر فشانت؛

گر دست گیری ای دوست، از پافتادگان را،

دریاب تا نمردند، از هجــــــــــر خستگانت...

http://up.9ktenews.com/uploads/13408538931.jpg

 

 



      

نقاش کوچولوی من! + عکس

به نام خدا

سلام گلکم؛

بالاخره به حول و قوه الهی موفق شدم طی یک عملیات پیچیده و بسیار مشکل، از نقاشی هات عکس بندازم و آپلود نمایم! 

***

اینا جدیدترین نقاشی هات هستن:

.

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

***

اینا رو هم قدیم ترها کشیده بودی:

.

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

***

اینا هم مال کلاس خلاقیت خاله بهنوشه:

.

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

نقاشی فاطمه حکاکان

***

این یه بخش کوچیک از دیوار اتاقته که با نقاشی هات پر شده: شوخی

.

نقاشی فاطمه حکاکان

***

الان هم نشستی داری نقاشی می کشی. یعنی همه روزهایی که خونه هستیم از صبح که چشم باز می کنی نقاشی می کشی تا شب!

از خیّرین محترم خواهشمندم جهت تهیه کاغذ، مداد، ماژیک و سایر مایحتاج ضروری نقاش کوچولو، ما را یاری کنند!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم پوزخند

گل تقدیم شما



      

خرداد داغ 92

به نام خدا

سلام نازگلم؛

خب فاطمه بانو! بفرما دیگه وبلاگتو تحویل بگیر، شرمنده یه مدتی به کل لباس سیاست تنش کرده بودم!

این روزها حسابی سرم شلوغه، نمی فهمم شب و روزم چطور می گذرن،

بعد از تموم شدن انتخابات (و پیش از اعلام نتایج) با خودم گفتم: "یه مرخصی طولانی!"..

یاد کتابام افتادم که با چه عشقی خریده بودمشون.. خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم یه کتاب بخونم!

کتابخونمو باز کردم وایستادم یه خورده تماشاشون کردم.. چه آرامشی داره نگاه کردن به کتابایی که عاشقونشونی چشمک

اما باورت نمی شه تا همین الان که فرصت کردم بعد از مهمونی اخیر، کامی رو وصل کنم هنوز نشده برم سراغشون..

امسال تصمیم گرفتم چون روز تولد حضرت ابوالفضل علیه السلام به دنیا اومدی، تولدتو قمری حساب کنم و مولودی بگیرم..

از یه هفته قبلش که شدیدا مریض بودم و با اونهمه کاری که داشتم و حدود پنجاه نفری که دعوت کرده بودم اصلا نمی تونستم از جام بلند شم که به کارام برسم..

خلاصه مولودیمون روز تولد امام حسین علیه السلام و شب تولد حضرت ابوالفضل علیه السلام برگزار شد و الحمدلله به همه خوش گذشت و همه چیز خیلی خوب بود..

بعد از اینکه برنامه خانم تموم شد کیک آوردیم و شمع ها رو هم فوت کردی و چنین شد که پنج ساله شدی! بووووس

هنوز تزئینا به قوت خودشون باقین!

***

از دیروز کلاس اسکیتت شروع شده و روزای فرد می ریم باشگاه. برنامه خوبیه چون منهای رفت و اومدش و گرمای عجیب هوا، یه ساعت فرصت دارم کتاب بخونم! مؤدب

این پنج شنبه هم باید بریم برای ثبت نام مدرسه ات! دیگه خانوم شدی دیگه داری می ری پیش دبستانی عسلکم!

اصلا باورم نمی شه. چقدر زود می گذره. با همه تلخی ها و شیرینی ها، واقعا زندگی زود می گذره...

اول قرار بود نیمه دومی حسابت کنن چون جدیدا از تیر به بعد رو نیمه دوم حساب می کنن اما باهام تماس گرفتن و گفتن که می تونیم ثبت نامت کنیم..

یه روز هم قراره به حول و قوه الهی برم دانشگاه ، دیگه هی اصرار می کنن می گن تو رو خدا بیا مدرکتو بگیر! مدرک داشتن فقط یه ماه بود می خواستم زنگ بزنم دانشگاه فرصت نمی شد! فکر کن!!

و خبر دیگه اینکه دیروز بعد از کلاس، بردمت آرایشگاه و موهاتو کوتاه کردم! بدین ترتیب هر دومون راحت شدیم! البته همسایه ها هم! جالب بود

تازه یه شاهکار دیگه هم کردم... بالاخره موفق شدم به خاله لیلا زنگ بزنم! پوزخند

به اضافه اینکه امروز موفق شدم به حول و قوه الهی یه سری به بالکن بزنم و به گل ها هم رسیدگی کنم!

به شدت در برابر ابراز احساساتم نسبت به غیر (= هرکس و هرچیز غیر از تو) حساسی و واکنش نشون می دی..

وقتی می رم سراغ گل ها میای از پنجره نگام می کنی.. بعد می گی: آخه تو چقدر اینا رو دوست داری... خوب منم گلتم! گل تقدیم شما

البته این حساسیت خیلی هم بد نیست چون گاهی ازش سوء استفاده می کنم.. مثلا به ببوش می گم: من تو رو خیلی دوست دارم چون همیشه حرفامو گوش می دی! معلومه خیلی دوستم داری...

خب گاهی در پیشبرد اهداف مفیده و گاهی هم جواب نمی ده و نتیجه اش اینه که ببوش با خاک یکسان می شه! جالب بودبیچاره ی بی گناهِ از همه جا بی خبر! دلم شکست

البته شاهکارهای اخیرم اینقدر زیادن که فرصت اشاره به همشون نیست ولی اینو هم بگم که امروز طی یک عملیات کولاکی موفق شدیم اتاقت رو -که در جریان جنگ جهانی اخیر (مهمونی) به کلی تخریب شده بود- بازسازی و مرتب کنیم.. یه خورده هم تغییر دکوراسیون دادیم چون بابا حامد مهربون تصمیم گرفته غیبت هاشو با اسباب بازی جبران کنه و اخیرا یک عدد خونه برات خریده که واقعا جا دادنش از جون دادن سخت تر بود!

***

تو اردیبهشت رفتیم قمصر کاشان برای گلابگیری.. اول رفتیم قم یه سر به دانشگاه زدم یه سری مدارکمو دادم و کارامو انجام دادم.. تو ماشین بی هوا گفتی: پس ما کی می ریم کربلا؟! گفتم می ریم ان شاءالله...

از قمصر که برمی گشتیم هوا بارونی شد و تو یه فاصله زمانی کوتاه تگرگ اومد در حد توپ بسکتبال! به عمرم همچین تگرگی ندیده بودم! به قدری شدید بود که مدتی کنار جاده توقف کردیم تا سبک تر بشه.. چنان باد شدیدی میومد که جلوی چشممون یه درختو از جاش کند و پرت کرد اونطرف تر! واقعا صحنه های بدیعی بود!! ترسیدمماشین طوری تکون می خورد که یاد کارتون جادوگر شهر اُز افتادم که گردباد خونه رو از جا کند و تو یه شهر دیگه گذاشت رو زمین! پوزخند

هوا که آروم تر شد رفتیم به طرف مشهد اردهال که فقط در این حد می دونستم که امام زاده ای هستن در اطراف کاشان که خیلی می گفتم محل باصفائیه و خیلی مقرب هستند و ...

اما وقتی رسیدیم متوجه شدم که این محل به کربلای ایران معروفه و واقعا فضای عجیبی داشت.. ایشون برادر امام جعفر صادق علیه السلام هستند و حضرت سلطان علی نام دارند..

خوشحال شدم بهت گفتم ببین اینجا کربلای ایرانه.. دیدی بالاخره اومدیم کربلا؟ تو هم خیلی خوشحال شدی.. گفتی: یعنی برگردیم مامان جونی اینا خونمونو چراغ می زنن؟! (=چراغونی می کنن) بووووس

***

روز انتخابات، هر جا می رفتیم فوق العاده شلوغ بود و مردم در صف های طولانی ایستاده بودن.. اتفاقا فوق العاده هم گرم بود.. دست آخر رفتیم مدرسه اندیشه نزدیک خونه مامان جونی اینا.. اصرار داشتی که تو هم انگشت بزنی! آخر سر مسئول صندوق یه کاغذ باطله داد و تو هم دستتو محکم فشار دادی رو استمپ و انگشت زدی خیالت راحت شد.. بعد رفتیم خونه مامان جونی و به قول خودت "رأیتو" به همه نشون دادی! چقدر ذوق می کردی که انگشت تو هم جوهریه! دوست داشتن

***

چقدر زمان زود می گذره...

این روزا ورد زبون همه همینه!

خیلی دوست دارم، خیلی وقته می خوام از نقاشی هات عکس بندازم و بذارم رو وبلاگت اما واقعا فرصت نکردم.. ان شاءالله اگه شد در ادامه همین پست می ذارم..





      

جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود؟!

به نام خدا

سلام؛

میلاد با سعادت امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام رو خدمت شیعیان، عاشقان و ارادتمندان ایشان تبریک عرض می کنم.

.

.

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

.

تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت

از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد

.

[حسین جان؛]

.

من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

.

من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم

او که مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد

.

جام صهبا ز کــجا بـود؟ مگر دســت کــی بود

که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد

.

خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود

که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد

.

خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام

با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد

.

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی

غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

.

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت

همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد

.

علامه طباطبایی (قدس سره)

 



http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2012/6/mahdyar_21094937.jpg



      

*بیا کعبه که تا دورت بگردم!!*

به نام خدا

سلام

شنیده ام روز عاشورا، پس از به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام، حدود چهل نفر از اراذل و اوباش لشکر یزید را فرستادند برای هتک حرمت حرم ثارالله...

این گروه، وحشیانه به سمت خیمه های مولا تاختند اما بعد از مدت کوتاهی، تعداد کمی از آنها مجروح و شکست خورده بازگشتند.. زمانی که علت را از آن حرام زاده ها جویا شدند، گفتند: وقتی به سمت خیمه ها می تاختیم، علی [علیه السلام] را بر در خیمه ها یافتیم که با شمشیر کشیده در انتظارمان بود! بسیاری از ما را به قتل رساند و تعدادی موفق به عقب نشینی شدیم...

شنیده ام این روزها، پس از هتک حرمت حرم شریف حجربن عدی، آن حرام زاده ها تهدید کرده اند که اگر دستشان برسد حرم حضرت زینب سلام الله علیها را هم تخریب می کنند...

گویا دشمنان شما بیشتر از مدعیان محبتتان، برای تحقق امر ظهور عجله دارند...

فکر می کنیم خیلی زحمت می کشیم ته مانده ایمانمان را حفظ می کنیم! خیال می کنیم خیلی هنر است تمام همّتمان در انتظار فرج، در شعر و شاعری و اس ام اس خلاصه شود! خیال می کنیم کارمان خیلی درست است که هرازگاهی دعای فرجی از میان لب هایمان عبور می کند! و لابد قرار است با این دعاهای عهد دست و پاشکسته، به یاوران مخصوص شما ملحق شویم!

چقدر اوضاعمان وخیم است که باید -به قول آیت الله بهجت رحمت الله علیه- بنشینیم دست به دعا شویم که خداوند توفیقمان دهد در روزگار ظهور، تیری به سمتتان پرتاب نکنیم!

چه خوش خیالیم و بی همت و سست و سهل انگار! و در عوض تا دلتان بخواهد مدعی و مدعی و مدعی!

از آن طرف، هرچه ما کم کاری کردیم و می کنیم، دشمنان جبران می کنند... اگر دغدغه امروز ما، بیدار شدن برای یک نماز صبح دو رکعتی است، در عوض دشمنان دارند شبانه روز کار می کنند...

شنیده ام کوچه به کوچه، خانه به خانه به دنبالتان می گردند... شنیده ام هرجا که گمان می کنند شاید روزی، ساعتی از آنجا عبور کنید را بمب گذاری می کنند... گویا آنها به ملاقات شما مشتاق ترند... کار عشّاق را می کنند! .. ناامید هم نمی شوند برخلاف ما که بعد از دوبار دعای فرج خواندن قید انتظار را می زنیم!

اصلا شنیده ام بالای برج شیطانیشان که نزدیک بیت الله الحرام ساخته اند، تک تیرانداز نشانده اند تا هر زمان به خانه خدا تکیه زدید و ندا سر دادید: " بدانید من پسر علی (ع) هستم... بدانید که جدّم حسین (ع) را با لب تشنه به شهادت رساندند..." مجال ندهند!

ظاهرا دشمنان ما، خیلی پیش تر از ما به "یقین" رسیده اند! ما ولی همچنان اندر خم یک کوچه ایم!!

این روزها زمزمه های ظهورتان رساتر شده انگار...

ای کاش مسبب تحقق امر ظهور ما باشیم... ای کاش روزی نرسد که سرافکنده شویم از اینکه دشمنانتان بر ما سبقت جستند! ای کاش اینقدر که سرگشته امور دنیا دور خودمان می چرخیم، کمی هم دغدغه شما رو داشته باشیم...

شنیده ام فرموده اید: "این مردم که دسته دسته برای زیارت به جمکران می آیند هیچ کدام خواهان ما نیستند! هرکس دنبال حوائج شخصی (مادی) خودش است..."

شنیده ام فرموده اید: "این مردم به قدر آب خوردنی ما را نمی خواهند..."

شنیده ام مادرتان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها فرموده اند: "امام، مانند کعبه است... کعبه به سوی مردم نمی رود بلکه مردم به سوی کعبه می شتابند..."

اما راستش را بخواهید ما در خانه هایمان نشسته ایم و سخت گرفتار امور امروز و فردایمان هستیم البته انتظار هم می کشیم تا شاید روزی درب خانه ما را بزنید و خوشحالمان کنید!

راستش را بخواهید زمانه بدی شده است... اصلا این روزها بیشتر به یادتان هستیم... مدام می گوییم خدا صاحب امر را برساند! خیلی انتظار می کشیم تا بیایید و این زمانه را عوض کنید!

راستش را بخواهید ما گاهی دعا می کنیم اما وقتی خدا پاسخ نمی دهد دیگر اصرار نمی کنیم... لابد صلاح نیست!

راستش را بخواهید ما خودمان محتاج دعاییم!

راستش را بخواهید ما پست تر از آنیم که بشود رویمان حساب باز کرد!

البته اینقدرها هم بی معرفت نیستیم.. خیالاتی هم داریم... ان شاءالله آمدید جبران می کنیم!

گر بیایی خاک پایت سرمه چشمم کنم...

http://asrupload.ir/img/images/400haj.jpg

 


http://media.afsaran.ir/siXI7c_425.jpg

http://www.omidvaran.org/4images/data/media/5/015_ImamHussein_www.IslamicWallpaper.jpg



      

هفته زن


به نام خدا

سلام بر فاطمه بانوی گلم... هم بانویی، هم فاطمه ای، هم خیییییییلی گلی، موندیم چجوری از خجالتت دربیایم!  :) خیلی دوستت دارم گلکم.

***

بنابر سفارش ستاد خودتحویل گیری!! به مناسبت هفته زن و روز مادر، مطلبی تهیه دیدیم برای عبرت آیندگان!

ببین! نشد! این طرز خوندن نیست! اگه از همین اول بسم اللهِ افاضاتمون می خوای سرسری بخونی بری نمی شه! (با شما هم هستم خاله زهرا! حواست کجاست؟)

دقت کن! بیشتر... خب حالا از اول بخون: به مناسبت "هفته زن" و "روز مادر"... الان اینجا چه آرایه ی ادبی ای به کار رفته؟ آفرین! ذکر خاص بعد از عام! :) (من این یه آرایه رو خیلی خوب یاد گرفتم!) هم هفته نسبت به روز، عامه هم زن نسبت به مادر... این اهمیت رخدادی که در پیش رو داریمو می رسونه.

همینجا داخل گیومه رسما اعلام می کنم که اگر بنده رئیس جمهور شوم، نه تنها روز مادر که تمام این هفته مقدّس را به کل تعطیل رسمی اعلام می کنم بلکه آقایون جماعت، فرصت کنند اندکی از خجالت خانومون جماعت دربیان و آن "ستم تاریخی" معروفشونو اندکی ماست مالی بنمایند.

 در انتهای گیومه، یک گیومه جدیدِ واجبُ الدَّرج! باز می نماییم که جای بحث باقی نماند:

*رهبر فرزانه انقلاب در دیدار با اعضای شورای فرهنگی اجتماعی زنان، 75/8/14:

"عقیده من این است که در طول تاریخ، در جوامع مختلف، به جنس زن ظلم شده است... این به خاطر جهل بشر است... معمولا این گونه است که قوی به ضعیف ظلم می کند... البته اگر قانون یا یک عامل معنوی، مثل محبت خیلی شدید، یا ایمانی قوی وجود داشته باشد، جلوی زورگویی را خواهد گرفت."

حالا گیرم که زد و بنده با اکثریت آراء، رئیس جمهور شدم و به وعده هایم هم عمل کردم! انصافا آیا در طول یک هفته، می توان جبران اینهمه ظلم و ستمی که قرن های متمادی بر زنان روا شده و می شود را نمود؟

می خواستم برای نشان دادن عمق فاجعه، برخی از نظرات "فیلسوف نما جماعت" را (قاعدتا مذکر!) که درباره بانوان محترم از خودشان تولید نموده اند، اضافه کنم اما به دلیل فقدان ارزش و اهمیت از درج آن منصرف شدم. فقط محض اطلاع نمایندگان حقوق آقایون جماعت، به تعدادی از فرهنگ های مبتذل رایج در همین چند وقت پیش اشاره ای گذرا می نمایم:

یونان

زن در بازارها خرید و فروش می شد و بعد از وفات شوهرش، حق زندگی نداشت! اعمالی که تحت تاثیر زنان صورت می گرفت، اعتبار قانونی نداشت. فایده وجود زن، فقط خدمت در خانه و تکثیر نسل بود!

روم

زنان به عنوان "اشخاص" مطرح نبودند بلکه به عنوان "اشیاء" مطرح بودند و پس از مرگ مردان، مانند اشیاء به ارث برده می شدند!!

[عمق فاجعه خیلی طولانی تر از اینهاست منتها به دلیل ضیق وقت و جا، از بیان تمام موارد - که در مجموع تنها گوشه ای از فاجعه است- می گذرم:] در زمان حکمرانی رومُلُس پادشاه رم، سوء استفاده از همسر (= زن) قابل قبول بود و بنابر قانون مجازات، بخشیده می شد. طبق این قانون، مردان می توانستند زن خود را با عصا یا چوب بزنند!!

اقیانوسیه

در جزیره تاسمانی (مالزی) ... به دستور پدر سنگدل، جگر گوشه های خود (کودکانشان) را می کشتند و برای اینکه غریزه مادری خود را ارضا کنند به تربیت بچه ی سگ و گربه می پرداختند.

استرالیا

کشتن و از بین بردن دختر گناه بسیار کوچکی بوده اما مضروب ساختن خفیف گاو شیرده را گناه می دانستند.

زنان حق نداشتند با شوهران در سر یک سفره غذا بخورند. گاهی مردان، زنان مریض خود را خفه می نمودند!!

زنان را می گرفتند تا برایشان خوردنی و آشامیدنی و هیزم تهیه کنند و هنگام کوچ کردن بار بکشند، همچنین در مواقع قحطی و گرسنگی زنان را می کشتند و گوشت آنها را می خوردند. [البته لازم به ذکر است که اعمال شنیع فوق، تنها در میان گرگ هایی که به مرض هاری مبتلا بودند رواج داشت و اصلا فکرتان به سمت موجودی به نام انسان منحرف نشود!!]

روسیه

پدری که دخترش را به خانه شوهر می فرستاد او را آهسته با تازیانه می زد و سپس شلاق را به داماد خود می داد تا از این به بعد دختر از دست شوهرش کتک بخورد!! (بسیار هم سپاسگزار!)

انگلیس

به جز این که در تمام طبقات، زن را طبیعتا پست تر از مرد می دانستند، در سال میلادی در انگلستان، در شورای اجتماعی برای شکنجه زنان، وسائل تازه ای ابتکار نمودند!! و در نتیجه زنان را زنده زنده سوزانیدند!

فرانسه

یک بنده خدایی آمد هفده مقاله درباره "بیانیه حقوق زنان" منتشر کرد که در آن خواستار حقوق مساوی- مشارکت مساوی در حکومت و تحصیلات مساوی- طبق قانون بود.

در آن زمان به این مقالات هفده گانه به سرعت ترتیب اثر داده شد و بلافاصله زنان - دقیقا مثل مردان- از نعمت اعدام با گیوتین برخوردار شدند!! اما حق رای سیاسی را دیگر نتوانستند به دست بیاورند! البته به کارشان هم نمی آمد!!

بعد همان بنده خدای مذکور، آمد مفتخرانه و با شجاعت، در "مقاله ده" اعلام کرد که "زنان حق دارند از سکوی اعدام بالا بروند [کف و سوت خوانندگان] اما آنها باید این حق را نیز داشته باشند که پشت میز خطابه قرار گیرند [متواری شدن خوانندگان!]."

 بلافاصله پس از اعلام این مطالب، گردن این زن را بریدند!! :)

هند

گفتن ندارد! مثل موارد بالا، جنایاتی مثل سوزاندن زن به همراه شوهر متوفی (با وارث، بی وارث، با وسیله ایاب ذهاب!) و ...

چین

همینقدر بگویم که چینی ها کلا در جنایت علیه زن، روی کل جهان را سفید کردند! اینقدر عمق فاجعه زیاد بود که ترسیدم دیگر نتوانیم از آن خارج شویم!

اعراب

به علت شدت آبروریزی از بیان این بخش معذورم!!

سومریان

همان!

فینیقیه

همان! (مخاطب محترم! در صورت شدت یافتن کنجکاوی به کتاب "زن، ستم تاریخی، ستم برابری" مراجعه نموده و کسب فیض بنمایید. مطالعه این کتاب به بانوان محترم، سفارش اکید می شود.)

و اما ایران

بگم؟! :) (متاثر از شور انتخاباتی!)

پایین انداختن زنان از بالای برج یا پاره پاره کردن آنها توسط سگ های تربیت شده (فکر کنم منظور نویسنده، سگ های بی تربیت باشد!) مجازات های معمول زنان در سده های نه تا دوازده شمسی بوده است.

در دوره قاجار هم در کنار اطفال و اتباع بیگانه از انتخاب کردن نمایندگان مجلس محروم شدند!

*

بگذریم!

گذشته ها گذشته... اما امروز چی؟ در ملأ عام نسبت به زن جنایت روا می دارند، یک مرد پیدا نمی شود فریاد "وا اسلاما" و "وا نساءا" سر دهد!

عمق فاجعه به حدی است که از نظر این حقیر، جنایاتی که در بالا به آنها اشاره شد، شَرَف دارد به جنایاتی که امروزه ارتکاب می شود، تازه آن هم وقیحانه!

لااقل قدیم می گفتیم سواد نیست، فرهنگ نیست، چه می دانم حقوق بشر نیست، حقوق زن نیست، فمینیست نیست! الان چی؟ با این همه فمینیست گری و حقوق بشرنمایی، اوضاع بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد! از عمق فاجعه کم که نشد هیچ، عمیق تر هم شد.

به مانند یک عدد کودک، ما را گول زده و بازیچه دست خود می نمایند! و جالب اینجاست که ما هم به مانند یک عدد کودک، گول خورده و بازیچه دست ایشان می شویم!

آمدند گفتند حقوق برابر زن و مرد، ما هم استقبال نمودیم! نتیجه چه شد؟ گیوتینش مشترک شد بقیه اش زنانه- مردانه!

نشستند فکر کردند چه کنیم از این فلاکت خلاص شویم، به این نتیجه رسیدند که زن باید حقوق برابر با مرد داشته باشد وگرنه نمی شود! پس گفتند: زن همان مرد است! غافل از اینهمه تفاوت واضح طبیعی!

یک کارهایی ظریف و حساس است و مرد از عهده اش برنمی آید، یک کارهایی سخت و  محکم است و زن از عهده اش برنمی آید. هر دو مورد را انداختند گردن زن مظلوم!

به اسم آزادی، این موجود لطیف و ظریف و سرشار از احساسات و عواطف ناب را از آغوش پر مهر همسر و پدر بیرون آورند و دست به دست، به هر کس و ناکسی سپردند!

دیدند سیب و خیار هر دو میوه هستند، هرچند یکی نور بیشتر و آب کمتری نیاز دارد یکی برعکس. برای یکی، سرخ شدن، رسیدن به کمال است و سبز بودن، نقص است و برای دیگری اتفاقا سبز بودن سبب رسیدنش به کمال است، گفتند باید به صِرف اشتراک در میوه بودن، هر دو به یک شیوه طی طریق کنند! سبز بودن را برای هر میوه ای کمال دانستند و بازار را پر کردند از میوه های نارس و ناقص. به این ترتیب لطف کردند تمام میوه ها را تباه کرده و راهی زباله دان تاریخ نمودند!

 آیا زن، مرد است؟ آیا اصلا باید زن، مرد باشد؟ در این صورت چه کسی زن باشد؟ لابد مرد! شده است دیگر! زن ها به کمالشان یعنی مرد بودن رسیده اند و مردان به کمالشان یعنی زن بودن! درستش هم همین است!

منتها یک اشکال جزئی وجود دارد و آن هم سیستم عاملِ زن بودن و مرد بودن است که متاسفانه در هردو برعکس کار می کند! واقعا خالقش باید پاسخگو باشد که چرا در زنِ مردنما، سیستم عامل، زنانه است و در مردِ زن نما، مردانه؟! البته دانشمندان محترم، فکر اینجایش را هم کرده اند و تا حدودی موفق شده اند بلایی بر سر مرد بیاورند که باردار شود! البته مقداری سخت و هزینه بر است منتها ارزش دارد!

 برای رسیدن به کمال، این گونه اعمال، از خود گذشتگی محسوب شده و کسی که در این راه جان خود را از دست بدهد، بنابر روایاتِ فمینیست مسلکان، شهید از دنیا رفته و تمام گناهانش پاک می شود!

البته آقایان فوق الذکر، از ازدواج با خانم های فوق الذکر و دیگر خانم ها و همچنین دیگر خانم ها با آقایان فوق الذکر و دیگر آقایون و خلاصه تمام آقایون با تمام خانم ها، به کلی محرومند و اصلا ازدواج، عمل شنیعی است که در متون روایی فمینیست مسلکان، به شدت تقبیح شده است! چرا که ازدواج بردگی است! زنی که خودش مرد است، مرد می خواهد چه کار؟ و بالعکس! مردی که خودش باردار می شود زن می خواهد چه کار؟!

نص صریح بیانات بزرگان فمینیست هم همین است، به این چند مورد توجه کنید:

ازدواج، بردگی است.

ازدواج مانند فاحشه گری، ستم گرایانه و خطرناک برای زنان است!

ازدواج کردن، ناتوانی است.

بنیاد ازدواج، اصلی ترین وسیله برای جاودانگی ظلم به زنان است. زن در نقش همسری، زنانی را خواهد آفرید که مانند خود در طول تاریخ اسیر ظلم باشند!

نکنید خواهران من! نکنید! این ستم تاریخی دیگر بس است! (این آخری از بیانات خودم بود)

***

خلاصه کلام اینکه، از ترس پایین افتادن از بام، اینقدر عقب عقب رفتیم که از آن طرف بام پایین افتادیم. اتفاقا از آنطرف بام پایین افتادن خیلی بهتر است از اینکه از اینطرف بام پایین بیفتیم چرا که یکهو بی هوا و بدون آمادگی قبلی می افتیم و خیلی زجر نمی کشیم!

ولی خودمانیم! حالا با اینهمه فاجعه چه بکنیم؟!

زن، لباس مردانه پوشیده و بار اقتصادی زندگی را به دوش می کشد. گل لطیفی که خدای قادر متعال- که از هرکسی آگاه تر به ظرافت و حساسیت ساخته دست خود است- مرد را خدمتگزار او قرار داد تا از او محافظت کند، تا نشکند، آسیب نبیند، پژمرده و افسرده نشود.

زنی که به تعبیر مولا علی (ع) ریحانه است گل بهاری است نه یک پهلوان سخت کوش!

بعد آنوقت ما با اینهمه گنجینه های ناب و ارزشمند، نشستیم شرق و غرب برنامه زندگیمان را بچیند!

بنابر فرمایش مقام معظم رهبری، زمانی که در همین انگلستان، به پیرزنی که در حد دکترا درس خوانده بود، مدرک تحصیلی اش را ندادند به بهانه اینکه چون تا سال 1947 در انگلستان، به زنانی که تحصیل می کرده اند مدرک تحصیلی نمی دادند و می گفتند زن نباید مدرک تحصیلی بگیرد! در همان سال هایی که چنین حقارت هایی در فرهنگ غربی مشاهده می شد، در ایران اسلامی، "بانوی اصفهانی" اجازه اجتهاد از مجتهدان درجه اول آن روز اسلام را داشت و در اصفهان، حوزه ی تدریس فلسفه و فقهش دایر بود...

نسخه ی آزادی زن را کسانی برای ما پیچیدند که تا همین نیم قرن پیش، در کشورهایشان به زنان اجازه داده نمی شد در مال شخصی خودشان تصرف کنند! یعنی اموال شخصی زن، تحت اختیار پدر، برادر یا همسرش بود تا هرطور دلشان می خواهد خرجش کنند در حالیکه از 1400 سال پیش به برکت اسلام و طبق قانون اسلامی، زن مالک ثروت خود است و شوهر یا پدرش راضی باشد یا نباشد، او می تواند ثروت خود را هر طور صلاح می داند مصرف کند و ربطی به دیگری ندارد. در حمایت از استقلال اقتصادی زنان، دنیا چهارده قرن است که از اسلام عقب است.

این اقتصادش بود که حق واضح و آشکار زن است بقیه اش که دیگر بماند!

حالا ما سرمان را پایین انداخته ایم، این میراث داران فرهنگ توحش، برای ما راه و رسم زندگی بیاورند! با ما هرچه کنند چشم و گوش بسته مطیع اوامرشانیم! چرایش، نیازمند نگارش چندین کتاب است که بنده هم سوادش را ندارم اما همینقدر بگویم که هرگز نخواستیم خود را پیدا کنیم و بشناسیم!

قرار بر محاکمه هم که باشد، حکم اعدام (آن هم با گیوتین) مال خودِ مَرد نمایمان است! چرا که هر جفایی در تمام تاریخ بر زن شد، مقصرِ اول خودش بوده است!

در این ارتباط، به فضل خدا بیشتر خواهم نوشت ان شاءالله.

بانوان بانو نمای گرامی، هفته تان مبارک!


http://abadehnews.persiangig.com/image/monasebatha/roozmadarfateme.jpg

http://www.dailyorganizedchaos.com/wp-content/uploads/2010/02/valentine-pink-roses.jpg

***

ببین فاطمه بانوی گُل، همه اینا رو گفتم که بگم این رسمش نمی شه! الان من مامان به این خوبی و مامان نمایی! درسته یه سنگ برداری بذاری تو جعبه، بدی بهم، بگی: روز مادر مبارک؟! نه درسته؟! حالا این هیچی! بعدش می گی لطفا جعبه اشو پس بده؟!جعبه اشو چرا پس می گیری؟ لااقل می ذاشتی دلم خوش باشه دخترم سلیقه به خرج داده! اینهمه روت کار کردم تربیتت کردم که این کارو باهام بکنی؟!

چه دوره زمونه ای شده!

 











      

گزارش تصویری تجمع فاطمیون 92

به نام خدا

سلام؛

تجمع عزاداران در روز شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در میدان شهید تهرانی مقدم (کاج سابق):


تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

 

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92

تجمع فاطمیون میدان شهید تهرانی مقدم (کاج) 92



      
   1   2   3      >