سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
[ یکشنبه 97/4/10 ] [ 5:27 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

از روی ساختمان‌های زیادی می‌پریم. خیلی نزدیک به خانه‌های مردم. این‌قدر نزدیک که رنگ پرده‌هایی که از معدود پنجره‌های باز ساختمان‌ها بیرون پریده‌اند، پیداست.

صندلی من دیوار به دیوار موتور هواپیماست. باید در تمام مسیر گوش‌هایم را بگیرم. سهم این خانه‌ها از این صدای گوش‌خراش چقدر است؟! چندبار در روز؟

چند خانواده این‌جا در این شرایط زندگی می‌کنند؟ چند کودک؟ چند پیرزن و پیرمرد؟ چند بیمار؟ چند زن باردار؟

چه فرقی می‌کند؟ انگار من، انگار تو. چرا فکری به حالمان نمی‌شود؟


http://images.persianblog.ir/280576_mOAzRnUU.jpg


[ یکشنبه 97/4/10 ] [ 4:20 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

سلام؛

از وقتی تلگرام قطع شده، کلی وقت اضافه پیدا کرده‌ام. در این مدّت نسبتاً طولانی که از تلگرام استفاده می‌کردم، یک‌عالمه کانال و گروه‌های مفید و جالب دورِ خودم جمع کرده بودم که به‌قدر یک سَرزدن و نگاهی‌انداختن، لااقل یک ساعت از وقتم را هدر می‌داد. می‌گویم هدر می‌داد چون دستِ‌آخر، چیزی برایم باقی نمی‌ماند.

روزانه میلیون‌ها واژه، حاوی مطالب مختلفِ علمی، هنری، اجتماعی، سیاسی و ... در پیام‌رسان‌هایی مثل تلگرام، دست‌به‌دست می‌شوند. با این حجم انبوه تبادل اطلاعات، هرکدام از ما باید سرِسال برای خودمان دانشمندی بشویم که بر بسیاری از علوم تسلط دارد. اما دانشمند که نمی‌شویم هیچ، از کار و زندگی و درس و حتی یک مطالعه‌ی ساده هم بازمی‌مانیم! چرا؟!

اصلاً هیچ فکر کرده‌ایم اینهمه مطالب جدید و جالب و کاربردی که هرروز در تلگرام می‌خوانیم، می‌شنویم و آموزش می‌بینیم، چه می‌شود؟ حتماً باید تلگرام قطع می‌شد تا فرصت فکرکردن پیدا کنیم؟!

اگر اطلاعات به‌صورت منظّم و دسته‌بندی‌شده به مغز تحویل داده شود، موفق می‌شود هرکدام را در طبقه‌ی خاص خود ذخیره کند تا هنگام نیاز، به همان قسمت مراجعه کرده و اطلاعات را برایمان بازیابی کند. اما زمانی که مغز با داده‌های متفاوتی به‌صورت هم‌زمان مواجه می‌شود، در طبقه‌بندی آن‌ها دچار سردرگمی می‌گردد؛ کاملاً هم طبیعی است، باید هم بگردد.

اتفاقی که در پیام‌رسان‌هایی مثل تلگرام می‌افتد، این است که هرروز حجم بالایی از اطلاعاتی را دریافت می‌کنیم که هرکدام درموردِ موضوعی متفاوت است. به این مدل دریافت اطلاعات در اصطلاح «چَرای مطالعاتی» می‌گویند. مغز درطولِ یک ساعت، کلی مطلب غیرِمرتبط با هم را دریافت و یک‌جا ذخیره می‌کند. شاید تا چند روز، برخی از آن مطالب که برایمان جالب‌تر بوده یا احیاناً ذهنمان را درگیر کرده بود، در ذهنمان باقی بماند و مرور شود. اما اتفاقی که می‌افتد این است که درست زمانی که به آن نیاز داریم، پیدایش نمی‌کنیم. مثلاً مطلبی درموردِ آشپزی درمیانِ انبوهی دیگر، بدون دسته‌بندی، جایی در مغز ذخیره شده است. حالا من همان مطلب را نیاز دارم، اما اصلاً یادم نمی‌آید که زمانی چنین مطلبی را خوانده بودم.

خودم چند وقت پیش، مطلبی را به گروهی فرستاده بودم که خیلی برایم جالب بود. بعد از دو یا سه هفته، همان مطلب را کسی در همان گروه ارسال کرد. من کامنت گذاشتم که واااایییی چقدرررر جالب... چه مطلب خوبی! گفت که این مطلب را خودت فرستاده بودی و من فوروارد کردم! یعنی اینقدر یادم نبود که قبلاً همین مطلب را -که تازه برایم جالب هم بوده- خوانده‌ام و منتشر کرده‌ام!

چنین است که خیلی هم خوشحالم تلگرام فیلتر شده و پیام‌رسان‌های داخلی، آن جذابیت، سرعت، تنوع و میزان استقبالی که از تلگرام می‌شد، را ندارند. بحث جاسوسی و فتنه‌انگیزی‌اش هم که بماند...


 http://dl.topnaz.com/2017/03/telegram.jpg


[ یکشنبه 97/2/23 ] [ 10:47 صبح ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

 

به‌نام خدا

بهار با تمام وسعت زیبایی‌اش یکباره از راه رسید. یکباره شهر را زیبایی و طراوت پر کرد. یکباره هوا مهربان شد. شکوفه‌ها سربرآوردند و عطر گل‌ها فضا را پر کرد. دل‌ها مهربان شد. آدم‌ها آرام شدند. غم‌ها فراموش شد و شهرها شاد. اینقدر مشغول بودم که مثل اصحاب کهف، یک روز چشم باز کردم و از اینهمه تغییر شوکه شدم.

به برنامه‌های عروسی زهرا (خواهرم) مشغولیم. وسواس همیشگی مادر، فرصت تفریح و استفاده از تعطیلات را به زمانی دیگر (که امید است نزدیک باشد) موکول کرده و همگی سخت مشغول سروسامان‌دادن به اوضاعیم. کشمکش‌های گریزناپذیر ازدواج و تلاقی فرهنگ دو خانواده هم که سر جای خودش، میخ خود را بر اعصابمان می‌کوبد.

هرکس مشغول امور خودش است. عده‌ای در مسافرتند و عده‌ای در تلاطم دید و بازدیدهای عید. بعضی درگیر خرید و عده‌ای هم همچنان مشغول کارند.

امروز در یک گروه تبلیغات انحرافی عضو شدم که برای احمد اسمعیل کذاب تبلیغ می‌کنند. همین‌طورکه زندگی ما را روزمرگی‌های تکراری پر کرده، عده‌ای نرم و آهسته زیر پوست ملت، انحراف و تشتّت و فتنه تزریق می‌کنند. از فرط خستگی، احساس ناتوانی کردم. احساس کردم دیگر مفید نیستم. دیگر کاری از من ساخته نیست. احساس کردم کار از دست خارج شده و ما کَمیم.

بعدازظهر، خیلی خسته بودم. روی تخت بابا دراز کشیدم و دغدغه‌هایم را زیر پلک‌هایم پنهان کردم. تخت، بوی پدر را می‌داد. بوی آرامش و امنیت. یاد کلیپی افتادم که چند وقت پیش دیدم که جانبازی از آقا درخواست توصیه می‌کردند که با اینهمه هجمه دشمنان چه کنیم؟ آقا صبور و ملایم – مثل همیشه- فرمودند: من آرامم. حرکت ما به سمت قله ادامه دارد. در این مسیر سختی هست، سنگ‌ریزه هست، دشمنی هست، اما این مملکت راه خودش را می‌رود. ما با تمام اینها به سمت قله در حرکتیم.

با طنین صدای آقا در ذهنم آرام شدم و به خواب رفتم.

 


https://bayanbox.ir/view/2755958824045735815/sinamousavi-24124128.jpg 

 


[ دوشنبه 97/2/3 ] [ 5:3 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه 97/2/3 ] [ 4:40 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه 97/2/3 ] [ 4:33 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

بچه‌ها دارند بزرگ می‌شوند. اینقدر خودم را درگیر امور مختلف کرده‌ام که هیچ از گذر ایام خبر ندارم. زمان خود را در قالب بچه‌ها - که جلوی چشمانم قد می‌کشند- به رخم می‌کشد. هرچه بخواهم خودم را بی‌تفاوت نشان دهم، نمی‌شود که نمی‌شود. زمان، هر روز جلوی چشمانم رژه می‌رود، بالا و پایین می‌پرد، قد می‌کشد و گذر عمرم را یادآور می‌شود.

علی‌اکبر بامزه شده. حرف‌های بانمکی می‌زند. لحن کودکانه‌اش خیلی شیرین است و برخلاف بسیاری از پسرها – و درست مثل خواهرش- خیلی شیرین زبان است.

* چند وقت پیش همه با هم مریض شدیم. من زیر سرم بودم و پدرش او را به اتاق دیگری برده بود که آمپول بزند. طفلی خیلی دلم برایش سوخت. کمی گریه کرد و زود آرام شد. بعد که بابا آوردش به اتاق من، تازه داغ دلش تازه شد. تا چشمش به من افتاد زد زیر گریه و گفت: «خانومه به من آمپول زد! آمپولش خیییییلی سوزن داشت... » الهی بمیرم. خیلی دردش گرفته بود.

* بردیمش آرایشگاه تا موهایش را برای عروسی خاله زهرا کوتاه کند. یک ساعتی در پاساژ چرخ می‌زدیم تا راضی شود پا در آرایشگاه بگذارد. دست آخر من و بابا رفتیم تو نشستیم و علی‌اکبر جلوی در آرایشگاه ایستاد. آرایشگر مرد با حوصله‌ای بود. رفت بیرون و اینقدر باهاش حرف زد و بازی کرد تا راضی شد روی صندلی آرایشگاه بنشیند. می‌گفت: «آقای کوتاهی، گفت بهت قوووول می‌دم دردت نیاد...» خیلی روی قول آقای کوتاهی! حساب کرده بود و بالاخره با هر جنگولک‌بازی‌ای که بود، موهایش سامان گرفت.

* صبح چشم باز کرده، می‌گوید: «گوش پیچ رو بده کار دارم». هرچه فکر کردم گوش پیچ چه می‌تواند باشد؟! به نتیجه نرسیدم. یک‌دفعه دوزاریم افتاد: «پیچ‌گوشتی می‌خوای؟» «آره بده لازم دارم» پدرش جای ابزار را عوض کرده که از دست آقای مهندس در امان باشد. اما چه می‌شود کرد. لابد باز هم یکی از اسباب‌بازی‌هایش خراب شده و خیال تعمیر دارد.

* خیلی بچه بااحساسی است. دلش برای همه‌چیز و همه‌کس تنگ می‌شود. از خانه که بیرون می‌رویم: «آخیییی بیچاره خونه تنها می‌مونه» اگر چند روز مادربزرگش را نبیند: «دلم برای مامانی‌ام می‌سوزه (تنگ شده)» هر صبح: «مهمون چی داریم؟» «بریم با ماشین یه قدمی بزنیم!» «آخه من داداشمو ندیدم (پسرخاله‌اش)» اگر مدتی مریض باشم: «خوب شدی مامان خوبم؟؟»

* بابا حامد: «تو چه پسر خوبی هستی» علی‌اکبر: «تو هم پسر خوبی هستی» بابا: «من که پسر نیستم، آقاام، مَردم» علی: «چرا، تو پسر مامانت هستی!»

 

فاطمه هم برای خودش خانمی شده. کم‌کم دارد قد من می‌شود. کلاس نقاشی می‌رود. خیلی خلاق و علاقمند است. مربی‌اش خیلی از او راضی است. کارهایش را دوست دارم. خیلی قشنگ‌اند. مدتی هم کلاس والیبال می‌رفت. می‌خواست کاپ قهرمانی بگیرد برایم. اما به‌خاطر ایام مدرسه مدتی است نمی‌ رود.

در آستانه نوجوانی است و به ظاهر خودش و اطرافیانش حساسیت نشان می‌دهد. به مادربزرگش می‌گوید: «این چه وضعیه؟ یه کم به خودت برس. خوش‌تیپ باش. آرایش کن. موهاتو خوشگل کن...» مثل دخترهای چهارده‌ساله فکر می‌کند. حرف‌های گنده می‌زند. گاهی که تماشایش می‌کنم، تصاویر کودکی‌اش مثل نوار فیلم از جلوی چشمم می‌گذرد. با خودم فکر می‌کنم این همان فاطمه کوچولوی تپل مپلی است که مثل عروسک بود؟ تصاویر اولین قدم‌هایش، اولین کلماتش وقتی وادارش می‌کردم بگوید مامان، اولین روز مدرسه، جشن تکلیفش و... همه به چشم بهم‌زدنی گذشت. به همین سرعتی که خاطراتش در ذهنم مرور می‌شود.

و اما خودم. دو ماهی است به خاطر بیماری فاطمه و مسائل دیگر، زندگی‌ام مختل شده. تمام توانم را گذاشته‌ام که همه‌چیز خوب باشد. گاهی که خیلی فشار زندگی شدید می‌شود، با خودم فکر می‌کنم من باید به وظیفه‌ام عمل کنم. هرجا و در هر موقعیتی بودم، به دانسته‌هایم عمل کرده‌ام و هرجا فهمیدم نمی‌دانم یا کم می‌دانم، سعی کردم دانشم را بالا ببرم. گاهی فکر می‌کنم در رابطه با بچه‌هایم -خصوصاً فاطمه- پیش خدای خودم سربلندم. تمام پستی- بلندی‌های تربیت را به جان خریده‌ام و هرطور توانسته‌ام، شرایط را مساعد و مهیا کرده‌ام. حالا دیگر به نقطه‌ای رسیده‌ام که به معنای واقعی کلمه، مستأصلم. تا امروز هر دری بسته می‌شد، می‌گشتم راه دیگری پیدا می‌کردم. اینقدر تلاش می‌کردم تا مسیر جدیدی بیابم یا بسازم. حالا به جایی رسیده‌ام که فکر می‌کنم تمام راه‌ها را رفته‌ام و همه آزمودنی‌ها را آزموده‌ام. به تمام دانشم عمل کرده‌ام و حالا به این رسیده‌ام که هیچ‌چیز نمی‌دانم. هیچ‌چیز بلد نیستم. هیچ راهی نمی‌یابم. هیچ‌کس نمی‌تواند کمکم کند. در دایره سرگردانی هیچ در هیچ، دور خودم می‌گردم. به معنای واقعی کلمه مستأصلم. و فکر می‌کنم این استیصال، بالاترین نقطه‌ای است که هر انسانی می‌تواند در مسیر رشدش تجربه‌ کند. زمان آن رسیده که همه‌چیز را تمام و کمال به دست صاحب اصلی‌اش بسپارم. وقت آن شده که از میانه منیّت‌ها و می‌دانم‌ها و می‌توانم‌هایم بلند شوم و کار را به کاردانش بسپارم. مثل برگی در دست باد، هست و نیستم را به دست خدا سپرده‌ام. کاری که باید از اول می‌کردم و اینهمه بار را به تنهایی بر دوش نمی‌کشیدم.

 


[ دوشنبه 97/2/3 ] [ 4:25 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]
[ سه شنبه 96/12/15 ] [ 1:20 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام، حضرت سلام؛

چه‌خوب که جای حق نشسته‌ای. چه‌خوب که جای حق فقط خودت نشسته‌ای.

چقدر این آرامم می‌کند در هجوم بی‌امان سیلی‌های روزگار. وقتی سر در پیله خودم می‌کنم و درِ وجودم را به‌روی هرچیز و هرکسی غیرِ تو می‌بندم. وقتی نور تو را پیدا می‌کنم لابلای خرده شیشه‌های پراکنده دلم. وقتی می‌بینم تو همیشه و همه‌جا هستی و جای حق نشسته‌ای.

حضرت سلام؛

چه در سجده‌هایت ریخته‌ای که اینهمه آرامم می‌کند؟ نمی‌خواهم لحظه‌ای از آغوش امن تو جدا شوم. رهایم نکن.

هوایم را داشته باش، این روزها که جز هوای تو هوایی در سرم نمانده. سخت به هوایت محتاجم. پناهم بده ای پناه بی‌پناهان... ای مونس وحشت‌زدگان... ای ملجأ ناامیدان...

خیلی خسته‌ام. چه کنم؟

ای که مرا خوانده‌ای... راه نشانم بده...



http://www.sadek.ir/wp-content/uploads/2016/08/above_the_sky_by_boomerama_llama-d3jddbq.jpg 


[ چهارشنبه 96/11/18 ] [ 12:2 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

خودمانیم؛ عجب تکانی خوردیم!

خانه ما طبقه چهارم است. به‌قدر یک ساختمان 8 طبقه هم از سطح اتوبان بالاتریم. لاجرم زلزله 5 ریشتری را تا 0/2 آخرش قشنگ حس کردیم. داشتیم برنامه «دورِهَمی» را می‌دیدیم و حرفِ زلزله کرمانشاه بود. یک‌دفعه خانه شروع کرد به تکان‌خوردن. من فقط توانستم فاطمه را که حسابی ترسیده بود و گریه می‌کرد، بغل بگیرم و حامد، علی‌اکبر را. همه کنار ستونی پناه گرفتیم.

بعد از چند دقیقه که هم زمین آرام گرفت و هم ما، بچه‌ها را لباس گرم پوشاندم و یک کیف‌ِدستی برداشتم. یک‌دست لباس اضافه برای بچه‌ها، یک بطری آب و قدری خوراکی داخلش ریختم و رفتیم پایین.

کوچه پُر از آدم بود. هرکس دغدغه‌هایش را برداشته بود و زده بود بیرون. دست یکی بالشت و پتو بود و دیگری فقط هندوانه شب یلدایش را برداشته بود. یکی دیگر، چمدان بزرگی که گویا از قبل بسته بود را پشت ماشین جا داد و محل را ترک کرد. بعدها دوستی گفت اولین چیزی که برداشته کیف لوازم آرایشش بوده!

همه موبایل‌به‌دست، اخبار لحظه‌به‌لحظه را چک ‌می‌کردند؛ به نزدیکانشان زنگ می‌زدند و توصیه‌های ایمنی را به‌اشتراک می‌گذاشتند.

زیرِ پوست نازک لبخندها و دلگرمی‌هایی که به هم تحویل می‌دادیم، انتظاری نهفته بود که نمی‌شد پنهانش کرد. همه منتظر آن زلزله مهیبی بودیم که سال‌هاست وعده‌اش را می‌دهند. همه هم خبر از اوضاع امدادرسانی تهران داشتیم و خلاصه کلام، همه در انتظار مرگ بودیم.

فرصت خوبی بود برای فیلسوف‌ شدن؛ از تمام آن زندگی که سال‌‌ها با زحمت و خونِ‌دل جمع کرده بودیم، کیفی ما را کفایت می‌کرد. بقیه را نمی‌دانم ولی من فقط به زندگی فکر می‌کردم. این زلزله، قوی‌تر از هر دیازپام و فلوکسیتینی، استرس‌ها و دغدغه‌هایم را بر باد داد. حتی دیگر هیچ آرزوی ریز و درشتی نداشتم. اصلاً به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. دلم گرم بود که خدا هست. مگر قرار است چه بشود؟

تمام تهران زیر و رو شود، نهایتش ملت می‌گویند عذاب الهی بود. دولت می‌اندازد گردن بی‌کفایتی دولتِ قبل. کشورهای دیگر، اظهار تأسفی می‌کنند و اعلام همکاری. تاریخ، مجموعه‌ای از تمام این‌ها را به کتاب‌های درسی آیندگان سرازیر می‌کند. ما هم از آن بالا به همه این‌ها پوزخند می‌زنیم و به تمام افکار پوچ و آداب‌ورسوم بی‌پایه و نگرانی‌های بی‌ارزشمان که فرصت کوتاه زندگی را از دستمان درآورد.

به سمت خانه پدری می‌رویم که همیشه امن‌ترین جای دنیاست. در راه، پمپِ‌بنزین‌های شلوغ را می‌بینم که مردم، نه‌فقط از ترس زلزله، بلکه همچنین از ترس گرانی بنزین آنجا ازدحام کرده‌اند؛ آخر تمام تدبیر دولت برای مهار آلودگی، باز هم سر از جیب ملت درآورده! فقط ای‌کاش این یک قلم عوارضِ‌خروج را بی‌خیال شوند، بلکه این زلزله از ایران برود.

 


http://media.linkonlineworld.com/img/Large/2017/9/1/2017_9_1_20_40_59_28.jpg 


[ شنبه 96/10/2 ] [ 2:54 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 53
بازدید دیروز: 51
کل بازدیدها: 268518