سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به‌نام خدا

* پریروز

مادرم -خدا حفظش کند- شاغل بود. هر روزِ هفته. عطر اسپندش که در خانه می‌پیچید، میان رختخواب کِش می‌آمدم؛ یعنی که جمعه است، هم مدرسه تعطیل است و هم مادرم خانه.

خیلی کار می‌کرد، بیشتر از یک خانم خانه‌دار. نشد یک‌بار بی‌غذا بمانیم یا ظرفی نشسته بماند یا گردی بر خانه بنشیند. بعدازظهر که از راه می‌رسید، اول غذایی را که دیشب پخته بود، گرم می‌کرد. تا غذا گرم شود، جمع‌وجور می‌کرد و سفره را می‌چید؛ با همان لباس کارش. غذا را که می‌خوردیم، جمع می‌کرد، می‌شست و جا می‌داد.

* دیروز

سال اول دانشگاه، دوستانم را برای پروژه مشترکی به خانه دعوت کردم. مادرم سرِ کار بود اما غذا را از شب قبل آماده کرده بود. فقط باید گرمش می‌کردم. غذا را سوزاندم. شدم مضحکه دوستانم. اگر تمام آموزه‌های دانشگاه را فراموش کرده باشند، این یک خاطره را هرگز از یاد نمی‌برند. من هم!

* امروز

آخرِ هفته‌ها خانه‌تکانی داریم. بچه‌ها ریخت‌وپاششان زیاد شده. حامد، جارو می‌کشد. فاطمه مسئول گردگیری است. من مشغول جمع‌وجور می‌شوم و علی‌اکبر هم این وسط، مشقِ همکاری می‌کند. آخرِ شب، خسته‌وکوفته هرچه در یخچال مانده گرم می‌کنم. فاطمه مسئول سفره هم هست. غذا ماهی است. او دوست ندارد. غذای دیگری هم هست، گرم می‌کند. می‌آورد سرِ سفره، می‌بیند هنوز سرد است. سه‌بار می‌رود و می‌آید تا بالاخره موفق می‌شود غذایش را گرم کند. او ده ساله است.

* فردا 

    ...


https://www.taraznews.com/sites/default/files/styles/orginal_size/public/content/images/story/94-02/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b2.jpg?itok=VdvjfGv2 


[ پنج شنبه 96/11/19 ] [ 11:6 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام، حضرت سلام؛

چه‌خوب که جای حق نشسته‌ای. چه‌خوب که جای حق فقط خودت نشسته‌ای.

چقدر این آرامم می‌کند در هجوم بی‌امان سیلی‌های روزگار. وقتی سر در پیله خودم می‌کنم و درِ وجودم را به‌روی هرچیز و هرکسی غیرِ تو می‌بندم. وقتی نور تو را پیدا می‌کنم لابلای خرده شیشه‌های پراکنده دلم. وقتی می‌بینم تو همیشه و همه‌جا هستی و جای حق نشسته‌ای.

حضرت سلام؛

چه در سجده‌هایت ریخته‌ای که اینهمه آرامم می‌کند؟ نمی‌خواهم لحظه‌ای از آغوش امن تو جدا شوم. رهایم نکن.

هوایم را داشته باش، این روزها که جز هوای تو هوایی در سرم نمانده. سخت به هوایت محتاجم. پناهم بده ای پناه بی‌پناهان... ای مونس وحشت‌زدگان... ای ملجأ ناامیدان...

خیلی خسته‌ام. چه کنم؟

ای که مرا خوانده‌ای... راه نشانم بده...



http://www.sadek.ir/wp-content/uploads/2016/08/above_the_sky_by_boomerama_llama-d3jddbq.jpg 


[ چهارشنبه 96/11/18 ] [ 12:2 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

خودمانیم؛ عجب تکانی خوردیم!

خانه ما طبقه چهارم است. به‌قدر یک ساختمان 8 طبقه هم از سطح اتوبان بالاتریم. لاجرم زلزله 5 ریشتری را تا 0/2 آخرش قشنگ حس کردیم. داشتیم برنامه «دورِهَمی» را می‌دیدیم و حرفِ زلزله کرمانشاه بود. یک‌دفعه خانه شروع کرد به تکان‌خوردن. من فقط توانستم فاطمه را که حسابی ترسیده بود و گریه می‌کرد، بغل بگیرم و حامد، علی‌اکبر را. همه کنار ستونی پناه گرفتیم.

بعد از چند دقیقه که هم زمین آرام گرفت و هم ما، بچه‌ها را لباس گرم پوشاندم و یک کیف‌ِدستی برداشتم. یک‌دست لباس اضافه برای بچه‌ها، یک بطری آب و قدری خوراکی داخلش ریختم و رفتیم پایین.

کوچه پُر از آدم بود. هرکس دغدغه‌هایش را برداشته بود و زده بود بیرون. دست یکی بالشت و پتو بود و دیگری فقط هندوانه شب یلدایش را برداشته بود. یکی دیگر، چمدان بزرگی که گویا از قبل بسته بود را پشت ماشین جا داد و محل را ترک کرد. بعدها دوستی گفت اولین چیزی که برداشته کیف لوازم آرایشش بوده!

همه موبایل‌به‌دست، اخبار لحظه‌به‌لحظه را چک ‌می‌کردند؛ به نزدیکانشان زنگ می‌زدند و توصیه‌های ایمنی را به‌اشتراک می‌گذاشتند.

زیرِ پوست نازک لبخندها و دلگرمی‌هایی که به هم تحویل می‌دادیم، انتظاری نهفته بود که نمی‌شد پنهانش کرد. همه منتظر آن زلزله مهیبی بودیم که سال‌هاست وعده‌اش را می‌دهند. همه هم خبر از اوضاع امدادرسانی تهران داشتیم و خلاصه کلام، همه در انتظار مرگ بودیم.

فرصت خوبی بود برای فیلسوف‌ شدن؛ از تمام آن زندگی که سال‌‌ها با زحمت و خونِ‌دل جمع کرده بودیم، کیفی ما را کفایت می‌کرد. بقیه را نمی‌دانم ولی من فقط به زندگی فکر می‌کردم. این زلزله، قوی‌تر از هر دیازپام و فلوکسیتینی، استرس‌ها و دغدغه‌هایم را بر باد داد. حتی دیگر هیچ آرزوی ریز و درشتی نداشتم. اصلاً به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. دلم گرم بود که خدا هست. مگر قرار است چه بشود؟

تمام تهران زیر و رو شود، نهایتش ملت می‌گویند عذاب الهی بود. دولت می‌اندازد گردن بی‌کفایتی دولتِ قبل. کشورهای دیگر، اظهار تأسفی می‌کنند و اعلام همکاری. تاریخ، مجموعه‌ای از تمام این‌ها را به کتاب‌های درسی آیندگان سرازیر می‌کند. ما هم از آن بالا به همه این‌ها پوزخند می‌زنیم و به تمام افکار پوچ و آداب‌ورسوم بی‌پایه و نگرانی‌های بی‌ارزشمان که فرصت کوتاه زندگی را از دستمان درآورد.

به سمت خانه پدری می‌رویم که همیشه امن‌ترین جای دنیاست. در راه، پمپِ‌بنزین‌های شلوغ را می‌بینم که مردم، نه‌فقط از ترس زلزله، بلکه همچنین از ترس گرانی بنزین آنجا ازدحام کرده‌اند؛ آخر تمام تدبیر دولت برای مهار آلودگی، باز هم سر از جیب ملت درآورده! فقط ای‌کاش این یک قلم عوارضِ‌خروج را بی‌خیال شوند، بلکه این زلزله از ایران برود.

 


http://media.linkonlineworld.com/img/Large/2017/9/1/2017_9_1_20_40_59_28.jpg 


[ شنبه 96/10/2 ] [ 2:54 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

....................

شما یادتان نیست. آن وقت‌ها – زمانی که خیلی بچه‌تر از حالا بودیم- باران می‌آمد.

نه! آن که شما می‌گویید گِل‌باران است. منظورم باران راست‌راستکی است. آن هم نَه سال به دوازده ماه یک مرتبه! از اول پاییز سقف آسمان قشنگ مثل آبکش بزرگی سوراخ‌سوراخ می‌شد و اینقدر آب بکر و تازه فرو می‌ریخت که تمام سر و روی شهر را حسابی صفا می‌داد؛ خانه‌ها و درخت‌ها را می‌شست، کوچه‌های خاکی را از عطرش پر می‌کرد و بی‌رودربایستی به هرجا می‌توانست راه می‌جُست.

زیر تِلِق تِلِق قطره‌های درشتی که از سقف توی سطل‌های ماست و کاسه‌های رویی می‌پرید، بچه‌ها، پیچیده در دست‌بافته‌های مادرانشان، مشق شب می‌نوشتند. بعد هم با همان لالایی باران، دورتادور، زیر کرسی زغالی می‌خوابیدند تا زودتر صبح شود و چکمه‌های پلاستیکی زرد و سُرخشان را به پا کنند و بند نازک کلاه بارانی‌های مشمایی‌شان را زیر گلو سفت کنند و در راه مدرسه، هرجا فرصتی دست داد، محکم‌تر در چاله‌چوله‌ها پا بکوبند و... دست آخر هم سراپا گِلی به خانه برگردند و لابد برای آنهمه شور زندگی، کتکی هم نوش‌جان کنند.

بگذریم؛ شما یادتان نیست. روزگاری داشتیم با باران. حالا دیگر باران نمی‌آید که. هی زلزله می‌آید! بمب و ترکش هم زیاد می‌بارد.تمام پاییز، به‌جای خبر بارندگی و آب‌گرفتگی، اخبار انفجار و بی‌خانمانی و مرگ‌ومیر است که از زمین به آسمان می‌بارد. اصلا باران کجا ببارد؟ دار و درختی مانده؟ باغ و مزرعی مانده؟ هرچه بود یا کوبیدیم یا کوبیدند. این خرابه‌ها که جای باران نیست.

 http://pic.photo-aks.com/photo/animals/bird/sparrow/large/gonjeshk_zir_baran.jpg

 


[ چهارشنبه 96/9/22 ] [ 11:48 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

...............

عجیب آدم‌های مقاومی هستیم!

به‌راستی چه می‌کنیم با سیل بی‌امان واژه‌هایی که روز و شب – به طرق مختلف- بر ذهن و جانمان می‌ریزد؟ چطور در بندشان می‌کشیم و کجا آن‌ها را انباشته‌ایم که دست از قلم باز می‌داریم و هیچ نمی‌نویسیم؟

شاید بخشی از این دریافت‌ها را با گفتگو پس بدهیم؛ اما بدیهی است آن بخش عظیمی که از راه مطالعه، رسانه‌های مختلف، دیده‌ها و شنیده‌های خواسته و ناخواسته و ... وارد شده است، به این راحتی‌ها خارج نمی‌شود. پس با باقی‌مانده اطلاعات چه می‌کنیم؟

وقتی «ورودی» ذهنمان با «خروجی» آن هم‌آهنگ نیست، لاجرم باقی‌مانده که بی‌استفاده مانده است توسط مغز دور ریخته می‌شود تا فضا برای ورود اطلاعات جدید خالی شود. چون به‌سبب فقدان مدیریت صحیح در به‌کارگیری اطلاعات، ذخیره مناسبی از اطلاعات مفید نداریم، خواه‌ناخواه این بخش هم حذف می‌شود و می‌بینیم دچار فراموشی شده‌ایم؛ چون ما تصمیم نگرفته‌ایم کدام بخش بماند و کدام حذف شود.

از راه‌های ثبت اطلاعات در حافظه بلندمدت، به‌کارگیری آن‌ها و درواقع تبدیل بخش مفید این ورودی عظیم به خروجی است. یک پیشنهاد، نوشتن است. با نوشتن، بخشی از اطلاعات مفید دریافتی خود را با دیگران به‌اشتراک می‌گذاریم؛ لذا ورودی‌ها را به‌کار انداخته و خروجی می‌دهیم. بنابراین این بخش از اطلاعات - علاوه‌براینکه مورد کنکاش و شانه‌زنی ذهن و درنتیجه تعمیق و تثبیت آن در ذهن شده است- به حافظه بلندمدت منتقل می‌شود و در آن – درست مانند یک کتابخانه منظم- جا خوش می‌کند تا هر زمان که نیاز شد، به آن مراجعه کرده و بهره بگیریم.

پس اگر از فراموشی رنج می‌بریم، مقاومت نکنیم؛ بنویسیم!

 


http://www.modiresite.com/wp-content/uploads/2014/10/webcopywriting.jpg 


[ پنج شنبه 96/9/2 ] [ 10:48 صبح ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام؛

انگار آهِ العجل هایمان دامن زمان را گرفته است. چنان با شتاب می گذرد که نمی فهمم روز است یا شب؟ زمستان است یا تابستان؟ اصلا کجای کاریم؟!

به فالِ نیک گرفته ام این العجل های زمان را. گویا به سوی تو شتاب برداشته است. بی وقفه، یک نفس، عزمش را جزم کرده که خود را به تو برساند؛ که تشنگان را به آب حیات برساند.

باید هم همین باشد. وگرنه زمان در این دنیا چه کار دیگری می تواند داشته باشد؟ باید بگذرد تا ابرها کنار بروند و خورشید رویت آشکار شود.

باید بگذرد؛ تندتر بگذرد. اینقدر تند که یک روز، بی هوا، چشم در چشم تو باز کنیم. باید سوار بر اسب زمان به سوی تو بشتابیم. باید به تو برسیم.

مگر زندگی غیر از این است؟

باید هم همین باشد. وگرنه چرا بوی بهار می آید؟ چرا بعد از اینهمه کدورت و ناامیدی، جوانه های امید از سنگلاخ دل سربرآورده اند؟ چرا آرامم؟ زمان، کارش همین است. باید بگذرد تا بهار شود.

زمان، فرصت انتظار کشیدن هم نمی دهد. حق هم دارد. صاحبش تویی. حق دارد از همه چشم ببندد و بی سر و بی پا به سوی تو بشتابد. حق دارد که اینچنین بوی تو را می رساند. که اینچنین رنگ تو را آشکار می کند. حق دارد که اینچنین می تازد و تو را می جوید.

بگذار بگذرد زمان. زودتر بگذرد. بگذار بگذریم از این زندان ناسوتی. بگذار زودتر برسد آن ملکوت بی زمانی و بی مکانی، که در ظل وجودت آرام بگیریم. بگذار آزاد شویم.



http://s6.picofile.com/file/8202007200/post_832.jpg 


[ یکشنبه 96/8/14 ] [ 11:51 صبح ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


عکس هایتان را باز نمی کنیم؛ اخبارتان را پی نمی گیریم؛ روحیاتمان خراب می شود!

یک وقت بد می شود؛ ممکن است بهمان بربخورد که از یک طرف گرسنگی و آوارگی شما را ببنیم و از آن طرف ریخت و پاش و دورریزهای خودمان را.

سرمان را مثل کبک در برف جهلمان فرو می بریم که نبینیم و نشنویم و به گمانمان بازخواست هم نشویم.

چه بگوییم؟ تا از رنج مردمان «دیگرجا» حرفی به میان بیاید، وطن پرستان «اینجایی» فریادشان بلند می شود که مگر خودمان کم فقیر و بیچاره داریم؟ حرف از مرزهای جغرافیایی خودمان فراتر نرود؛ مرز انسانی کدام است؟!

چه از دست ما برمی آید که بنشینیم تصویر کودک گرسنه ای را ببینیم که از اضطرار، التماس قدری غذا می کند؟ خودمان اینجا از شدت اضطرار، بشقاب بشقاب غذاهای دیروز و پریروز را دور می ریزیم!

شما کمی آن طرف تر درگیر گروهی انسان خوارید و ما این طرف تر نظام اسلامی دست و پا کرده ایم و بر بامش پرچم اسلام را هم زده ایم و دیگر رفته ایم پی کار خودمان.

شما آنجا سر بر سنگ و خار و خاشاک می گذارید و ما اینجا جای خوابمان که عوض شود، بدخواب می شویم.

کودکان شما زیر چرخ ستم زمانه له می شوند و کودکان ما زیر فشار رفاه زدگی روزگار.

شما مسلمانید، ما هم مسلمان.

شما آنجا و آن طور؛ ما اینجا و این طور.

بالاخره هرکس قسمتی دارد!

خدا خودش کمکتان کند [1].


کمپ آوارگان روهینگیا

.....................................
پ. ن. 1. یاد حرف اون مثلا مسلمونایی افتادم که تو سپاه یزید، قطعه قطعه شدن پسر پیغمبرشونو تماشا می کردن و می گفتن خدایا خودت به داد حسینت برس!
پ. ن. 3. این پرداخت را می توان از طریق اپلیکیشن آپ هم به راحتی انجام داد.


[ سه شنبه 96/8/9 ] [ 12:10 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام؛

 

دهه اول گذشت و به خیالمان سنگ تمام گذاشته‌ایم برایت. در هیئت‌ها شرکت کردیم، اشکی ریختیم، نوحه ای خواندیم، بر سر و سینه زدیم، قدری به دنبال دسته هایت راه افتادیم و نذری هایت را –به نیت تبرک، به قصد شفا!- خوردیم و نوشیدیم. این بود خلاصه کاری که از دستمان بر می‌آمد. حالا دیگر خیالمان راحت است و باید برویم دنبال کارمان.

اکنون که دیگر دِینی گردنمان نمانده و با قطره اشکی برای تو، یک کوه گناه را آبکشی کرده‌ایم، ملالی نیست جز دوری آقایمان صاحب الزمان (عج). فقط نمی دانیم این همه تأخیر بابت چیست؟! ما که فقط در یک هیئتمان بیش از 313 نفر جمعند!

بیا با هم روراست باشیم آقا. خودت بهتر می‌دانی، ما آدم‌بشو نیستیم؛ ما برایت جُون هم نمی شویم آقا، چه برسد به عباس! «کُلُّنا عَبّاسُکَ» یک ادعاست؛ و الّا پایش که بیفتد... تو بهتر می‌دانی. این حرف‌ها را من می‌گویم، تو به چشم دیده‌ای، من می‌گویم و تو به جان چشیده‌ای. خوب می‌شناسی ما را.

می دانی آقا؟ راستش را بخواهی ما در امور جزئی مهر تو جا زده‌ایم، چه برسد به سر دادن و جان باختن. همین که دستمان را می‌گذاریم روی سینه و از سویدای دل ناله می زنیم: «إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حارَبَکُم...»، ته دلمان می دانیم چه دروغگوهای قهاری هستیم! ما که کینه همسایه و دوست و آشنا را -سر هیچ و پوچ- چنان به دل می‌کشیم که گویا با شمرها و عمر سعدها طرفیم! همین همسایه‌ای که برایت پرچم سیاه زده و همان دوستی که در هیئت، رویم را برمی‌گردانم نبینمش و همان آشنایی که از محبت تو دم می‌زند. می‌دانیم میزان حب و بغض تویی حسین جان اما ما را با تو چه کار؟ تو برای ما لفظ و شعاری آقا. ما تا حسینی شدن فاصله‌ای به قدر خاک تا افلاک داریم. ما پایمان در گِل منیّت‌هایمان گیر است. کجا می‌توانیم دوستان تو را دوست بداریم وقتی پای این «من» کله گنده وسط است که نمی گذارد جز خود را ببینیم. خودمانیم آقا؛ با دشمنت هم تا جایی دشمنیم که سود داشته باشد و الا پای ضرر که وسط باشد، به درهم و دیناری...

ما کجا و یاری مولایمان صاحب الزمان؟ از ما همین العجل‌ها را بپذیر و بیشتر نخواه که ما خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هاییم آقا.

در روضه‌هایت زیاد دعا کردیم آقا، زیاد خواستیم. گفتند از کریم هرچه می‌خواهید بخواهید که بخل در کارش نیست. ما هم دنیا خواستیم، آخرت خواستیم. غافل از اینکه دنیا تویی حسین جان، آخرت تویی. آقا بیا و به جای همه، این «من» را از ما بگیر و خودت را به ما ببخش.


http://www.askdin.com/gallery/images/80/1_hosein3.jpg 

 


[ دوشنبه 96/7/10 ] [ 12:42 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


سلام؛

خبر شهادت شیرمردان مدافع حرم، یکی جگرسوزتر از دیگری است؛ اما خبر شهادت تو فرق می کند.

می دانی که ما روی سر بریده حساسیم. آنقدر سوخته ام که تصویر پاکت از خاطرم محو نمی شود؛ لحظه به لحظه مقابل دیدگانمی. به هرچه نگاه می کنم تو را می بینم؛ آن چهره معصوم را، با آن نگاه آتش بار که غیرت و مردانگی اش زبانه می کشید. آن هم در اسارت وحشی ترین موجودات هستی.

سوختم؛ نه فقط از شهادت مظلومانه ات، نه تنها از سر بریدنت -که خوشا به سعادتت که این همه آبرومند مولایت را ملاقات کرده ای- سوختم از افتادن یک دانه دیگر از تسبیح "مردانگی".

می ترسم شما که یک به یک می روید، در این بحران انسانیت، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم وقتی هنوز واژه های عشق غریبند و هنوز غیرت را غلط معنا می کنند، در چنگ دیوان زمان، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم کسی باقی نماند. از غربت علی می ترسم؛ از دست های بسته اش؛ و صدایی که به گوش هیچ کس نمی رسد، هیچ کس جز چاه عمیق تنهایی...

نگاهت، "آدم" را تکان می دهد؛ چیزی را در وجودمان به جوش می آورد، پرده پرده خاطرات خاکی دنیا ورق می خورند، نگاهت، کربلایی است برای خودش.

"مرد" نیستم که پرچم خون آلودت را از زمین بردارم، اما لحظه لحظه های جان دادنت را در خاطرم حک کرده ام. قول می دهم شیرمردی تربیت کنم که ریشه "نامردی" را از بیخ و بن برآورد.

قول می دهم اگر حتی دیگر یک "مرد" هم باقی نماند، دست از دامان ولایت نکشم. با تو عهد می کنم نگذارم خون به ناحق ریخته ات هدر رود. تا هستم و نسلم باقی است، قسم به رگ های بریده ات، پشتیبان ولایتم.

دعا کن برای ما، شهید ولایت... دعا کن قدری "انسان" شویم...

 


http://images.khabarland.com/upload/yjc.ir/6b7f4661bf82f242f977008af6333801.jpg



[ شنبه 96/5/21 ] [ 9:33 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

ساعت، 16.

در ترافیک همیشگی نیایش، ترمز دستی را کشیده ام و کتابم را می خوانم. عاشق این ترافیکم. یکی از طولانی ترین ترافیک های دنیاست؛ آدم کلی به کارهایش می رسد.

کسی به شیشه ماشین می زند:

- گل نمی خواین خانوم؟ ارزون می دما.. آخریشه..

سرم را بلند نمی کنم. چند بار دیگر به شیشه می زند و بعد با لهجه غریبی، بد و بیراه بارم می کند و می رود. مردم اعصاب ندارند!

گه گاهی به ماشین جلویی نگاه می کنم که یک قدم مورچه ای جلوتر رفته. حالا باران هم شروع به باریدن کرده و می دانم که با ترافیک هم دست خواهد شد. کمی نگرانم که به موقع نرسم.

کم کم نرده های سبز رنگ دانشگاه پیدا می شوند. راه نما می زنم که به سمت ورودی پارکینگ بروم. چند ماشین با لجبازی از اندک راه سمت راستم سبقت می گیرند. فکر کنم کارشان رانندگی است و بارشان همیشه وسط این طور ترافیک هاست. مردم اعصاب ندارند!

بالاخره راه می گیرم و وارد می شوم. مسیر ورودی تا پارکینگ اصلی دانشگاه پر است از سرعت گیرهایی به قامت یک دیوار! سر هر کدام باید کامل توقف کنم و با سلام و صلوات رد شوم وگرنه سر از ابرها در می آورم. فکر می کنم آن که این سرعت گیرها را زده هم اعصاب نداشته!

فقط پنج دقیقه وقت دارم. دیر سر قرار رسیده ام. از ماشین تا ورودی قرارگاه را می دوم. باران تند شده.

ورودی کوتاه است، باید سر خم کنی تا بتوانی داخل شوی. هم زمان سلام می کنم.

فضای دایره ای شکل بزرگی مقابلم ظاهر می شود که به قدر پله ای بالاتر از ورودی است. دیواره ها را با چوب های نی ساخته اند و روی سقف گنبدی شکلش، پلاستیک ضخیمی کشیده اند که سوراخ بزرگی در میان دارد. از همان سوراخ، قطرات باران پایین می ریزند و موکت خاکستری کف را خیس می کنند. کفش هایم را در می آورم.

اول می روم سراغ او که کوچک تر است. با کف دست، خاک سر و رویش را پاک می کنم. 18 سال دارد. گل های خشک را جمع می کنم. بطری گلاب را از کیفم در می آوردم و سر و رویش را صفا می دهم. عطر گلاب و باران دست به دست داده اند، چه هوایی است.

آن یکی 21 سال دارد. خوب که تمیز شد، با گلبرگ های خشک آرایشش می کنم. روی پایش سر می گذارم، در آغوشش می کشم. دلم ابری می شود. با آسمان می بارم.

وقتم تمام شده، باید بروم. بار بی اعصابی ها را زمین می گذارم. چقدر آرامم. مثل آسمان که یک دل سیر باریده و حالا در سکوت، دانه های شفاف شبنم را بر تن گیاهان باغچه تماشا می کند. من هم محو این همه زیبایی ام.

به سرعت می روم. خداحافظی را کش نمی دهم. قول می دهم هفته دیگر زودتر بیایم و بیشتر پیششان بمانم. خیلی دوستشان دارم.


http://img.tebyan.net/Big/1389/09/17915416166241142179228854515223540105151231.jpg


[ یکشنبه 95/12/8 ] [ 5:55 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 34
بازدید دیروز: 92
کل بازدیدها: 260637