سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

به نام خدا

 

چه اوضاعی شده! چه احوالی! همه چیز به هم پیچیده. همه چیز به هم ریخته.

گاهی وقت ها - شاید- لازم است همه چیز خراب شود تا یادم باشد فقط خودم هستم و خودت. تنهای تنها.

یک خلوت یک نفره با خودم و خودت که آخر هم نفهمیدم من تو ام یا تو منی؟

در هم ریخته ام. درهم و برهم. خسته و کلافه. حرف دلم را با تو می گویم. با تو تنها کسی که برایم مانده ای. با تو که برایم همه ای و غیر تو برایم نمانده. با تو که انتهای همه راه هایی. آخر همه آرزوها.

با تو می گویم و تو... اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم؛ جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را ...

.............................

به آخر که می رسد، جان که به لب می آید، امیدها که قطع می شود، منیت ها که خرد می شود، لحظه گشایش است. لحظه گشایش نزدیک است. یقین دارم.


[ شنبه 95/11/16 ] [ 10:35 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

*

حال و روز ندارم. امروز آخرین کپسولم را خوردم. مثل همیشه چند ساعت سرگیجه و تهوع و سردرد و هزار مکافات دیگر.

بابا آمد اینجا. با حامد بروند برای کارهای زهرا. به احترامش نشستم. دستی بر مرغی که حامد در زودپز انداخته بود بردم. بعد از مدت ها آشپزی کردم! سر و تهش را هم آوردم!

زهرا هم آمد. دیرتر. فردا روز عقدشان است. فردا چه زود آمد. ترسیدم بروم بیمارستان بستری ام کنند و برنامه شان را خراب کنم. گفتم چند روز دیگر شاید این آخرین قرص اثر کرد و خوب شدم.

ولی می دانم از این خبرها نیست. اوضاع خراب تر از این حرف هاست.

فاطمه کلافه شده: - مامان مگه مریضی چقدر طول می کشه؟ چرا خوب نمی شی؟!

- دعا کن خوب شم. تو که نماز می خونی بعدش برای من دعا کن دیگه. خدا دعای تو رو برآورده می کنه.

امروز با هم نماز خواندیم. در حال تمرین است. با جانماز تازه اش که مدرسه داده اند. سرفه هایم پابرجاست. مامان و حامد هی شیر و فرنی و... تجویز می کنند. هرچه می گویم گلویم سالم است به خرجشان نمی رود. کلافه ام. مدرسه نمی روم. دو هفته است. کلافه ام.

- بچه ها سراغی از من نمی گیرند؟

فاطمه: - چرا. بچه ها معلم ها همش از تو می پرسند. کی میای پس؟

- میام ان شاءالله. بگو واسم دعا کنن.

چهارشنبه که رفتم مدرسه بچه ها از زیر ماسک شناختنم. دوره ام کردند که امروز نویسندگی داریم؟

- نه ان شاءالله هفته دیگه. (هرچند خودم مرددم.)

چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. برای بچه ها، هم کارها، مدرسه. خوب می شم ان شاءالله. یعنی تمام می شود؟!

دوشنبه وقت گرفتم. باید دوباره عکس بیندازم. بگذار فاصله بیافتد تا یک فکر دیگری بکنند. دیگر تحمل این قرص ها را ندارم.

دلم گرفته بود. قرآنم را آوردم. علی اکبر هم دوید آمد کنارم.

- برو مال خودتو بیار.

کتاب های مثنوی را که جلدشان سفید است (مثل قرآن من) می آورد. جلویش می چیند و به آواز می خواند. بعد رویشان سجده می کند.

کمی می چرخد و می رود. گاهی با فاطمه خوبند گاهی نه. وقتی فاطمه از مدرسه می رسد اول اخم می کند ببیند چه می شود. دست پیش می گیرد. اگر فاطمه لبخند بزند او هم لبخند می زند. مهربان و معصوم. چشم هایش را ریز می کند. فاطمه را بغل می کند و می بوسد. بعد هم با هم بازی می کنند و آرامند. اما امان از وقتی که فاطمه حوصله نداشته باشد. به جان هم می افتند. جیغ و گریه بلند است. این مدت که حال نداشتم به این ها هم سرایت کرده بود. تمام مدت به جان هم بودند.

روزها می رفتم خانه مامان. دراز می کشیدم یک گوشه. حواسشان به علی اکبر بود. خوابم نمی بُرد. خواب ندارم. از عوارض داروست. باز هم خدا را شکر. از عوارض دیگرش جنون بود که هنوز دست نداده!

داروها از خود بیماری بدترند.

این روزها داستان زیاد می خوانم. کوتاه، رمان. سفارش استاد است. داستان ها روی مغزم راه می افتند. دچار وهم شده ام. به چه زحمتی از شرش خلاص شده بودم. دوباره خل شدم. شب ها خواب می بینم. بعد از مدت ها. خواب هایی شبیه واقعیت. قصه دار، کش دار، ملموس.

می نویسم آرام می شوم. حسابی پاکستان-افغانستان شد روزنوشت امروزم. می دانم ولی چه اشکالی دارد. بگذار مزخرف بنویسم. آرام می شوم.

حرف زیاد دارم اما اثری از حوصله نمانده.

این نیز بگذرد

ان شاءالله :)



[ پنج شنبه 95/11/14 ] [ 7:42 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

یاد استخوان های زیر آوار مانده ات، درد می شود در رگ رگ وجودم. یاد دست و روی سوخته ات، یاد نگاهی که به ناامیدی بر دنیا بسته ای، یاد سرو قامتت که دیگر هیچ از آن نمانده...

می سوزم از یاد لحظه ای که با استخوان های فرسوده پلاسکو، فرو ریختی. قطره قطره می چکم، آب می شوم، بر خاک می ریزم با اشک های مادرت، همسرت، فرزندت...

نفسم پر شده از دودهای بی امان ساختمان.

کجایی؟ کجای این آوارهای سنگین آرمیده ای؟ کجا به دنبالت بگردیم؟

چه نشانی از تو باقی می ماند؟ دیگر چه از تو می ماند؟ شاید پاره های لباست که فقط «ضد حریق بودند نه ضد آوار»...

شاید مدفنت را گل باران کنیم یا شاید بنای یادبودی بر فرازش بسازیم. شاید تا روزها و هفته ها حرفش را بزنیم و سر افسوس تکان داده آهی بکشیم. اما باور نکن پند بگیریم.

ما مثل شما بسیار داده ایم. فراموش می کنیم. ما فراموشکاریم. ببخش... حلال کن...


http://uc.persianv.com/up3/images/9v4jhqok00o11z9i1cy4.jpg

 

............................

اخبار نمی بینم. سال هاست. نمی توانم. فقط از فضای مجازی اخبار مکتوب را آن هم بدون تصویر و فیلم دنبال می کنم. مامان جون اینجا بودند. مادربزرگ حامد. ما را دوست دارند. گاهی پیشمان می مانند. گوششان سنگین است. اخبار را با صدای بلند دنبال می کردند. تمام روز. صبح و شب. بلند بلند می شنیدم، اشک می ریختم. طاقت نیاوردم. رختخوابم را جلوی تلویزیون انداختیم. می دیدم و می سوختم. لحظه به لحظه. ثانیه به ثانیه. اخبار هی تکرار می شد. هی تکرار می شد و آوارش بر سرم می ریخت. تمام وجودم آتش گرفت. هرگز فراموش نمی کنم.


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 9:24 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

چشم دوخته ام به سفیدی یکنواخت مقابلم. دریای بی رنگ و بی پایان. سکوت را خس خس گاه و بیگاه نفس هایم خط می اندازد. بد وصله ای شده ام به تن رختخواب.

بعد از یک هفته درد طاقت فرسا، تق تق کیبورد موبایلم می گوید بهترم. می خواهم خوب باشم. پرانرژی، مثل همیشه.

می دانم که می گذرد، اما سخت می گذرد... خیلی سخت... خسته شدم...

 


http://www.digsdigs.com/photos/Very-flexible-modern-table-lamp-PizzaKobra-by-Ron-Arad-4.jpg


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 9:13 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

استکان چای حوصله نداشت. دست بر کمر باریکش زده بود و تند تند آه می کشید. بخار از سرش بلند بود. نعلبکی شیشه ای گوشه ای کز کرده بود و زیر چشمی نگاهش می کرد. قندها اما همچنان سرخوش بودند. می گفتند و می خندیدند. یکی یکی از قندان چاق گل قرمز بیرون می پریدند و غش غش می خندیدند. بعد دوباره به سختی از دسته های باریک قندان بالا می رفتند.

سینی مثل مادری مهربان همه را یکی یکی از نظر می گذراند. رو به استکان گفت: چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ چشم روی هم بگذاری...

باقی حرفش را با نگاه تند استکان قورت داد. چشمان استکان به گل های درشت لاله افتاد که میان دستان سینی بود. به لبخند پهن همیشگی اش که حالا زیر هاله ای از تردید پنهان بود. قدری آرام گرفت. بخار سرش کمتر شد. دست نعلبکی را گرفت و کشان کشان او را به سمت سینی برد. هر دو با هم در دامان سینی جا گرفتند.

قندها هم دست از شیطنت برداشتند و همراه قندان به آنها پیوستند. باریکه ای از آفتاب از لابلای پرده های ضخیم اتاق خزید و کنارشان نشست.

صدای پایی آمد. همه آرام گرفتند. دستی پرده ها را با عجله کنار زد و آفتاب را با همه وسعتش بر سر حضار ریخت. چای را با عجله هورت کشید و چیزی از روی میز برداشت و رفت.

قندها دلخور شدند. اخم کردند. استکان اما خوشحال بود. حسابی خنک شده بود و لب های باریکش می خندیدند. سینی تکانی به خود داد و گفت: خب کارمان تمام شد. محکم بنشینید تا به خانه برگردیم.

 


http://www.axgig.com/images/72967290125698115244.jpg


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 8:35 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

چه باران زیبایی! تهران و این مه گرفتگی و این بارندگی؟! عجیب نیست اگر همه از تعجب شاخ در بیاوریم!

اینقدر هوا لطیف و زیباست که در دل های مردم هم نفوذ کرده. دیگر ترافیک سنگین و آب گرفتگی و راه بندان صدای مردم را در نمی آورد.

همه با آرامشی لذت بخش پشت چراغ قرمز طولانی چهار راه ها چشم به آسمان دوخته اند و لابد در دل شکرگزار این نعمت الهی اند.

کاش همیشه ما و هوا اینقدر لطیف باشیم... (8/10/95)

 


http://media.jamejamonline.ir/Media/Image/1393/11/01/635574480977648839.jpg


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 8:16 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


*

گویا صفت بدی ندارد؛ همه پاکی و زیبایی است.

آمیزه ای از لطافت و عطر و رنگ. آنچه خوبان همه دارند...

مگر بدون وجود او هم می شود زندگی کرد؟! امید و طراوت همه از لبخند او می ریزد و در دنیا جاری می شود.

گل است و تمام خوبی های عالم، یک جا.



**

آخرین برفی که آمد، باغ کوچکم را یک جا ویران کرد. گل ها خزان دیده و گلدان ها ماتم زده بر جای ماندند.

مدت ها تماشای این منظره تنها کاری بود که از دستم برمی آمد.

تا دوشنبه پیش که ساعت آخر بچه ها به اردو رفتند و کلاسم کنسل شد. بی هیچ تاملی یک راست به بازار گل نزدیک مدرسه رفتم، سراغ گل های باغچه ای.

گل هایی که سرد و گرم روزگار چشیده اند و باد و باران خورده.

این بار گل های زمستانی مهمان خانه ام شدند. تا از لابلای برف ها سر برآورند و زندگی را به رخ دنیا بکشند.


***

پرده را پس می زنم. نور ماه بر ماه رویش می نشیند. چقدر زیباست. سینه را از عطرش لبریز می کنم.

ریه هایم می سوزند. گویا طاقت اینهمه خوشبختی ندارند!

عطرش تا تمام مویرگ های وجودم نفوذ می کند؛ زنده می شوم.

لطافت دستانش را در دست می گیرم. دلم می لرزد: مبادا خطی بر اینهمه زیبایی و ظرافت بیافتد.

عطرش را در سینه حبس می کنم. حیفم می آید این حس بی نظیر را پس بدهم...

  1.  پایان اول: بوی طراوت و زندگی می دهد؛ بوی نو شدن؛ بوی عید. نفسم را با آهی بلند بیرون می دهم. تمام خستگی خانه تکانی از تنم بیرون می ریزد... خانه تکانی؟! کدام خانه تکانی؟! مانده تا عید! چقدر شب بوها زود آمدند!
  2. پایان دوم: شب بوها، روزها هم دلبری می کنند. اما انگار زیر نور ماه معجزه می شود؛ عطرشان دنیا را بر می دارد. شب است و غوغای احساس؛ شب است و سرمستی شب بو...
  3. هر دو تا پایانو دوست دارم.


http://atairan.com/files/fa/news/1394/12/5/17410_986.jpg


[ جمعه 95/10/17 ] [ 10:36 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


همیشه هستی؛ محکم و مهربان و صمیمی.

همیشه پشت و پناهی؛ با آن نگاه گرم نوازشگرت. با آن دست های لطیف مهربانت. با آن زمزمه جاری روح بخشت.

با آن آغوش همیشه بازی که هرجا بروم به انتظارم می ماند.

همیشه هستی...

همیشه هستی و دلم تنگ است. آنقدر از تو سرشارم که جز تو در دلم جا نمی گیرد.

تمام دلم را پر کرده ای...

عیان می بینمت؛ تمام مخلوقات آینه گردان روی تواند. سرتاسر هستی به تو اشاره می کند. تو را نشان می دهد. همه از تو می گویند. همه از تو می خوانند.

دل ربایی رنگ رنگ طبیعت، جلوه ای از رخ توست.

کجا به دنبالت بگردم که تو با این همه پیدایی، پیدا نیستی...

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

وآن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من...

 


http://pic.photo-aks.com/photo/nature/rain/large/girl-in-rain.jpg


[ یکشنبه 95/10/5 ] [ 8:59 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


چرا نمی نویسم؟ چرا مدت هاست برای خودم نمی نویسم؟ چرا حرف نمی زنم؟ چرا نمی گویم؟

این بغض لعنتی چیست که بر دلم سایه انداخته و خیال کوچ ندارد؟

چرا خسته ام؟ چرا نا ندارم؟ چرا بی حوصله و پژمرده ام؟ چرا نمی خندم؟ چرا حرف نمی زنم؟ چرا نمی گویم؟

تاریخ که می زدم یادم آمد امشب یلداست. یلدای بلند. بلند به قدر لحظه ای بیشتر.

یلدا را جشن می گیریم به پاسداشت لحظه ها. لحظه هایی که قرار است در عکس ها و یادها ضبط شوند. تا روزی از زیر خروارها خاک فراموشی سر برآورند و آهی و اشکی و یادی را مهمان دل ها و دیده ها و خاطرمان کنند.

چرا لحظه ها را ثبت می کنیم؟ چرا با این همه اصرار، لحظه لحظه را ثبت می کنیم؟ بگذاریم لحظه ها بگذرند. اگر بنا به ماندن بود از اول مانا خلق می شدند.

چرا مدام یادآوری می کنیم؟ بسیاری خاطرات برای از یاد رفتنند. اگر قرار باشد همه چیز بماند، لاجرم باید زمان از حرکت بایستد. همه چیز و همه کس صامت و ساکت شوند. درست مثل عکس ها. با آن لبخند گنگی که انگار اقتضای عکس گرفتن است. لبخند می زنیم که خاطرات خوش را ثبت کنیم یا خاطرات را خوش ثبت کنیم؟

این هم یلدای 34.. لحظه ای بیشتر برای فکر کردن، برای دیدن، شنیدن، لمس کردن. لحظه ای بیشتر برای قدر دانستن، برای فهمیدن.

وقت اضافه ای برای جبران کردن...


30/9/95

 

http://topnop.ir/uploads/201212/tpn6233/large/zRJWTjJRW8.jpg


[ پنج شنبه 95/10/2 ] [ 12:23 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


- «قدری بلند تر یا کوتاه تر چه فرقی می کنه؟!»

پارچه فروش با بی حوصلگی، متر نصفه نیمه اش را دوباره روی چادر سفید می گذارد. بلند می شمارد که بشنویم:

- «1... 2... 3...4...5... اینم 10 سانت بیشتر...»

قیچی را می گذارد و پیش از این که «مبارک باشه» اش را تمام کند، پارچه را می برد.

چادر را می گیرم. دوباره بر سر خواهرم می گذارم. سپیدی چادر بر نور چهره اش می افزاید. بی اختیار در آغوشش می کشم:

- «سفید بخت باشی!»

یلداست. امشب را قدری بلندتر گرفته اند که کم نیاید. حیف است این دور همی زود تمام شود. خواهرم وارد سالن می شود. از لابلای هلهله و آواز مهمانان آرام جلو می روم. خوب تماشایش می کنم. شب موهایش به صبح صورتش آمیخته. ستارگان نگاهش برق دیگری دارند. داماد چادر بخت را باز می کند و بر سرش می اندازد. نگاهش را گم می کنم. دلم ابری می شود و چشمم نم بر می دارد. اما لبم می خندد:

- «چه خوب اندازه شد... قدری بلند تر فرق دارد!»

خوشحالم که یلداست.


http://www.momtaznews.com/wp-content/uploads/2012/09/1104.jpg


[ پنج شنبه 95/10/2 ] [ 12:7 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]
   1   2   3   4      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 60
کل بازدیدها: 232505