قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

به نام خدا


روزهای پایانی سال، به انتظار می گذرند. در تمام لحظه هایش، لابلای این همه کاری که روی هم مانده، میان این آمد و شدهای بی پایان، همه جا «انتظاری» هم راهی ام می کند. انگار چشم به راه آمدن کسی هستم. انگار راست راستی قرار است اتفاقی بیافتد.

دست و دلم به کار نمی رود. نیمی از خانه را تکانده ام، نیم دیگر را نه. چرا بتکانم؟ چقدر هر سال همه چیز را نو کنم؟ این پاره های آهن و چوب و پلاستیک و گچ و سیمان را که نو و کهنه اش فرق ندارد. چقدر پاک کنم؟ بشویم؟ بروبم؟ این همه خانه تکاندیم چه عایدمان شد؟

آشپزخانه بلند و باریکم را متر می کنم، هی می روم، می آیم، دور خود می چرخم! از پنجره های بزرگش آسمان را تماشا می کنم. زمین را، ماشین ها را که از چپ و راست می آیند و می روند، کوچه ای خالی که این بالاتر در مجاورت بزرگ راه دراز کشیده، پنجره های بسته ی چند ساختمان که کمی دورتر دور هم جمعند.

به دنبال کسی می گردم انگار. دنبال اتفاقی، خبری، دنبال یک چیز جدید...

همه چیز مثل همیشه است. ماشین هایی همه شبیه هم، غالبا سفید یا سیاه، می آیند و می روند. هیچ هم اهمیت ندارد از کجا می آیند و به کجا می روند.

چند پرنده برای لحظاتی در آسمان چرخ می زنند و ناپدید می شوند. چه فرقی می کند کبوترند یا گنجشک یا کلاغ؟

وانتی، خلوت کوچه را به هم می زند، آهن آلات می خواهد. بلندگوی کهنه اش، فریادهایش را گوش خراش تر می کند، می آید و می رود مثل هر روز.

غذا مثل همیشه ساعت یک آماده است... مثل هرروز فاطمه 3:10 می رسد... مثل تمام عمر، غروب ها دلگیرند و صبح ها کسل کننده...

بهار هم فصلی مانند دیگر فصل هاست. با این تفاوت اندک که کمی رویایی تر و شاعرانه تر است. به پاییز برنخورد، قدری هم زیباتر.

این که سال تمام شود یا شروع شود، قراردادی بشری است. در واقع نه چیزی تمام می شود و نه چیزی آغاز.

ما هم همانیم که بودیم، فقط تکرار می شویم. گروهی می میریم و گروهی متولد می شویم. انگار همه چیز در دایره ای بی نهایت، به دور خود می چرخد. سوالاتمان همان سوالات زمان نوح (ع) است و ایراداتمان همان ایرادات بنی اسرائیلی. به همان مشغولیم که اجدادمان و از همان نگرانیم که انسان های اولیه.

هیچ چیز عوض نمی شود. خبری در کار نیست. سال نو، توهمی بیش نیست. هیچ اتفاقی نمی افتد. ما همه در دایره سرگردانی «خود»، اسیر امروز و فردایی هستیم که هی تکرار می شود. کاش یک نفر بلند شود از این میانه. کاش یک نفر دیوارهای این دایره را خرد کند، کاش «رها» شویم.

خیلی دلگیرم. دلگیرتر از بهاری که «تو» شکوفه اش نیستی. دلگیرتر از تابستانی که تو ثمره اش نیستی. دلگیرتر از پاییزی که تو را نمی بارد. دلگیرتر از زمستانِ گناه آلودِ ناامیدی.

دلگیرم از خودم. از چشمم که تو را نمی بیند. از گوشم که صدایت را نمی شنود. از دلم که حکمت این گردش و تکرار را نمی فهمد. از عقل سرگردانم. از خودم...

خیلی برایم سخت است همه را می بینم جز تو. خیلی برایم سخت است صدای همه را می شنوم جز تو. خیلی برایم سخت است همه جا در محضر تو باشم و این قدر کور و کر، دور «خود» بچرخم.

خیلی سخت است...


عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری، وَلا اَسْمَعُ لَکَ حَسیساً وَلا نَجْوی

 

 نه صبر به دل مانده، نه در سینه قرارم     بگذار چو آتش ز جگر شعله برآرم

گر زحمتت افتد که نهی پای به چشمم     بگذار که من چشم به پایت بگذارم

یک لحظه بزن بر رخ من خنده که یک عمر   با یاد لبت خنده کنان اشک ببارم

خجلت کشم از دیده و از گریه ی عمرم      گر پیشتر از آمدنت جان بسپارم

بگذاشته ام بر روی خاک حرمت رو            شاید گنه از چهره بشویی به غبارم

حیف از تو عزیزی که منت یار بخوانم          اما چه کنم جز تو کسی یار ندارم

شامم شده تاریک تر از صبح قیامت           روزم شده بی روی تو همچون شب تارم

ای منتظر منتظران یوسف زهرا                 پاییز شده بی گل روِی تو بهارم

دادند مرا دیده که روی تو ببیبنم                بی دیدن رخسار تو با دیده چه کارم؟

مهرت نتوان کرد برون از دل "میثم"             گر خصم دو صد بار کشد بر سر دارم
 

 

استاد حاج غلامرضا سازگار



[ یکشنبه 95/12/22 ] [ 4:5 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

تردید از سرم دست بر نمی دارد. این دو دلی ها، این شک و نگرانی آخر می کُشدم!

چرا راه روشن نمی شود؟ من که سمت تو می آیم. چرا چهره می پوشانی؟ چرا سرگردانم می پسندی؟!

چرا تا می آیم قدری نزدیک شوم سراب تصویرت را بر می چینی؟ پس من چه کنم؟ دیگر کجا به امیدت بدوم؟

خدایا؛ من نه راه می شناسم نه چاه. این من و این افسار بندگی ام. سپرده دست تو.

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

اگر صلاح می دانی که در این راه بمانم، هدایتم کن. اگر باز به غلط افتاده ام، من دیگر نمی آیم. این بار آخری است که با شک و تردید، در این تاریکی محض قدم بر می دارم.

دیگر نه پایی مانده و نه دلی. می ترسم. گم شده ام. این بار دیگر تو بیا...


[ سه شنبه 95/12/10 ] [ 9:5 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

می روم و می آیم که یک جوری از زیر نوشتن در بروم. اما دست آخر گوش تنبلی هایم را می گیرم می کشم پای میز.

می خواستم بنویسم قهر مال بچه هاست اما واقعیت این است که برعکس، قهر مال ما و نتیجه شئون اعتباری است که برای خود دست و پا کرده ایم. و الا هرچه در دنیای بچه ها دقیق شویم می بینیم زد و خورد و قهر و عصبانیت هایشان به قدر دقایقی کوتاه است. لحظه ای بعد با هم کنار آمده و مشغول بازی می شوند. اسباب بازی هایشان را به اشتراک می گذارند، دوستی هایشان را لایک می کنند!

چقدر زشت است اسم بی اخلاقی هایمان را بگذاریم بچه بازی! بچه ها زلال تر از آنند که بند من من های ما باشند. اگر هم منی در میانشان مطرح شود طرفه العینی در اقیانوس مای جمع بی اعتبار خواهد شد.

ماییم که برای خود رتبه و مقام جعل می کنیم. هویت جعلی می تراشیم و بت خودساخته را می پرستیم. خدا نکند اندک فضلی از هزاران پیدا کنیم؛ بندگی را رها کرده خدایی می کنیم. کی شود بت های توهمی را زمین بزنیم و از شر این خودی های بادآورده راحت شویم...

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خودپرستی کم تر از اصنام نیست

 

.........................

پ. ن. 1: این همه گفتم ما که نگویم بزرگترها! خوب است عنوان بزرگی و کوچکی را مرتبط با حقایق امور مصرف کنیم و الا همه را باید دور ریخت؛ شیر آن است آن که خود را شکند.

پ. ن. 2: فاطمه بانو غمناکه که نتونستیم بریم روضه. با دیشب شد دو تا. اینم فاطمیه امسال. صبح رفتم جلسه خانم. با علی اکبر. آهان یادم باشه در موردش بنویسم. از این که دل فاطمه بانو گرفته و اینجور غمگین شده خوشحالم. خوشحالیم از ناراحتی دخترم نیست، از دیدن شکوفه های بذریه که با دست و دل لرزون کاشتم. الحمدلله.


[ سه شنبه 95/12/10 ] [ 8:57 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

ساعت، 16.

در ترافیک همیشگی نیایش، ترمز دستی را کشیده ام و کتابم را می خوانم. عاشق این ترافیکم. یکی از طولانی ترین ترافیک های دنیاست؛ آدم کلی به کارهایش می رسد.

کسی به شیشه ماشین می زند:

- گل نمی خواین خانوم؟ ارزون می دما.. آخریشه..

سرم را بلند نمی کنم. چند بار دیگر به شیشه می زند و بعد با لهجه غریبی، بد و بیراه بارم می کند و می رود. مردم اعصاب ندارند!

گه گاهی به ماشین جلویی نگاه می کنم که یک قدم مورچه ای جلوتر رفته. حالا باران هم شروع به باریدن کرده و می دانم که با ترافیک هم دست خواهد شد. کمی نگرانم که به موقع نرسم.

کم کم نرده های سبز رنگ دانشگاه پیدا می شوند. راه نما می زنم که به سمت ورودی پارکینگ بروم. چند ماشین با لجبازی از اندک راه سمت راستم سبقت می گیرند. فکر کنم کارشان رانندگی است و بارشان همیشه وسط این طور ترافیک هاست. مردم اعصاب ندارند!

بالاخره راه می گیرم و وارد می شوم. مسیر ورودی تا پارکینگ اصلی دانشگاه پر است از سرعت گیرهایی به قامت یک دیوار! سر هر کدام باید کامل توقف کنم و با سلام و صلوات رد شوم وگرنه سر از ابرها در می آورم. فکر می کنم آن که این سرعت گیرها را زده هم اعصاب نداشته!

فقط پنج دقیقه وقت دارم. دیر سر قرار رسیده ام. از ماشین تا ورودی قرارگاه را می دوم. باران تند شده.

ورودی کوتاه است، باید سر خم کنی تا بتوانی داخل شوی. هم زمان سلام می کنم.

فضای دایره ای شکل بزرگی مقابلم ظاهر می شود که به قدر پله ای بالاتر از ورودی است. دیواره ها را با چوب های نی ساخته اند و روی سقف گنبدی شکلش، پلاستیک ضخیمی کشیده اند که سوراخ بزرگی در میان دارد. از همان سوراخ، قطرات باران پایین می ریزند و موکت خاکستری کف را خیس می کنند. کفش هایم را در می آورم.

اول می روم سراغ او که کوچک تر است. با کف دست، خاک سر و رویش را پاک می کنم. 18 سال دارد. گل های خشک را جمع می کنم. بطری گلاب را از کیفم در می آوردم و سر و رویش را صفا می دهم. عطر گلاب و باران دست به دست داده اند، چه هوایی است.

آن یکی 21 سال دارد. خوب که تمیز شد، با گلبرگ های خشک آرایشش می کنم. روی پایش سر می گذارم، در آغوشش می کشم. دلم ابری می شود. با آسمان می بارم.

وقتم تمام شده، باید بروم. بار بی اعصابی ها را زمین می گذارم. چقدر آرامم. مثل آسمان که یک دل سیر باریده و حالا در سکوت، دانه های شفاف شبنم را بر تن گیاهان باغچه تماشا می کند. من هم محو این همه زیبایی ام.

به سرعت می روم. خداحافظی را کش نمی دهم. قول می دهم هفته دیگر زودتر بیایم و بیشتر پیششان بمانم. خیلی دوستشان دارم.


http://img.tebyan.net/Big/1389/09/17915416166241142179228854515223540105151231.jpg


[ یکشنبه 95/12/8 ] [ 5:55 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

پس از سال های متمادی امروز سیبی گاز زدم!

مگر حتما باید «پس از سال های متمادی» اتفاق خارق العاده ای بیافتد؟!

از مدرسه که برمی گشتم یادم افتاد سیبم را نخورده ام. گرسنه و تشنه بودم. پیش خودمان بماند مانده بودم چطور سیبم را بخورم. انگار نمی شود سیب را بدون تشریفات (پوست گرفتن و قاچ کردن) خورد. داشتم منصرف می شدم که یکهو یادم افتاد دندان دارم. خوشحال و خندان سیبم را درآوردم و گاز بزرگی زدم.

به یاد آن روزها که خسته و کوفته از دانشگاه برمی گشتم و در صف ترانوا یک سیب سرخ بزرگ در می آوردم و بدون توجه به ملت بیکار، گاز می زدم و تا ته می خوردم.

چه عطری دارد سیب وقتی مدتی بیرون یخچال بماند و آن کرختی ها و سرمازدگی ها را از تن بزداید. چه مزه ای دارد گاز زدن به سیب. مدت ها بود طعمش را از یاد برده بودم.

گفتم «گاهی دلم یک طوری می شود، انگار چیزی گم کرده ام»؛ نگو چه بسیار چیزها که گم کرده ام و هیچ هم به یادشان نیستم.

یک گاز زدن ساده به یک سیب سرخ معمولی مرا برد به حال و هوای روزهایی که همه هم و غمم گرافیک بود. شب و روزم و سراسر دیوارهای خانه کوچکم را گرافیک در برگرفته بود. همه ی عشقم بود. با مهر و انگیزه بسیاری می رفتم و می آمدم. مشکل زبان و ارتباط با هم کلاسی ها و اساتیدی که رسما هیچ از من نمی فهمیدند، از انگیزه و اشتیاقم کم نمی کرد. می رفتم و می آمدم. یادش به خیر. روزهایی که تا ساعت 4 دانشگاه بودم، به محض پیاده شدن از ترانوا می دویدم تا خانه که نمازم قضا نشود. راه کمی نبود، نفس زنان می رسیدم و با همان لباس، نماز می خواندم. قشنگ بیخ قضا شدن! نمی کردم در گوشه ای از دانشگاه بخوانم بلکه خلقی را به راه راست رهنمون گردم!

یک سیب گاز زدن مرا برد به روزهایی که رسما سرخوش بودم. کتابخانه کوچکی داشتم و میزی و لب تاپی. چند قاب عکس از کارهای خودم که روی دیوار مقابل میز به دیوار زده بودم. و دوچرخه ای که مرا تا لحظات خلوت پارک های جنگلی همراهی می کرد. می رفتیم و می رفتیم تا درست وسط جنگل، جایی که جز صدای پرندگان و هیاهوی باد پاییزی میان شاخه های انبوه و دست نخورده درختان، صدایی نمی آمد.

بنی بشری رد نمی شد! آنقدر بکر بود که شاخه ها و ریشه ها در هم تنیده بودند و گاهی به سختی مسیری برای عبور پیدا می شد. کنده ی میان سالی آن میان انتظارم را می کشید که پیشتر کشفش کرده بودم. می نشستم و بساط کوله پشتی را رویش ولو می کردم. خوب پهن بود؛ هم میزم بود و هم صندلی. چهارزانو می نشستم و طرح می زدم. اسکیس های تند از گل و بوته. از فضا الهام می گرفتم. از پیچ و خم شاخه ها و شکل برگ ها. از فرم ریشه های بیرون زده درختان و بافت پوستشان. اسلیمی می ساختم. بعد کتاب می خواندم. دو ساعتی را در خلوت خودم قوطه ور بودم. هیچ مزاحمی نداشتم. خودم بودم و همه ی دل خوشی هایم یک جا.

خورشید از آن بالا مستقیم می تابید و سرمای پاییز را کم می کرد. سیبی گاز می زدم و مویرگ های وجودم سرشار می شد از آرامش و خوشبختی. بی اندازه خوشبخت بودم. همه آن چه می خواستم داشتم و چیزی بیشتر نمی خواستم.

آدم چقدر عوض می شود. انگار هر دوره از زندگی، یک کس دیگری هستی. بگذریم.

یک سیب گاز زدن، آدم را به کجاها که نمی برد!

یادش به خیر...

 


http://up.mahpic.ir/image/2014/11/17/MahPic_ir_Fruit_HD_Photos%20(8).jpg


[ چهارشنبه 95/12/4 ] [ 4:0 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

یک وقت هایی دلم می خواهد فقط بنویسم. هیچ هم نمی دانم چه. انگار چیزی در دلم مانده که یادم رفته بگوییم یا نشده بنویسم. انگار حرفی - مانند پرنده ای اسیر- بر در و دیوار بسته ی دلم می کوبد.

اینطور وقت ها معمولا نمی نویسم. چون پیدایش نمی کنم. می دانم که چیزی هست ولی سرِ نخ دستم نیست. یعنی جمله ای برای شروع و موضوعی برای نوشتن ندارم. راحت ترین کار ننوشتن است و به آن تن می دهم.

اما این بار می خواهم بنویسم. آن قدر بنویسم تا پیدایش کنم. ببینم چه ته دلم جا مانده که این همه سنگینی می کند. از چه غافل شده ام که این قدر بی تابم. هوای دلم طوفانی است. فکرم شروع به کار کرده؛ به سراغ خودم می روم... یاد مولای غایبم می افتم... از مشهد سر در می آورم... چشمانم نم می کشد. کاغذ پشت پرده مه آلود نگاهم گم می شود. دلم رفت پیش از آن که خیالم اذن پرواز بدهد. رفت و رسید. بر در و دیوارش دست می سایم. بوی عطر نابش جایی در سینه ام ذخیره است. یادش که می کنم عطرش بلند می شود. هیاهوی حرمش در سرم می پیچد. گنبد طلایی اش همه ی نگاهم را پر می کند...

کبوترها روی سقاخانه اش آرام گرفته اند. ابرها به دور مسند باشکوهش طواف می کنند. خورشید سر به زیر انداخته و آماده خدمت گوشه ای از آسمان ایستاده است. باد نوید بر هم خوردن بال های ملائکه را دارد که دسته دسته اذن دخول می گیرند...

مردم گوشه گوشه ی فرش های محبتش زانو زده اند. عده ای مثل من مبهوت زیبایی های وجودش چشم می گردانند از سقف تا کف. عده ای مشغول نماز و دعا و زیارت نامه اند. عده ای خستگی راه از تن باز می کنند. بچه ها خوشحال و رها می دوند. خانه خودشان است. جیغ می کشند، می خندند. اسباب بازی هایشان را به هم نشان می دهند. همه دارند؛ اسباب بازی های کوچک ارزان قیمتی که چراغ می زنند یا صدایی دارند. توپی، ماشینی، عروسکی... بازار هم مهربان است.

بچه ها همه شادند. همه عین همند. همه عین همیم. همه مهمانیم و همه صاحب خانه. همه خوشحالیم...

حالا یادم آمد. لب تاپ را باز کرده بودم که از شما بنویسم مولای مهربانم. حتی عکس ها را انتخاب کردم. نمی دانم چه شد که رفتم...

این روزها چقدر به یادتان می افتم. چقدر بی تاب شده ام.

هوا سرد است نه؟ شنیده ام حسابی برف می آید. خوش به حال برف. بر سراپای آستانتان بوسه می زند. کاش برف بودم. در گرمای محبتتان آب می شدم، پایین می ریختم. زیر پایتان محو می شدم. بدجور هوایی شده ام. خیال پریدن دارم. دلم تنگ است.

یادم نمی کنید؟

 


http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/6/529522_833.jpg


[ یکشنبه 95/12/1 ] [ 8:1 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

سلام؛

ازدواج با فانتزی های خیالی ما از زمین تا آسمان فرق دارد. بیایید لااقل برای لحظاتی راه وهم را ببندیم و چشم دل باز کنیم؛ نه دختر آن گنج گران بهایی است که پسر باید برایش خودکشی کند نه پسر گوهر نایابی است که دختر باید به دنبالش بدود. این دو تنها زمانی که کنار هم قرار می گیرند به ثروتی بی بدیل می رسند. گنجینه گران بهایی که آرامش نام دارد.

برای رسیدن به چنین ثروتی، لازم است هر تکه، تکه ی مخصوص خود را پیدا کند وگرنه با هم جور نمی شوند و از آرامش خبری نیست.

پیدا کردن تکه دیگر کار سختی نیست. انسان ها مشترکات زیادی با هم دارند که باعث هم زیستی سالم می شود: دین و عقیده، فرهنگ خانوادگی و اجتماعی، شرایط اقتصادی، علاقمندی ها، خواست ها و نیازها، توانمندی ها و... تمام اینها باعث می شود ما دوستان زیادی داشته باشیم. زمانی که به فرد جدیدی می رسیم در گفتگوهایمان به دنبال چه هستیم؟

- چند سالته؟ بچه کجایی؟ چی می خونی؟ شغلت چیه؟ و ....

همه ما به دنبال مشترکاتی می گردیم که ما را به هم نزدیک کند. کافی است هم شهری از آب درآییم یا نزدیک تر؛ هم محله ای. جانمان برای هم می رود. همه چیز خوب و خوش است تا وقتی که پای ازدواج وسط بیاید!

همین که بحث ازدواج مطرح شد، هر کدام از دختر و پسر به جستجوی حقوق خود و وظایف طرف مقابل در زندگی مشترک می روند؛ باید چنین و چنان کرد، ما چنین رسومی داریم، اصلا مگر می شود....

اگر این بحث ها به زندگی مشترک ختم شود که تازه اول مصیبت است. حرف و حدیث و من چنین بودم و تو چنان کردی و الی یوم القیامه هر کدام به دنبال حقوق پا مال شده هم جنسان خود در طول تاریخ، یقه طرف مقابل را می چسبند و ...

گویا قرار بود جفت و جور شوند و به آرامش برسند. پس چه شد؟!

هر دو به فرض مسلمان، تحصیل کرده، با اصل و نسب... هرچه نگاه می کنیم می بینیم هم این خوب است هم آن. پس چه می شود که هر دو جلوه شیطانی دارند و خبری از ملکوت و رنگ خدایی نیست؟! جای چیزی خالی است. چیزی که اتفاقا دیدنی است؛ با همین چشم سر. اما توجهی به آن نداریم.

تقوا، گمشده ای است که فقدانش سبب تمام این جنجال هاست. اگر به جای پرداختن به صورت، قدری هم - هر کدام از ما- به حقیقت وجود خود بها می دادیم و خود حقیقی و عالیمان را پرورش می دادیم آیا باز هم خبر از این آمارهای تکان دهنده طلاق - لااقل در میان مدعیان مذهب- بود؟!

مصیبت وقتی بزرگ تر به نظر می رسد که ما تقوا را هم در صورت جستجو می کنیم نه در دل. البته عقیده قلبی تنها زمانی که در اعمال ما ظاهر شوند، حقیقت دارند و موجودند. اما ما به ریش و چادری اکتفا می کنیم، حتی اگر طرف بدقول باشد، دروغ بگوید، غیبت کند، با نامحرمان خواهر و برادر باشد، بولوف بزند، خودشیفته باشد، دوستان نااهل داشته باشد، عهدشکنی کند و...

آن تقوای حقیقی اگر وجود داشته باشد، در صورت انسان هم ظاهر می شود، به ریش و چادر هم می رسد اما این صورتک تو خالی که بسیار می بینیم مثل چک بی محل می ماند، تقوایی در حساب پس انداز خود ندارد.

تقوا یعنی وجود نازنین حضرت زهرا (س) یعنی مقام والای امیرالمومنین (ع) که لااقل می توانیم سعی کنیم خود را کمی به ایشان نزدیک کنیم.

 


http://safirekhoor.ir/uploads/2015/09/marriage-in-islam.jpg


[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 7:11 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

1.

سبک و آرام می بارد. صدای قدم هایش را می شنوم. پرده های ضخیم را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم.

هوای خنک و عطر چمن های مرطوب هر دو به استقبالم می آیند. دستم را به نشانه دوستی دراز می کنم.

قطره ها یکی پس از دیگری بر دستم بوسه می زنند. دوستشان دارم. زلال و بی پیرایه اند. کاش تند تند به ما سر بزنند.


http://images.persianblog.ir/626356_vk25Sweo.jpg

 

2.

یادم نمی رود. شب بود. در را باز کردم. حیاط بلند خانه زیر باران دراز کشیده بود. باران که نه! سیل از آسمان جاری بود. دانه های درشت باران بر تن سنگی حیاط مشت می کوبیدند. صدای آبشار می دادند. شاید روزی آبشاری بوده اند. یاد گل هایم افتادم. نگاهم دوید میان باغچه باریکی که کنار دیوار کشیده شده بود. به سختی گلبرگ های ظریف سیکلمه را دیدم که زیر چتر درختان می لرزیدند. یک دفعه حیاط روشن شد و انفجار بلند رعد از جایم پراند. در را بستم...

چه اشتباهی کردم! خیال کردم همیشه درهای آسمان به رویم باز می ماند. فراموش کردم عطر باران را نگه دارم. فراموش کردم بیرون بدوم و خیس شوم. در چاله های پر آب پا بکوبم. با هر برقی هیجان زده به آسمان خیره شوم و منتظر غرش شورانگیز رعد بمانم. خیال کردم باران همیشه هست.

این روزها اگر بارانی بچکد فقط آن قدری هست که ماشین ها را گِل آلود کند. به باز شدن چترها هم نمی انجامد چه برسد به پر شدن چاله هایی که محل آب تنی گنجشک هاست. اما همین نم اندک اینقدر خوشحالمان می کند که از ترافیک هم لذت می بریم. هرچه باشد عطر خاک نم خورده را هنوز دارد.


http://axgig.com/images/07070355364243696662.jpg



[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 3:35 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

امروز جشن 22 بهمن داشتیم. مردد بودم بروم یا نروم. با خود گفتم: جشن است دیگر! وقتم را هدر می دهد و علی هم اذیت می شود طفلک.

کمی دیرتر رفتم. بچه ها در قسمت های مختلف مدرسه پراکنده بودند؛ در حیاط، در سالن غذاخوری، در نمازخانه و ...

اول گشتم دنبال فاطمه. دیدم در اتاق هنر، شهر کوچکی ساخته اند با تعدادی خانه و خیابان. مسجد هم داشتند و یک آرایشگاه. خیلی خوب بود. رفتم مهمانی. کلی ذوق کردند. من نیز هم!

مخصوصا بابت شریک شدن در خوراکی های رنگارنگشان. امروز روز آزادی بود. لباس آزاد، خوراکی آزاد. غذا هم ساندویچ همبرگر با هر نوشیدنی که دوست داشتند.

بعد رفتم دنبال ریحانه. پرسیده بود کدام لباسم را بپوشم؟ بعد خودش آرام تر گفت: راستی شما که لباس های من را ندیده اید.

گفتم: خب تو تعریف کن تا بگویم کدام را بپوشی.

گفت: یک پیراهن گلبهی دارم، روی سینه اش تورتوری است. یک مانتوی سرمه ای هم دارم. ساده و بلند.

گفتم: گلبهی را بپوش.

در نمازخانه بود. توی پیراهن گلبهی مثل فرشته ها شده بود.

همیشه فکر می کردم این بچه ها چقدر همه شبیه هم اند. حتی فاطمه هم شبیه همه بود. امروز که هر کدام لباس خاصی پوشیده بودند و موهایشان را درست کرده بودند تازه فهمیدم چقدر هرکس شبیه خودش است! دیگر زیبایی هایشان زیر مانتو و مقنعه های یک دست و یک رنگ پنهان نبود. امروز همه رو بودند.

رفتم حیاط. پنجمی ها عقد کنان داشتند. سفره عقد، عاقد، عروس و داماد و مهمان ها همه آماده بودند. وای از دست این فسقلی ها!

مسابقه موشک پرانی هم داشتیم. بچه ها موشک می ساختند و به نوبت بر جدولی که روی زمین طراحی شده بود می انداختند. مال هرکس بهتر می رفت برنده می شد. مال بعضی ها دور می زد می افتاد جلوی پایشان و کلی می خندیدیم.

همه چیز خوب بود فقط نمی دانم چرا زنگ همبرگر نمی شد. دیشب دو تا ساندویچ همبرگر درست کردم. یکی برای فاطمه یکی برای خودم. فاطمه هر دو را صبح زود برد مدرسه تا در هیتر بگذارد. دلم قیلی ویلی می رفت که زودتر بروم سراغش.

چهارمی ها برای بخش هنری معلم نداشتند. من رفتم سر کلاسشان. پرچم ساختیم. قرتی ها به بهانه روز آزادی می خواندند و می رقصیدند. با پرچم های کج و کوله ای که این میان ساخته شد عکس انداختیم؛ چه عکس هایی!

تو حیاط با بچه ها وسطی بازی کردیم. سومی ها و چهارمی ها با هم نمی سازند؛ رقابت دارند. گاهی سمت چپ حیاط با سومی ها می دویدم، گاهی سمت راست حیاط با چهارمی ها.

چقدر دویدیم، چقدر خندیدیم، چقدر خوش گذشت.

زمان را فراموش کردم. آمده بودم که زود همبرگرم را بخورم و بروم! اما آخر تا 3 ماندم. زمان زیادی بود شاید برای سال های بعد کم تر شود. اما خوش گذشت.

خصوصا همبرگر خورانش! با آن نوشابه های تکان خورده ای که هر کدام بخشی از غذاخوری را رنگ آمیزی کردند.

بیچاره مدرسه!


http://orig07.deviantart.net/1fe5/f/2012/036/6/f/22_bahman_by_bisimchi_graphic-d4otee9.jpg



[ چهارشنبه 95/11/20 ] [ 8:3 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

چه سخت است داوری! همین که مجبوری روی افکار و اندیشه های یک نفر نمره بگذاری... اصلا مگر می شود؟!

چه خوب شد قاضی نشدم. به نظرم قاضی ها هر چقدر هم دقیق باشند و رای خود را به عدالت نزدیک سازند باز هم ته تهش یک عذاب وجدان دائمی بر دوش خواهند کشید. عذابی که گریزی از آن نیست. شک در این که نکند به اندازه سر سوزنی، به وزن پر کاهی اشتباه کرده باشم.

چقدر سخت است قضاوت! عجب کاری کردم!!

 


http://www.beytoote.com/images/stories/psychology/ra4-4428.jpg

....................................

پ. ن. 1. امروز بخشی از کارهایی که برای نشریه ارسال شده بود داوری کردم. نمره دادم. به اندیشه های ملت نمره دادم! به آفرینش، به تفکر، به منی که در هر اثر هویدا بود... واقعا به چه چیزی نمره دادم؟! چه حال بدی دارم! زهرش از کام دلم پاک نمی شود...

 

پ. ن. 2. خوب است نمی توانم قاضی شوم. خوب است که زن ها نباید قاضی شوند. هرکس بگوید یک زن می تواند بدون دخالت احساس، قضاوت کند قطعا یا دروغ می گوید یا هیچ از زن نمی داند. بعضی از نوشته ها احساساتم را برانگیخت. ممکن نیست بدون دخالت احساس نمره داده باشم.

 


[ چهارشنبه 95/11/20 ] [ 7:46 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 120
کل بازدیدها: 221934