قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

به نام خدا

 

خیالم پر شده از تو. دست خودم نیست. همه را تو می بینم.

طلوع آفتاب که راه می افتم گنبدهای مساجد بین راه را طلایی می بینم. نفسی چاق می کنم و لبخندی. سلامی می دهم و می گذرم. همه جا حرم می بینم، همه جا امن است.

کنار پارک که توقف می کنم عطر گلزار شهدا می آید. گل ها، چمن ها، درخت ها، عطر مقبره الشهدا می دهند.عطر شهدای گمنام.

گنجشک ها -ریز و درشت- میان شاخه ها دعای عهد می خوانند. آسمان زیارت عاشورا می بارد. اشک هایش را با برف پاک کن از شیشه های ماشین پاک می کنم. هنوز کنار پارکم. به ساعتم نگاه می کنم. چند دقیقه دیگر وقت دارم.

قنوت درختان و سجده سنگ ها چه طولانی است. پنجره را پایین می دهم. عطرت ماشین را پر می کند. چقدر همه جا تویی. چقدر همه چیز تویی. چقدر زیادی دردانه عالم. چقدر هستی.

چقدر دوستت دارم.



[ پنج شنبه 96/1/24 ] [ 3:13 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

دست و پایم بسته است. انگار مسخ شده ام. به چپ و راست کشیده می شوم. مثل روباتی که از دور کنترل می شود. شاید هم از نزدیک!

با خودم حرف می زنم، کلنجار می روم. با خودم دعوا می کنم، داد و بیداد می کنم، خودزنی می کنم؛ دنبال چه هستی؟ عمرت را به پای چه گذاشته ای؟ چقدر دنبال لباس و کیف و کفش و کلاه و عینکی! چقدر دغدغه مدل گوشی و ماشین و خانه داری! چقدر در بند این هست های بی ارزشی گرفتاری که فردا دیگر نیست! نه برای تو می ماند و نه برای دیگری.

دیروزت را چه کردی؟ همین هفته ای که گذشت را مرور کن تا ببینی مقصدت کجاست؛ داری به سمت انسانیت می روی یا دنده عقب به سرعت می گریزی؟!

این همه می گویند «الاعمال بالنیات»؛ کاری که می کنی با چه هدفی است؟ درسی که می خوانی؟ محبتی که می کنی؟ حرفی که می زنی؟ اشک و لبخندت به چه بهانه ای است؟ می خواستی چه بشود وقتی کار خیری انجام دادی؟ می خواستی چه بشود وقتی دستی را گرفتی، محبتی کردی، پای درد دلی نشستی، لبخندی بخشیدی، غمی زدودی. ته ته دلت می خواستی چه بشود؟! یعنی همه اش کشک؟ همه دار و ندارت همین یک فقره چک بی محل است؟! یعنی همه زندگی ات را پای هیچ گذاشتی و به باد دادی؟

بنشین و خاطراتت را تماشا کن. خودت را حساب کن. سر جمع چند؟! منتظر قیامت نمان! از همین حالا معلوم است چند مرده حلاجی!

از تو بیزارم منِ من!



[ پنج شنبه 96/1/24 ] [ 2:52 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

نوشهرم. در ترافیک مسافران نوروزی. هوا خیلی سردتر از تهران است. از شیشه های بسته ماشین، مغازه ها را تماشا می کنم. بسته های بزرگ و کوچک توپ هایی که بیرون مغازه ها آویزان است توجهم را جلب می کند. چقدر توپ. بنگ به رنگ. طرح در طرح. هرکدام در قد و قواره ای. فکری می شوم مگر روزی چند کودک به این توپ ها نیاز پیدا می کنند که اینهمه تولید می شود؟

یادم می افتد بچه های خودم چند برابر سال های عمرشان توپ داشته و دارند. بدون این که فرصت کنند یک دل سیر با یک کدامشان بازی کنند. هی توپ خریدیم و هی توپ دور ریختیم!

لباس ها و مانتوها را نگاه می کنم. کیف و کفش ها را. اسباب بازی های رنگ وارنگی که پشت ویترین از سر و کول هم بالا می روند. ظرف و ظروف و لوازم دکوری.

روزانه چقدر تولید داریم؟ چقدر وارد می کنیم؟ چقدر عرضه می شود؟ چقدر از این عرضه کارآمد و مصرفی است؟ هرکدام از ما چقدر در سال خرید می کنیم؟ چه می خریم؟ چرا می خریم؟

چرا مدام لباس عوض می کنیم؟ کفش می خریم؟ لوازم خانه را زیاد می کنیم، کم می کنیم، عوض می کنیم؟!

به این فکر می کنم که اگر می توانستم لیستی از لوازم اضافه خانه ام تهیه کنم چند صفحه می شد؟ چند دفتر؟ چیزهایی که واقعا ضروری نیستند و بدون آنها هم می توان زندگی کرد، آب هم از آب تکان نمی خورد.

فکر می کنم به جای این همه خریدن که به خاطر محدودیت فضا، بسیار دور ریختن هم دارد، چه کارهایی می توانستم بکنم؟ شاید اگر به جای پر کردن خانه از غیر ضروری ها پس انداز کرده بودم الان سرمایه داری بودم برای خودم!

هی آه می کشیم و افسوس می خوریم که آخر الزمان است و هیچ چیز برکت ندارد. در نظام علی معلولی که هر معلولی علت دارد، این بی برکتی ها بی علت نیست و علت آن قطعا جبر نیست.


کسی که خِرَد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده خویش، ریش

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی چشم، شادان جهان نسپری...

 

.......................................................................

پ.ن.1: شعر از فردوسی

پ.ن.2: کی می گه ترافیک چیز بدیه؟! :)


[ پنج شنبه 96/1/24 ] [ 2:32 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

درهای آسمان باز شده و هرچه باران در دل خود داشته یک جا بر زمین می ریزد. از آن باران هاست که در لحظه آدم را موش آب کشیده می کند.

صدای شرشر باران، عطر خیس خاک، سرسبزی بی نهایت حاشیه خزر، همه با من پا در بازار محلی می گذارند که همه چیز دارد.

بوی سیرترشی و زیتون، بوی میوه های تازه دست چین شده از باغ های پر رونق شمالی، بوی شیر، ماست، پنیر، بوی تند ماهی؛ سفید، غزل، کفال... چقدر بو، چقدر رنگ.

همه چیز طراوت و تازگی وصف نشدنی دارد. تمام روز این جا قدم بزنی نه خسته می شوی نه حوصله ات سر می رود. هر غرفه - که همه چیزش دست ساز است و به گونه ای خاص سر هم بندی شده- سایه بان بلندی مقابلش دارد که در کنار هم، سقف بازار را ساخته اند. وقتی آفتاب تند باشد، سایه بان می شود و حالا هم جلوی سیل بی امان باران را گرفته است.

پارچه ها را با طناب های پلاستیکی رنگارنگ که مخصوص جعبه های میوه است محکم کرده اند. فکر خوبی بوده فقط یک مشکل کوچک دارد؛ پارچه ها از آب پر می شوند و شکمشان درست بالای سر ما باد می کند می آید پایین. البته برای آن هم تدبیر کرده اند؛ هر از گاهی یکی از فروشنده ها با چوب دستی بزرگش به شکم پارچه فشار می آورد و یک عالمه آب از لبه های آن سرازیر می شود پایین. آن پایین هم سطل پلاستیکی بزرگی گذاشته اند که آب مستقیم داخل آن می ریزد. مهارت خاصی می طلبد. مهندسی دقیق و خوبی دارند این سقف های محلی.

بین بازار میوه فروش ها و ماهی فروش ها به قدر دو سه متری فاصله است. این میان کوچه ای است که ورودی وسط بازار را تشکیل داده. هیچ مهندسی هم در کار نیست. همین فاصله اندک کافی است که سر تا پا خیس شویم. اما ارزش دارد. آن طرف ماهی فروش ها غوغایی راه انداخته اند؛ ماهی ها را روی زمین چیده اند و چوب می زنند. چقدر ماهی. بیشترشان هنوز زنده اند و نفس نفس می زنند. چند ماهی سفید، سبزی تازه محلی، پرتقال و نارنج، خیار و گوجه و قدری زیتون، سوغاتی است که از این بازار می بریم. همین طور سراپای خیس و یکی دو تا عطسه.


[ پنج شنبه 96/1/24 ] [ 2:7 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


روزهای پایانی سال، به انتظار می گذرند. در تمام لحظه هایش، لابلای این همه کاری که روی هم مانده، میان این آمد و شدهای بی پایان، همه جا «انتظاری» هم راهی ام می کند. انگار چشم به راه آمدن کسی هستم. انگار راست راستی قرار است اتفاقی بیافتد.

دست و دلم به کار نمی رود. نیمی از خانه را تکانده ام، نیم دیگر را نه. چرا بتکانم؟ چقدر هر سال همه چیز را نو کنم؟ این پاره های آهن و چوب و پلاستیک و گچ و سیمان را که نو و کهنه اش فرق ندارد. چقدر پاک کنم؟ بشویم؟ بروبم؟ این همه خانه تکاندیم چه عایدمان شد؟

آشپزخانه بلند و باریکم را متر می کنم، هی می روم، می آیم، دور خود می چرخم! از پنجره های بزرگش آسمان را تماشا می کنم. زمین را، ماشین ها را که از چپ و راست می آیند و می روند، کوچه ای خالی که این بالاتر در مجاورت بزرگ راه دراز کشیده، پنجره های بسته ی چند ساختمان که کمی دورتر دور هم جمعند.

به دنبال کسی می گردم انگار. دنبال اتفاقی، خبری، دنبال یک چیز جدید...

همه چیز مثل همیشه است. ماشین هایی همه شبیه هم، غالبا سفید یا سیاه، می آیند و می روند. هیچ هم اهمیت ندارد از کجا می آیند و به کجا می روند.

چند پرنده برای لحظاتی در آسمان چرخ می زنند و ناپدید می شوند. چه فرقی می کند کبوترند یا گنجشک یا کلاغ؟

وانتی، خلوت کوچه را به هم می زند، آهن آلات می خواهد. بلندگوی کهنه اش، فریادهایش را گوش خراش تر می کند، می آید و می رود مثل هر روز.

غذا مثل همیشه ساعت یک آماده است... مثل هرروز فاطمه 3:10 می رسد... مثل تمام عمر، غروب ها دلگیرند و صبح ها کسل کننده...

بهار هم فصلی مانند دیگر فصل هاست. با این تفاوت اندک که کمی رویایی تر و شاعرانه تر است. به پاییز برنخورد، قدری هم زیباتر.

این که سال تمام شود یا شروع شود، قراردادی بشری است. در واقع نه چیزی تمام می شود و نه چیزی آغاز.

ما هم همانیم که بودیم، فقط تکرار می شویم. گروهی می میریم و گروهی متولد می شویم. انگار همه چیز در دایره ای بی نهایت، به دور خود می چرخد. سوالاتمان همان سوالات زمان نوح (ع) است و ایراداتمان همان ایرادات بنی اسرائیلی. به همان مشغولیم که اجدادمان و از همان نگرانیم که انسان های اولیه.

هیچ چیز عوض نمی شود. خبری در کار نیست. سال نو، توهمی بیش نیست. هیچ اتفاقی نمی افتد. ما همه در دایره سرگردانی «خود»، اسیر امروز و فردایی هستیم که هی تکرار می شود. کاش یک نفر بلند شود از این میانه. کاش یک نفر دیوارهای این دایره را خرد کند، کاش «رها» شویم.

خیلی دلگیرم. دلگیرتر از بهاری که «تو» شکوفه اش نیستی. دلگیرتر از تابستانی که تو ثمره اش نیستی. دلگیرتر از پاییزی که تو را نمی بارد. دلگیرتر از زمستانِ گناه آلودِ ناامیدی.

دلگیرم از خودم. از چشمم که تو را نمی بیند. از گوشم که صدایت را نمی شنود. از دلم که حکمت این گردش و تکرار را نمی فهمد. از عقل سرگردانم. از خودم...

خیلی برایم سخت است همه را می بینم جز تو. خیلی برایم سخت است صدای همه را می شنوم جز تو. خیلی برایم سخت است همه جا در محضر تو باشم و این قدر کور و کر، دور «خود» بچرخم.

خیلی سخت است...


عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری، وَلا اَسْمَعُ لَکَ حَسیساً وَلا نَجْوی

 

 نه صبر به دل مانده، نه در سینه قرارم     بگذار چو آتش ز جگر شعله برآرم

گر زحمتت افتد که نهی پای به چشمم     بگذار که من چشم به پایت بگذارم

یک لحظه بزن بر رخ من خنده که یک عمر   با یاد لبت خنده کنان اشک ببارم

خجلت کشم از دیده و از گریه ی عمرم      گر پیشتر از آمدنت جان بسپارم

بگذاشته ام بر روی خاک حرمت رو            شاید گنه از چهره بشویی به غبارم

حیف از تو عزیزی که منت یار بخوانم          اما چه کنم جز تو کسی یار ندارم

شامم شده تاریک تر از صبح قیامت           روزم شده بی روی تو همچون شب تارم

ای منتظر منتظران یوسف زهرا                 پاییز شده بی گل روِی تو بهارم

دادند مرا دیده که روی تو ببیبنم                بی دیدن رخسار تو با دیده چه کارم؟

مهرت نتوان کرد برون از دل "میثم"             گر خصم دو صد بار کشد بر سر دارم
 

 

استاد حاج غلامرضا سازگار



[ یکشنبه 95/12/22 ] [ 4:5 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

تردید از سرم دست بر نمی دارد. این دو دلی ها، این شک و نگرانی آخر می کُشدم!

چرا راه روشن نمی شود؟ من که سمت تو می آیم. چرا چهره می پوشانی؟ چرا سرگردانم می پسندی؟!

چرا تا می آیم قدری نزدیک شوم سراب تصویرت را بر می چینی؟ پس من چه کنم؟ دیگر کجا به امیدت بدوم؟

خدایا؛ من نه راه می شناسم نه چاه. این من و این افسار بندگی ام. سپرده دست تو.

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده...

اگر صلاح می دانی که در این راه بمانم، هدایتم کن. اگر باز به غلط افتاده ام، من دیگر نمی آیم. این بار آخری است که با شک و تردید، در این تاریکی محض قدم بر می دارم.

دیگر نه پایی مانده و نه دلی. می ترسم. گم شده ام. این بار دیگر تو بیا...


[ سه شنبه 95/12/10 ] [ 9:5 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

می روم و می آیم که یک جوری از زیر نوشتن در بروم. اما دست آخر گوش تنبلی هایم را می گیرم می کشم پای میز.

می خواستم بنویسم قهر مال بچه هاست اما واقعیت این است که برعکس، قهر مال ما و نتیجه شئون اعتباری است که برای خود دست و پا کرده ایم. و الا هرچه در دنیای بچه ها دقیق شویم می بینیم زد و خورد و قهر و عصبانیت هایشان به قدر دقایقی کوتاه است. لحظه ای بعد با هم کنار آمده و مشغول بازی می شوند. اسباب بازی هایشان را به اشتراک می گذارند، دوستی هایشان را لایک می کنند!

چقدر زشت است اسم بی اخلاقی هایمان را بگذاریم بچه بازی! بچه ها زلال تر از آنند که بند من من های ما باشند. اگر هم منی در میانشان مطرح شود طرفه العینی در اقیانوس مای جمع بی اعتبار خواهد شد.

ماییم که برای خود رتبه و مقام جعل می کنیم. هویت جعلی می تراشیم و بت خودساخته را می پرستیم. خدا نکند اندک فضلی از هزاران پیدا کنیم؛ بندگی را رها کرده خدایی می کنیم. کی شود بت های توهمی را زمین بزنیم و از شر این خودی های بادآورده راحت شویم...

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خودپرستی کم تر از اصنام نیست

 

.........................

پ. ن. 1: این همه گفتم ما که نگویم بزرگترها! خوب است عنوان بزرگی و کوچکی را مرتبط با حقایق امور مصرف کنیم و الا همه را باید دور ریخت؛ شیر آن است آن که خود را شکند.

پ. ن. 2: فاطمه بانو غمناکه که نتونستیم بریم روضه. با دیشب شد دو تا. اینم فاطمیه امسال. صبح رفتم جلسه خانم. با علی اکبر. آهان یادم باشه در موردش بنویسم. از این که دل فاطمه بانو گرفته و اینجور غمگین شده خوشحالم. خوشحالیم از ناراحتی دخترم نیست، از دیدن شکوفه های بذریه که با دست و دل لرزون کاشتم. الحمدلله.


[ سه شنبه 95/12/10 ] [ 8:57 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

ساعت، 16.

در ترافیک همیشگی نیایش، ترمز دستی را کشیده ام و کتابم را می خوانم. عاشق این ترافیکم. یکی از طولانی ترین ترافیک های دنیاست؛ آدم کلی به کارهایش می رسد.

کسی به شیشه ماشین می زند:

- گل نمی خواین خانوم؟ ارزون می دما.. آخریشه..

سرم را بلند نمی کنم. چند بار دیگر به شیشه می زند و بعد با لهجه غریبی، بد و بیراه بارم می کند و می رود. مردم اعصاب ندارند!

گه گاهی به ماشین جلویی نگاه می کنم که یک قدم مورچه ای جلوتر رفته. حالا باران هم شروع به باریدن کرده و می دانم که با ترافیک هم دست خواهد شد. کمی نگرانم که به موقع نرسم.

کم کم نرده های سبز رنگ دانشگاه پیدا می شوند. راه نما می زنم که به سمت ورودی پارکینگ بروم. چند ماشین با لجبازی از اندک راه سمت راستم سبقت می گیرند. فکر کنم کارشان رانندگی است و بارشان همیشه وسط این طور ترافیک هاست. مردم اعصاب ندارند!

بالاخره راه می گیرم و وارد می شوم. مسیر ورودی تا پارکینگ اصلی دانشگاه پر است از سرعت گیرهایی به قامت یک دیوار! سر هر کدام باید کامل توقف کنم و با سلام و صلوات رد شوم وگرنه سر از ابرها در می آورم. فکر می کنم آن که این سرعت گیرها را زده هم اعصاب نداشته!

فقط پنج دقیقه وقت دارم. دیر سر قرار رسیده ام. از ماشین تا ورودی قرارگاه را می دوم. باران تند شده.

ورودی کوتاه است، باید سر خم کنی تا بتوانی داخل شوی. هم زمان سلام می کنم.

فضای دایره ای شکل بزرگی مقابلم ظاهر می شود که به قدر پله ای بالاتر از ورودی است. دیواره ها را با چوب های نی ساخته اند و روی سقف گنبدی شکلش، پلاستیک ضخیمی کشیده اند که سوراخ بزرگی در میان دارد. از همان سوراخ، قطرات باران پایین می ریزند و موکت خاکستری کف را خیس می کنند. کفش هایم را در می آورم.

اول می روم سراغ او که کوچک تر است. با کف دست، خاک سر و رویش را پاک می کنم. 18 سال دارد. گل های خشک را جمع می کنم. بطری گلاب را از کیفم در می آوردم و سر و رویش را صفا می دهم. عطر گلاب و باران دست به دست داده اند، چه هوایی است.

آن یکی 21 سال دارد. خوب که تمیز شد، با گلبرگ های خشک آرایشش می کنم. روی پایش سر می گذارم، در آغوشش می کشم. دلم ابری می شود. با آسمان می بارم.

وقتم تمام شده، باید بروم. بار بی اعصابی ها را زمین می گذارم. چقدر آرامم. مثل آسمان که یک دل سیر باریده و حالا در سکوت، دانه های شفاف شبنم را بر تن گیاهان باغچه تماشا می کند. من هم محو این همه زیبایی ام.

به سرعت می روم. خداحافظی را کش نمی دهم. قول می دهم هفته دیگر زودتر بیایم و بیشتر پیششان بمانم. خیلی دوستشان دارم.


http://img.tebyan.net/Big/1389/09/17915416166241142179228854515223540105151231.jpg


[ یکشنبه 95/12/8 ] [ 5:55 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

پس از سال های متمادی امروز سیبی گاز زدم!

مگر حتما باید «پس از سال های متمادی» اتفاق خارق العاده ای بیافتد؟!

از مدرسه که برمی گشتم یادم افتاد سیبم را نخورده ام. گرسنه و تشنه بودم. پیش خودمان بماند مانده بودم چطور سیبم را بخورم. انگار نمی شود سیب را بدون تشریفات (پوست گرفتن و قاچ کردن) خورد. داشتم منصرف می شدم که یکهو یادم افتاد دندان دارم. خوشحال و خندان سیبم را درآوردم و گاز بزرگی زدم.

به یاد آن روزها که خسته و کوفته از دانشگاه برمی گشتم و در صف ترانوا یک سیب سرخ بزرگ در می آوردم و بدون توجه به ملت بیکار، گاز می زدم و تا ته می خوردم.

چه عطری دارد سیب وقتی مدتی بیرون یخچال بماند و آن کرختی ها و سرمازدگی ها را از تن بزداید. چه مزه ای دارد گاز زدن به سیب. مدت ها بود طعمش را از یاد برده بودم.

گفتم «گاهی دلم یک طوری می شود، انگار چیزی گم کرده ام»؛ نگو چه بسیار چیزها که گم کرده ام و هیچ هم به یادشان نیستم.

یک گاز زدن ساده به یک سیب سرخ معمولی مرا برد به حال و هوای روزهایی که همه هم و غمم گرافیک بود. شب و روزم و سراسر دیوارهای خانه کوچکم را گرافیک در برگرفته بود. همه ی عشقم بود. با مهر و انگیزه بسیاری می رفتم و می آمدم. مشکل زبان و ارتباط با هم کلاسی ها و اساتیدی که رسما هیچ از من نمی فهمیدند، از انگیزه و اشتیاقم کم نمی کرد. می رفتم و می آمدم. یادش به خیر. روزهایی که تا ساعت 4 دانشگاه بودم، به محض پیاده شدن از ترانوا می دویدم تا خانه که نمازم قضا نشود. راه کمی نبود، نفس زنان می رسیدم و با همان لباس، نماز می خواندم. قشنگ بیخ قضا شدن! نمی کردم در گوشه ای از دانشگاه بخوانم بلکه خلقی را به راه راست رهنمون گردم!

یک سیب گاز زدن مرا برد به روزهایی که رسما سرخوش بودم. کتابخانه کوچکی داشتم و میزی و لب تاپی. چند قاب عکس از کارهای خودم که روی دیوار مقابل میز به دیوار زده بودم. و دوچرخه ای که مرا تا لحظات خلوت پارک های جنگلی همراهی می کرد. می رفتیم و می رفتیم تا درست وسط جنگل، جایی که جز صدای پرندگان و هیاهوی باد پاییزی میان شاخه های انبوه و دست نخورده درختان، صدایی نمی آمد.

بنی بشری رد نمی شد! آنقدر بکر بود که شاخه ها و ریشه ها در هم تنیده بودند و گاهی به سختی مسیری برای عبور پیدا می شد. کنده ی میان سالی آن میان انتظارم را می کشید که پیشتر کشفش کرده بودم. می نشستم و بساط کوله پشتی را رویش ولو می کردم. خوب پهن بود؛ هم میزم بود و هم صندلی. چهارزانو می نشستم و طرح می زدم. اسکیس های تند از گل و بوته. از فضا الهام می گرفتم. از پیچ و خم شاخه ها و شکل برگ ها. از فرم ریشه های بیرون زده درختان و بافت پوستشان. اسلیمی می ساختم. بعد کتاب می خواندم. دو ساعتی را در خلوت خودم قوطه ور بودم. هیچ مزاحمی نداشتم. خودم بودم و همه ی دل خوشی هایم یک جا.

خورشید از آن بالا مستقیم می تابید و سرمای پاییز را کم می کرد. سیبی گاز می زدم و مویرگ های وجودم سرشار می شد از آرامش و خوشبختی. بی اندازه خوشبخت بودم. همه آن چه می خواستم داشتم و چیزی بیشتر نمی خواستم.

آدم چقدر عوض می شود. انگار هر دوره از زندگی، یک کس دیگری هستی. بگذریم.

یک سیب گاز زدن، آدم را به کجاها که نمی برد!

یادش به خیر...

 


http://up.mahpic.ir/image/2014/11/17/MahPic_ir_Fruit_HD_Photos%20(8).jpg


[ چهارشنبه 95/12/4 ] [ 4:0 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

یک وقت هایی دلم می خواهد فقط بنویسم. هیچ هم نمی دانم چه. انگار چیزی در دلم مانده که یادم رفته بگوییم یا نشده بنویسم. انگار حرفی - مانند پرنده ای اسیر- بر در و دیوار بسته ی دلم می کوبد.

اینطور وقت ها معمولا نمی نویسم. چون پیدایش نمی کنم. می دانم که چیزی هست ولی سرِ نخ دستم نیست. یعنی جمله ای برای شروع و موضوعی برای نوشتن ندارم. راحت ترین کار ننوشتن است و به آن تن می دهم.

اما این بار می خواهم بنویسم. آن قدر بنویسم تا پیدایش کنم. ببینم چه ته دلم جا مانده که این همه سنگینی می کند. از چه غافل شده ام که این قدر بی تابم. هوای دلم طوفانی است. فکرم شروع به کار کرده؛ به سراغ خودم می روم... یاد مولای غایبم می افتم... از مشهد سر در می آورم... چشمانم نم می کشد. کاغذ پشت پرده مه آلود نگاهم گم می شود. دلم رفت پیش از آن که خیالم اذن پرواز بدهد. رفت و رسید. بر در و دیوارش دست می سایم. بوی عطر نابش جایی در سینه ام ذخیره است. یادش که می کنم عطرش بلند می شود. هیاهوی حرمش در سرم می پیچد. گنبد طلایی اش همه ی نگاهم را پر می کند...

کبوترها روی سقاخانه اش آرام گرفته اند. ابرها به دور مسند باشکوهش طواف می کنند. خورشید سر به زیر انداخته و آماده خدمت گوشه ای از آسمان ایستاده است. باد نوید بر هم خوردن بال های ملائکه را دارد که دسته دسته اذن دخول می گیرند...

مردم گوشه گوشه ی فرش های محبتش زانو زده اند. عده ای مثل من مبهوت زیبایی های وجودش چشم می گردانند از سقف تا کف. عده ای مشغول نماز و دعا و زیارت نامه اند. عده ای خستگی راه از تن باز می کنند. بچه ها خوشحال و رها می دوند. خانه خودشان است. جیغ می کشند، می خندند. اسباب بازی هایشان را به هم نشان می دهند. همه دارند؛ اسباب بازی های کوچک ارزان قیمتی که چراغ می زنند یا صدایی دارند. توپی، ماشینی، عروسکی... بازار هم مهربان است.

بچه ها همه شادند. همه عین همند. همه عین همیم. همه مهمانیم و همه صاحب خانه. همه خوشحالیم...

حالا یادم آمد. لب تاپ را باز کرده بودم که از شما بنویسم مولای مهربانم. حتی عکس ها را انتخاب کردم. نمی دانم چه شد که رفتم...

این روزها چقدر به یادتان می افتم. چقدر بی تاب شده ام.

هوا سرد است نه؟ شنیده ام حسابی برف می آید. خوش به حال برف. بر سراپای آستانتان بوسه می زند. کاش برف بودم. در گرمای محبتتان آب می شدم، پایین می ریختم. زیر پایتان محو می شدم. بدجور هوایی شده ام. خیال پریدن دارم. دلم تنگ است.

یادم نمی کنید؟

 


http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/6/529522_833.jpg


[ یکشنبه 95/12/1 ] [ 8:1 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 224110