سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به نام خدا

....................


شما یادتان نیست. آن وقت‌ها – زمانی که خیلی بچه‌تر از حالا بودیم- باران می‌آمد.

نه! آن که شما می‌گویید گِل‌باران است. منظورم باران راست‌راستکی است. آن هم نَه سال به دوازده ماه یک مرتبه! از اول پاییز سقف آسمان قشنگ مثل آبکش بزرگی سوراخ‌سوراخ می‌شد و اینقدر آب بکر و تازه فرو می‌ریخت که تمام سر و روی شهر را حسابی صفا می‌داد؛ خانه‌ها و درخت‌ها را می‌شست، کوچه‌های خاکی را از عطرش پر می‌کرد و بی‌رودربایستی به هرجا می‌توانست راه می‌جُست.

زیر تِلِق تِلِق قطره‌های درشتی که از سقف توی سطل‌های ماست و کاسه‌های روحی می‌پرید، بچه‌ها، پیچیده در دست‌بافته‌های مادرانشان، مشق شب می‌نوشتند. بعد هم با همان لالایی باران، دورتادور، زیر کرسی زغالی می‌خوابیدند تا زودتر صبح شود و چکمه‌های پلاستیکی زرد و سُرخشان را به پا کنند و بند نازک کلاه بارانی‌های مشمایی‌شان را زیر گلو سفت کنند و در راه مدرسه، هرجا فرصتی دست داد، محکم‌تر در چاله‌چوله‌ها پا بکوبند و... دست آخر هم سراپا گِلی به خانه برگردند و لابد برای آنهمه شور زندگی، کتکی هم نوش‌جان کنند.

بگذریم؛ شما یادتان نیست. روزگاری داشتیم با باران. حالا دیگر باران نمی‌آید که. هی زلزله می‌آید! بمب و ترکش هم زیاد می‌بارد.تمام پاییز، به‌جای خبر بارندگی و آب‌گرفتگی، اخبار انفجار و بی‌خانمانی و مرگ‌ومیر است که از زمین به آسمان می‌بارد. اصلا باران کجا ببارد؟ دار و درختی مانده؟ باغ و مزرعی مانده؟ هرچه بود یا کوبیدیم یا کوبیدند. این خرابه‌ها که جای باران نیست.

 http://pic.photo-aks.com/photo/animals/bird/sparrow/large/gonjeshk_zir_baran.jpg

 


[ چهارشنبه 96/9/22 ] [ 11:48 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام

...............

عجیب آدم‌های مقاومی هستیم!

به‌راستی چه می‌کنیم با سیل بی‌امان واژه‌هایی که روز و شب – به طرق مختلف- بر ذهن و جانمان می‌ریزد؟ چطور در بندشان می‌کشیم و کجا آن‌ها را انباشته‌ایم که دست از قلم باز می‌داریم و هیچ نمی‌نویسیم؟

شاید بخشی از این دریافت‌ها را با گفتگو پس بدهیم؛ اما بدیهی است آن بخش عظیمی که از راه مطالعه، رسانه‌های مختلف، دیده‌ها و شنیده‌های خواسته و ناخواسته و ... وارد شده است، به این راحتی‌ها خارج نمی‌شود. پس با باقی‌مانده اطلاعات چه می‌کنیم؟

وقتی «ورودی» ذهنمان با «خروجی» آن هم‌آهنگ نیست، لاجرم باقی‌مانده که بی‌استفاده مانده است توسط مغز دور ریخته می‌شود تا فضا برای ورود اطلاعات جدید خالی شود. چون به‌سبب فقدان مدیریت صحیح در به‌کارگیری اطلاعات، ذخیره مناسبی از اطلاعات مفید نداریم، خواه‌ناخواه این بخش هم حذف می‌شود و می‌بینیم دچار فراموشی شده‌ایم؛ چون ما تصمیم نگرفته‌ایم کدام بخش بماند و کدام حذف شود.

از راه‌های ثبت اطلاعات در حافظه بلندمدت، به‌کارگیری آن‌ها و درواقع تبدیل بخش مفید این ورودی عظیم به خروجی است. یک پیشنهاد، نوشتن است. با نوشتن، بخشی از اطلاعات مفید دریافتی خود را با دیگران به‌اشتراک می‌گذاریم؛ لذا ورودی‌ها را به‌کار انداخته و خروجی می‌دهیم. بنابراین این بخش از اطلاعات - علاوه‌براینکه مورد کنکاش و شانه‌زنی ذهن و درنتیجه تعمیق و تثبیت آن در ذهن شده است- به حافظه بلندمدت منتقل می‌شود و در آن – درست مانند یک کتابخانه منظم- جا خوش می‌کند تا هر زمان که نیاز شد، به آن مراجعه کرده و بهره بگیریم.

پس اگر از فراموشی رنج می‌بریم، مقاومت نکنیم؛ بنویسیم!

 


http://www.modiresite.com/wp-content/uploads/2014/10/webcopywriting.jpg 


[ پنج شنبه 96/9/2 ] [ 10:48 صبح ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام؛

انگار آهِ العجل هایمان دامن زمان را گرفته است. چنان با شتاب می گذرد که نمی فهمم روز است یا شب؟ زمستان است یا تابستان؟ اصلا کجای کاریم؟!

به فالِ نیک گرفته ام این العجل های زمان را. گویا به سوی تو شتاب برداشته است. بی وقفه، یک نفس، عزمش را جزم کرده که خود را به تو برساند؛ که تشنگان را به آب حیات برساند.

باید هم همین باشد. وگرنه زمان در این دنیا چه کار دیگری می تواند داشته باشد؟ باید بگذرد تا ابرها کنار بروند و خورشید رویت آشکار شود.

باید بگذرد؛ تندتر بگذرد. اینقدر تند که یک روز، بی هوا، چشم در چشم تو باز کنیم. باید سوار بر اسب زمان به سوی تو بشتابیم. باید به تو برسیم.

مگر زندگی غیر از این است؟

باید هم همین باشد. وگرنه چرا بوی بهار می آید؟ چرا بعد از اینهمه کدورت و ناامیدی، جوانه های امید از سنگلاخ دل سربرآورده اند؟ چرا آرامم؟ زمان، کارش همین است. باید بگذرد تا بهار شود.

زمان، فرصت انتظار کشیدن هم نمی دهد. حق هم دارد. صاحبش تویی. حق دارد از همه چشم ببندد و بی سر و بی پا به سوی تو بشتابد. حق دارد که اینچنین بوی تو را می رساند. که اینچنین رنگ تو را آشکار می کند. حق دارد که اینچنین می تازد و تو را می جوید.

بگذار بگذرد زمان. زودتر بگذرد. بگذار بگذریم از این زندان ناسوتی. بگذار زودتر برسد آن ملکوت بی زمانی و بی مکانی، که در ظل وجودت آرام بگیریم. بگذار آزاد شویم.



http://s6.picofile.com/file/8202007200/post_832.jpg 


[ یکشنبه 96/8/14 ] [ 11:51 صبح ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


عکس هایتان را باز نمی کنیم؛ اخبارتان را پی نمی گیریم؛ روحیاتمان خراب می شود!

یک وقت بد می شود؛ ممکن است بهمان بربخورد که از یک طرف گرسنگی و آوارگی شما را ببنیم و از آن طرف ریخت و پاش و دورریزهای خودمان را.

سرمان را مثل کبک در برف جهلمان فرو می بریم که نبینیم و نشنویم و به گمانمان بازخواست هم نشویم.

چه بگوییم؟ تا از رنج مردمان «دیگرجا» حرفی به میان بیاید، وطن پرستان «اینجایی» فریادشان بلند می شود که مگر خودمان کم فقیر و بیچاره داریم؟ حرف از مرزهای جغرافیایی خودمان فراتر نرود؛ مرز انسانی کدام است؟!

چه از دست ما برمی آید که بنشینیم تصویر کودک گرسنه ای را ببینیم که از اضطرار، التماس قدری غذا می کند؟ خودمان اینجا از شدت اضطرار، بشقاب بشقاب غذاهای دیروز و پریروز را دور می ریزیم!

شما کمی آن طرف تر درگیر گروهی انسان خوارید و ما این طرف تر نظام اسلامی دست و پا کرده ایم و بر بامش پرچم اسلام را هم زده ایم و دیگر رفته ایم پی کار خودمان.

شما آنجا سر بر سنگ و خار و خاشاک می گذارید و ما اینجا جای خوابمان که عوض شود، بدخواب می شویم.

کودکان شما زیر چرخ ستم زمانه له می شوند و کودکان ما زیر فشار رفاه زدگی روزگار.

شما مسلمانید، ما هم مسلمان.

شما آنجا و آن طور؛ ما اینجا و این طور.

بالاخره هرکس قسمتی دارد!

خدا خودش کمکتان کند [1].


کمپ آوارگان روهینگیا

.....................................
پ. ن. 1. یاد حرف اون مثلا مسلمونایی افتادم که تو سپاه یزید، قطعه قطعه شدن پسر پیغمبرشونو تماشا می کردن و می گفتن خدایا خودت به داد حسینت برس!
پ. ن. 3. این پرداخت را می توان از طریق اپلیکیشن آپ هم به راحتی انجام داد.


[ سه شنبه 96/8/9 ] [ 12:10 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


سلام؛

خبر شهادت شیرمردان مدافع حرم، یکی جگرسوزتر از دیگری است؛ اما خبر شهادت تو فرق می کند.

می دانی که ما روی سر بریده حساسیم. آنقدر سوخته ام که تصویر پاکت از خاطرم محو نمی شود؛ لحظه به لحظه مقابل دیدگانمی. به هرچه نگاه می کنم تو را می بینم؛ آن چهره معصوم را، با آن نگاه آتش بار که غیرت و مردانگی اش زبانه می کشید. آن هم در اسارت وحشی ترین موجودات هستی.

سوختم؛ نه فقط از شهادت مظلومانه ات، نه تنها از سر بریدنت -که خوشا به سعادتت که این همه آبرومند مولایت را ملاقات کرده ای- سوختم از افتادن یک دانه دیگر از تسبیح "مردانگی".

می ترسم شما که یک به یک می روید، در این بحران انسانیت، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم وقتی هنوز واژه های عشق غریبند و هنوز غیرت را غلط معنا می کنند، در چنگ دیوان زمان، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم کسی باقی نماند. از غربت علی می ترسم؛ از دست های بسته اش؛ و صدایی که به گوش هیچ کس نمی رسد، هیچ کس جز چاه عمیق تنهایی...

نگاهت، "آدم" را تکان می دهد؛ چیزی را در وجودمان به جوش می آورد، پرده پرده خاطرات خاکی دنیا ورق می خورند، نگاهت، کربلایی است برای خودش.

"مرد" نیستم که پرچم خون آلودت را از زمین بردارم، اما لحظه لحظه های جان دادنت را در خاطرم حک کرده ام. قول می دهم شیرمردی تربیت کنم که ریشه "نامردی" را از بیخ و بن برآورد.

قول می دهم اگر حتی دیگر یک "مرد" هم باقی نماند، دست از دامان ولایت نکشم. با تو عهد می کنم نگذارم خون به ناحق ریخته ات هدر رود. تا هستم و نسلم باقی است، قسم به رگ های بریده ات، پشتیبان ولایتم.

دعا کن برای ما، شهید ولایت... دعا کن قدری "انسان" شویم...

 


http://images.khabarland.com/upload/yjc.ir/6b7f4661bf82f242f977008af6333801.jpg



[ شنبه 96/5/21 ] [ 9:33 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

ساعت، 16.

در ترافیک همیشگی نیایش، ترمز دستی را کشیده ام و کتابم را می خوانم. عاشق این ترافیکم. یکی از طولانی ترین ترافیک های دنیاست؛ آدم کلی به کارهایش می رسد.

کسی به شیشه ماشین می زند:

- گل نمی خواین خانوم؟ ارزون می دما.. آخریشه..

سرم را بلند نمی کنم. چند بار دیگر به شیشه می زند و بعد با لهجه غریبی، بد و بیراه بارم می کند و می رود. مردم اعصاب ندارند!

گه گاهی به ماشین جلویی نگاه می کنم که یک قدم مورچه ای جلوتر رفته. حالا باران هم شروع به باریدن کرده و می دانم که با ترافیک هم دست خواهد شد. کمی نگرانم که به موقع نرسم.

کم کم نرده های سبز رنگ دانشگاه پیدا می شوند. راه نما می زنم که به سمت ورودی پارکینگ بروم. چند ماشین با لجبازی از اندک راه سمت راستم سبقت می گیرند. فکر کنم کارشان رانندگی است و بارشان همیشه وسط این طور ترافیک هاست. مردم اعصاب ندارند!

بالاخره راه می گیرم و وارد می شوم. مسیر ورودی تا پارکینگ اصلی دانشگاه پر است از سرعت گیرهایی به قامت یک دیوار! سر هر کدام باید کامل توقف کنم و با سلام و صلوات رد شوم وگرنه سر از ابرها در می آورم. فکر می کنم آن که این سرعت گیرها را زده هم اعصاب نداشته!

فقط پنج دقیقه وقت دارم. دیر سر قرار رسیده ام. از ماشین تا ورودی قرارگاه را می دوم. باران تند شده.

ورودی کوتاه است، باید سر خم کنی تا بتوانی داخل شوی. هم زمان سلام می کنم.

فضای دایره ای شکل بزرگی مقابلم ظاهر می شود که به قدر پله ای بالاتر از ورودی است. دیواره ها را با چوب های نی ساخته اند و روی سقف گنبدی شکلش، پلاستیک ضخیمی کشیده اند که سوراخ بزرگی در میان دارد. از همان سوراخ، قطرات باران پایین می ریزند و موکت خاکستری کف را خیس می کنند. کفش هایم را در می آورم.

اول می روم سراغ او که کوچک تر است. با کف دست، خاک سر و رویش را پاک می کنم. 18 سال دارد. گل های خشک را جمع می کنم. بطری گلاب را از کیفم در می آوردم و سر و رویش را صفا می دهم. عطر گلاب و باران دست به دست داده اند، چه هوایی است.

آن یکی 21 سال دارد. خوب که تمیز شد، با گلبرگ های خشک آرایشش می کنم. روی پایش سر می گذارم، در آغوشش می کشم. دلم ابری می شود. با آسمان می بارم.

وقتم تمام شده، باید بروم. بار بی اعصابی ها را زمین می گذارم. چقدر آرامم. مثل آسمان که یک دل سیر باریده و حالا در سکوت، دانه های شفاف شبنم را بر تن گیاهان باغچه تماشا می کند. من هم محو این همه زیبایی ام.

به سرعت می روم. خداحافظی را کش نمی دهم. قول می دهم هفته دیگر زودتر بیایم و بیشتر پیششان بمانم. خیلی دوستشان دارم.


http://img.tebyan.net/Big/1389/09/17915416166241142179228854515223540105151231.jpg


[ یکشنبه 95/12/8 ] [ 5:55 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

پس از سال های متمادی امروز سیبی گاز زدم!

مگر حتما باید «پس از سال های متمادی» اتفاق خارق العاده ای بیافتد؟!

از مدرسه که برمی گشتم یادم افتاد سیبم را نخورده ام. گرسنه و تشنه بودم. پیش خودمان بماند مانده بودم چطور سیبم را بخورم. انگار نمی شود سیب را بدون تشریفات (پوست گرفتن و قاچ کردن) خورد. داشتم منصرف می شدم که یکهو یادم افتاد دندان دارم. خوشحال و خندان سیبم را درآوردم و گاز بزرگی زدم.

به یاد آن روزها که خسته و کوفته از دانشگاه برمی گشتم و در صف ترانوا یک سیب سرخ بزرگ در می آوردم و بدون توجه به ملت بیکار، گاز می زدم و تا ته می خوردم.

چه عطری دارد سیب وقتی مدتی بیرون یخچال بماند و آن کرختی ها و سرمازدگی ها را از تن بزداید. چه مزه ای دارد گاز زدن به سیب. مدت ها بود طعمش را از یاد برده بودم.

گفتم «گاهی دلم یک طوری می شود، انگار چیزی گم کرده ام»؛ نگو چه بسیار چیزها که گم کرده ام و هیچ هم به یادشان نیستم.

یک گاز زدن ساده به یک سیب سرخ معمولی مرا برد به حال و هوای روزهایی که همه هم و غمم گرافیک بود. شب و روزم و سراسر دیوارهای خانه کوچکم را گرافیک در برگرفته بود. همه ی عشقم بود. با مهر و انگیزه بسیاری می رفتم و می آمدم. مشکل زبان و ارتباط با هم کلاسی ها و اساتیدی که رسما هیچ از من نمی فهمیدند، از انگیزه و اشتیاقم کم نمی کرد. می رفتم و می آمدم. یادش به خیر. روزهایی که تا ساعت 4 دانشگاه بودم، به محض پیاده شدن از ترانوا می دویدم تا خانه که نمازم قضا نشود. راه کمی نبود، نفس زنان می رسیدم و با همان لباس، نماز می خواندم. قشنگ بیخ قضا شدن! نمی کردم در گوشه ای از دانشگاه بخوانم بلکه خلقی را به راه راست رهنمون گردم!

یک سیب گاز زدن مرا برد به روزهایی که رسما سرخوش بودم. کتابخانه کوچکی داشتم و میزی و لب تاپی. چند قاب عکس از کارهای خودم که روی دیوار مقابل میز به دیوار زده بودم. و دوچرخه ای که مرا تا لحظات خلوت پارک های جنگلی همراهی می کرد. می رفتیم و می رفتیم تا درست وسط جنگل، جایی که جز صدای پرندگان و هیاهوی باد پاییزی میان شاخه های انبوه و دست نخورده درختان، صدایی نمی آمد.

بنی بشری رد نمی شد! آنقدر بکر بود که شاخه ها و ریشه ها در هم تنیده بودند و گاهی به سختی مسیری برای عبور پیدا می شد. کنده ی میان سالی آن میان انتظارم را می کشید که پیشتر کشفش کرده بودم. می نشستم و بساط کوله پشتی را رویش ولو می کردم. خوب پهن بود؛ هم میزم بود و هم صندلی. چهارزانو می نشستم و طرح می زدم. اسکیس های تند از گل و بوته. از فضا الهام می گرفتم. از پیچ و خم شاخه ها و شکل برگ ها. از فرم ریشه های بیرون زده درختان و بافت پوستشان. اسلیمی می ساختم. بعد کتاب می خواندم. دو ساعتی را در خلوت خودم قوطه ور بودم. هیچ مزاحمی نداشتم. خودم بودم و همه ی دل خوشی هایم یک جا.

خورشید از آن بالا مستقیم می تابید و سرمای پاییز را کم می کرد. سیبی گاز می زدم و مویرگ های وجودم سرشار می شد از آرامش و خوشبختی. بی اندازه خوشبخت بودم. همه آن چه می خواستم داشتم و چیزی بیشتر نمی خواستم.

آدم چقدر عوض می شود. انگار هر دوره از زندگی، یک کس دیگری هستی. بگذریم.

یک سیب گاز زدن، آدم را به کجاها که نمی برد!

یادش به خیر...

 


http://up.mahpic.ir/image/2014/11/17/MahPic_ir_Fruit_HD_Photos%20(8).jpg


[ چهارشنبه 95/12/4 ] [ 4:0 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام؛

ازدواج با فانتزی های خیالی ما از زمین تا آسمان فرق دارد. بیایید لااقل برای لحظاتی راه وهم را ببندیم و چشم دل باز کنیم؛ نه دختر آن گنج گران بهایی است که پسر باید برایش خودکشی کند نه پسر گوهر نایابی است که دختر باید به دنبالش بدود. این دو تنها زمانی که کنار هم قرار می گیرند به ثروتی بی بدیل می رسند. گنجینه گران بهایی که آرامش نام دارد.

برای رسیدن به چنین ثروتی، لازم است هر تکه، تکه ی مخصوص خود را پیدا کند وگرنه با هم جور نمی شوند و از آرامش خبری نیست.

پیدا کردن تکه دیگر کار سختی نیست. انسان ها مشترکات زیادی با هم دارند که باعث هم زیستی سالم می شود: دین و عقیده، فرهنگ خانوادگی و اجتماعی، شرایط اقتصادی، علاقمندی ها، خواست ها و نیازها، توانمندی ها و... تمام اینها باعث می شود ما دوستان زیادی داشته باشیم. زمانی که به فرد جدیدی می رسیم در گفتگوهایمان به دنبال چه هستیم؟

- چند سالته؟ بچه کجایی؟ چی می خونی؟ شغلت چیه؟ و ....

همه ما به دنبال مشترکاتی می گردیم که ما را به هم نزدیک کند. کافی است هم شهری از آب درآییم یا نزدیک تر؛ هم محله ای. جانمان برای هم می رود. همه چیز خوب و خوش است تا وقتی که پای ازدواج وسط بیاید!

همین که بحث ازدواج مطرح شد، هر کدام از دختر و پسر به جستجوی حقوق خود و وظایف طرف مقابل در زندگی مشترک می روند؛ باید چنین و چنان کرد، ما چنین رسومی داریم، اصلا مگر می شود....

اگر این بحث ها به زندگی مشترک ختم شود که تازه اول مصیبت است. حرف و حدیث و من چنین بودم و تو چنان کردی و الی یوم القیامه هر کدام به دنبال حقوق پا مال شده هم جنسان خود در طول تاریخ، یقه طرف مقابل را می چسبند و ...

گویا قرار بود جفت و جور شوند و به آرامش برسند. پس چه شد؟!

هر دو به فرض مسلمان، تحصیل کرده، با اصل و نسب... هرچه نگاه می کنیم می بینیم هم این خوب است هم آن. پس چه می شود که هر دو جلوه شیطانی دارند و خبری از ملکوت و رنگ خدایی نیست؟! جای چیزی خالی است. چیزی که اتفاقا دیدنی است؛ با همین چشم سر. اما توجهی به آن نداریم.

تقوا، گمشده ای است که فقدانش سبب تمام این جنجال هاست. اگر به جای پرداختن به صورت، قدری هم - هر کدام از ما- به حقیقت وجود خود بها می دادیم و خود حقیقی و عالیمان را پرورش می دادیم آیا باز هم خبر از این آمارهای تکان دهنده طلاق - لااقل در میان مدعیان مذهب- بود؟!

مصیبت وقتی بزرگ تر به نظر می رسد که ما تقوا را هم در صورت جستجو می کنیم نه در دل. البته عقیده قلبی تنها زمانی که در اعمال ما ظاهر شوند، حقیقت دارند و موجودند. اما ما به ریش و چادری اکتفا می کنیم، حتی اگر طرف بدقول باشد، دروغ بگوید، غیبت کند، با نامحرمان خواهر و برادر باشد، بولوف بزند، خودشیفته باشد، دوستان نااهل داشته باشد، عهدشکنی کند و...

آن تقوای حقیقی اگر وجود داشته باشد، در صورت انسان هم ظاهر می شود، به ریش و چادر هم می رسد اما این صورتک تو خالی که بسیار می بینیم مثل چک بی محل می ماند، تقوایی در حساب پس انداز خود ندارد.

تقوا یعنی وجود نازنین حضرت زهرا (س) یعنی مقام والای امیرالمومنین (ع) که لااقل می توانیم سعی کنیم خود را کمی به ایشان نزدیک کنیم.

 


http://safirekhoor.ir/uploads/2015/09/marriage-in-islam.jpg


[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 7:11 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

1.

سبک و آرام می بارد. صدای قدم هایش را می شنوم. پرده های ضخیم را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم.

هوای خنک و عطر چمن های مرطوب هر دو به استقبالم می آیند. دستم را به نشانه دوستی دراز می کنم.

قطره ها یکی پس از دیگری بر دستم بوسه می زنند. دوستشان دارم. زلال و بی پیرایه اند. کاش تند تند به ما سر بزنند.


http://images.persianblog.ir/626356_vk25Sweo.jpg

 

2.

یادم نمی رود. شب بود. در را باز کردم. حیاط بلند خانه زیر باران دراز کشیده بود. باران که نه! سیل از آسمان جاری بود. دانه های درشت باران بر تن سنگی حیاط مشت می کوبیدند. صدای آبشار می دادند. شاید روزی آبشاری بوده اند. یاد گل هایم افتادم. نگاهم دوید میان باغچه باریکی که کنار دیوار کشیده شده بود. به سختی گلبرگ های ظریف سیکلمه را دیدم که زیر چتر درختان می لرزیدند. یک دفعه حیاط روشن شد و انفجار بلند رعد از جایم پراند. در را بستم...

چه اشتباهی کردم! خیال کردم همیشه درهای آسمان به رویم باز می ماند. فراموش کردم عطر باران را نگه دارم. فراموش کردم بیرون بدوم و خیس شوم. در چاله های پر آب پا بکوبم. با هر برقی هیجان زده به آسمان خیره شوم و منتظر غرش شورانگیز رعد بمانم. خیال کردم باران همیشه هست.

این روزها اگر بارانی بچکد فقط آن قدری هست که ماشین ها را گِل آلود کند. به باز شدن چترها هم نمی انجامد چه برسد به پر شدن چاله هایی که محل آب تنی گنجشک هاست. اما همین نم اندک اینقدر خوشحالمان می کند که از ترافیک هم لذت می بریم. هرچه باشد عطر خاک نم خورده را هنوز دارد.


http://axgig.com/images/07070355364243696662.jpg



[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 3:35 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

چه اوضاعی شده! چه احوالی! همه چیز به هم پیچیده. همه چیز به هم ریخته.

گاهی وقت ها - شاید- لازم است همه چیز خراب شود تا یادم باشد فقط خودم هستم و خودت. تنهای تنها.

یک خلوت یک نفره با خودم و خودت که آخر هم نفهمیدم من تو ام یا تو منی؟

در هم ریخته ام. درهم و برهم. خسته و کلافه. حرف دلم را با تو می گویم. با تو تنها کسی که برایم مانده ای. با تو که برایم همه ای و غیر تو برایم نمانده. با تو که انتهای همه راه هایی. آخر همه آرزوها.

با تو می گویم و تو... اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم؛ جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را ...

.............................

به آخر که می رسد، جان که به لب می آید، امیدها که قطع می شود، منیت ها که خرد می شود، لحظه گشایش است. لحظه گشایش نزدیک است. یقین دارم.


[ شنبه 95/11/16 ] [ 10:35 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 10
بازدید دیروز: 69
کل بازدیدها: 246215