سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

سلام. اینم یه مدلشه دیگه!

یکی بود یکی نبود. یه شب یه سه چرخه سبز و زرد بود که آواز می خوند اما کسی رو نداشت آهنگاشو گوش کنه.. یه روز یه فاطمه کوچولویی از فروشگاه می گذشت. یه سبد خرید کوچیک هم دنبالش رو زمین می کشید و می زد هر چی خرت و پرت دور و برش بود نابود می کرد (به روی خودشم نمیاورد!!).. خلاصه رفت و رسید به سه چرخه سبز و زرد.. سریع پرید بغلشو و دیگه مگه پایین میومد؟!! جیغ و گریه که با همون سه چرخه فروشگاهو دور بزنیم! ما هم مجبور شدیم سه چرخه رو راه بندازیم تو فروشگاه و خانوم در حال سواری اونجا رو سیر کنن!

وقتی خریدامون تموم شد تصمیم گرفتیم یکی از اون سه چرخه ها رو بخریم اما باید آکبندشو برمی داشتیم... حالا کی می خواست اینو به فاطمه خانوم بفمونه؟!

فروشنده ها دلشون به حال اشکای این خانوم کوچولو می سوخت و دور ما جمع شده بودن که یه جوری این معضل بزرگو با هم حل کنیم و فاطمه خانومو متقاعد کنیم که از سه چرخه پیاده شه.. اما اون فقط اشک می ریخت و می گفت نه.. نه .. نه!! وسط گریه و زاری گفتم فاطمه با خاله ها چااو کن (بای بای ایتالیایی) و فاطمه خانوم چند ثانیه از گریه دست کشید و بااوو بااووو کرد و دوباره شروع کرد گریه کردن... خاله فروشنده ها از خنده غش کرده بودن!

خلاصه به هر مصیبتی بود رفتیم بیرون و فردا صبح اول وقت وقتی بیدار شد دید سه چرخه اش جلوش وایستاده و .... (باقی ماجرا تماشاییه):

 

 

 

داری یه نقشه جدید می کشی هان؟!

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید....

 


[ دوشنبه 88/12/3 ] [ 8:25 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 92
بازدید دیروز: 56
کل بازدیدها: 235253