سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

سلام عزیزم.

این روزای مصادف با نوروز بدجوری سرمون شلوغه.. خونه هی از کارتونِ خالی پر می شه.. هی کارتون خالیا از وسایل و خرده ریزای خونمون پر می شن.. هی باز خونه خالی می شه انبار پر می شه!!

از یه طرف بدجوری درگیر جمع و جور کردن وسایل هستیم.. از یه طرف بدجوری درگیر درسام هستم و از یه طرف هم بابا بدجوری درگیر مسائل کاریشه.. تو هم این وسط بدجوری گیر افتادی!!

چند وقتیه به خاطر فشارهای کاری و اعصابی حال و روز خوبی ندارم و مدام فشارم پایینه.. از طرفی تو هم که ماشاء الله روز به روز بزرگتر و هوشیارتر می شی بیشتر از همیشه احتیاج به توجه داری.. هوا داره دیگه خوب می شه.. از حالا بوی بهار میاد مخصوصا که تمام خیابونمون که سرتاسرش درختای آلو قرمز و آلو زرده پر شدن از شکوفه های صورتی و سفید که حسابی حال آدمو جا میارن و عطر پارک ویلا آدا که روزا تو خونه می پیچه آدمو حسابی مست می کنه.. خلاصه همه چیز به استقبال بهار رفتن و ما هم با یه تغییر بزرگ داریم نو می شیم...

گاهی احساس دلتنگی می کنم برای همین خونه فسقلی.. برای دوستا و همسایه هامون.. نمی دونم برای همه چیز اینجا همه لحظه های خوبی که داشتیم.. اما بعد یادم میوفته که چقدر سختم بود.. چقدر دوری اذیتم کرد.. و چقدر منتظر این لحظه بودم - که هرچند طولانی گذشت و به جای دو سال شد هفت سال - اما به هرحال گذشت و بالاخره برمی گردیم..

بعد از اینهمه وقت و آشنایی با کلی آدم که هرکدوم مال یه ور این دنیای گرد هستن فهمیدم که این احساس فقط تو ما ایرانیا وجود داره.. فقط ماییم که به این شدت به خاکمون و خانواده مون عشق می ورزیم و اینطور از دوری هرکدام از اینا بی تاب می شیم... بقیه ملیت ها حتی شرقی ها - مثل چینی ها هندی ها ژاپنی ها- هیچ کدوم این احساس تعلق رو ندارن.. خیلی راحت هرجای دنیا که برن خودشونو با همه چیز اونجا تطبیق می دن و بدون هیچ احساس خلأیی زندگیشونو می کنن.. سالیان سال به کشورشون سر نمی زنن و اصلا انتخاب می کنن که کجایی باشن.. یه بنگلادشی اگه تابعیت ایتالیا رو بگیره انگار دنیا رو بهش دادی.. البته تو ایران خودمون هم هستن آدمایی که همچین آرزوهایی دارن اما کمن آدمایی که بتونن سالیان سال دل از وطنشون بکنن -گیرم هیچ کس رو هم تو ایران نداشته باشن- و یادی از وطنشون نکنن و وقتی اسم ایرانو می شنون آه نکشن  وقتی ازشون می پرسن کجایی هستی با غرور نگن ایرانی!

این غروری که گفتم تو هیچ بنی بشر دیگری نیست. جدی می گم.. ما واقعا به تعلقاتمون عشق می ورزیم.. کدوم ایرانی ای حتی اگه از بچگی تو کشور دیگری بزرگ شده باشه سر سال تحویل تو خونش سفره هفت سین نمی ندازه؟ (گیرم تو کشورایی مثل ایتالیا سنجد و سمنو هم یافت نشه اما حتما حتی اگه به اندازه من مبتدی باشه تو سبز کردن سبزه عید متخصص می شه!! و هرجوری هست هفت تا سین برای سفره اش جور می کنه).

خلاصه اینکه ما ایرانیا مثل کبوترای جلد می مونیم.. وقتی نامه رو رسوندیم هرجای دنیا که باشیم برمی گردیم خونه خودمون...

ایتالیا خوبی های زیادی داشت.. چیزی که ناراحت کننده بود دوری بود و دلتنگی و یه کم هم کوچیکی خونه آزار دهنده بود و گاهی شرایط کار بابا و گاهی هم...

اما در مجموع تجربه ای بود که هیچوقت تو ایران به دست نمی آوردم.. همیشه برای اینکه چیزی رو خوب ببینی لازمه کمی هم ازش دور شی.. گاهی لازمه آدم مسائلشو از بالا ببینه.. تا بفهمه چیزایی که اینهمه براش مهمن واقعا چقدرین و چقدر ارزش دارن؟! وقتی از زادگاهت که همه چیزش برات شناخته شده و عادی و یک رنگ شده خارج می شی تازه نگاهت باز می شه.. تازه می فهمی دنیا چه شکلیه... هرچیزی ارزش واقعی شو پیدا می کنه.. قدر خیلی از چیزا رو بیشتر می دونی و خیلی از چیزایی که ناراحتت می کردن و انرژی تو صرفشون می کردی آب و رنگشونو از دست می دن.. حسرت لحظه هایی رو می خوری که براشون ارزشی قائل نبودی و دلت می سوزه برای وقتایی که بی خودی صرف مسائل بیهوده کردی.. خلاصه خیلی خوبه آدم گاهی از لاکش دربیاد و نگاهی به اطرافش بندازه...

حالا از این حرفا بگذریم..

الان سمت راست من کارتونای سر به فلک (= سقف!!) کشیده اند و سمت چپم کنار شوفاژ سبزه های عیدمون که تازه دارن سبز می شن و پشت سرم توی ماه بانویی که خوابیدی...

نمی دونم چرا هرچی جمع می کنم تموم نمی شه! نمی دونم اینهمه وقت اینا رو کجا جا داده بودم؟!!

یه حسن خونه ای به این کوچیکی اینه که تو جا دادن وسایلت ماهر می شی... الان من بهترین طراح دکوراسیون داخلی هستم!! حسن دیگه اش هم اینه که وقتی می ری تو یه خونه هفتاد هشتاد متری احساس می کنی چه تالار بزرگی داری وگرنه سخت بود از خونه پدری بری تو یه خونه اونقدری!! البته صمیمیت هم حسن سوم این خونه است فقط یه کم صمیمیتش زیادیه!!

خب دیگه عسلم من برم.. زیاد شد.. البته خیلی از حرفام هم موند که تو یه فرصت دیگه می زنم.. امروز اگه اشتباه نکنم 25 اسفنده و چهار روز دیگه عیده و احتمالا ما یکی دو هفته دیگه به امید خدا حرکت می کنیم.. اگه خدا بخواد برنامه امون اینه که زمینی برگردیم یعنی با ماشینمون.. تا خدا چی بخواد..

دوستت دارم. برای ما که دعا می کنی هان؟ فعلا که یادگرفتی با اون زبون شیرینت بگی ایلالا (=ایشالله)


[ چهارشنبه 88/12/26 ] [ 6:9 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 230559