به نام حضرت سلام؛


خیلی طولانی شد به نظرم.
ولی الحمدلله.
خوش خبر باشی ای شنبه‌ای که می‌آیی.
دلتنگ بودم.


دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد


...............
31/04/1402

 






تاریخ : پنج شنبه 02/4/29 | 11:52 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام آنکه دوستش دارم و تو دوست‌ترش داری
سلام؛


روزها، بارها و بارها، از کنار عکست رد میشم و نگاهت می‌کنم و نگاهم می‌کنی و هر دو لبخند می‌زنیم؛ لبخند آشنایی به آشنایی.
طاقت اینهمه محبت بی‌دریغ نگاهت رو ندارم. نگاهم رو زود می‌گیرم و رد می‌شم:
  + از من راضی هستی؟


................
- چرا اینقدر خودتو اذیت می‌کنی؟!
- از سر بیچارگی!


+ تو بیچاره‌ای رو خریدار هستی؟


................
دوست دارم بگم و دوست ندارم بگم.
سکوت می‌کنم و می‌خندم و سرمو پایین می‌ندازم.
هر کی هر چی می‌خواد بگه.
هر کی.
هر چی.
تویی که همه‌جا پیچیدی، تویی که عین آتشی، درست وسط قلبم نشستی و شعله گرفتی، شعله گرفتی و نور می‌بخشی، تویی که دوستت دارم و دوست‌ترم داری،

+ تو این مدلی راضی هستی؟ 
...............


من که راضیم. من که به تمامی از مثل تویی راضیم. من که همه جوره از قراردادمون راضیم و پاش هستم؛ هر جور، هر جا، هر وقت، هر اندازه. من اومدم که باشم و بمونم. رسمی.
+ تو مهاجری رو -اندکی، به کوتاهی، گوشه‌ای- جا می‌دی؟

 ................


کاش می‌شد آن روز (یا آن شب، یا آن روز تاریک، هرچه) بر زمینم نمی‌گذاشتی و بی‌خبر، مستوری نمی‌گزیدی. کاش قدرشناس بودم. کاش می‌فهمیدم.

چه‌ها که بر سرم نیاوردی ای غفلت!

چه‌ها که بر سرم نیاوردی!

چقدر سخت است خرابه‌ای را بازساختن.

چقدر سخت است.






تاریخ : پنج شنبه 02/4/29 | 9:33 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

 

اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی

سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم

تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی

به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم

همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت

که نظر نمی‌تواند که ببیندت کماهی

من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن

همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی

به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم

کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت

همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت

نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی

غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم

سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی

خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت

نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

 






تاریخ : سه شنبه 02/4/20 | 4:45 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام؛


تَمامِ آنچه بَر سَرِمان می‌بارَد، فَدایِ یِک فَمُلاقیه‌اَت.

" یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‌ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ "


زیاده عَرضی نیست!






تاریخ : یکشنبه 02/3/21 | 4:12 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام

 

خدا خیر دنیا و آخرت بده به فیدیبو و فیدیبوئیان (یعنی صداپیشگان کتاب‌های صوتی).
که اگر نبود فیدیبو و پدیده‌ای به نام کتاب صوتی، تمام ساعت‌هایی که معطلی‌های غیرمترقبه پیش میاد و کتابی همراهت نیست، پِرت میشد!


اگه مثل من تو ماشین نمی‌تونی کتاب بخونی، فیدیبو هست.
اگه سفرت طولانی شده و کتابت تموم شده، فیدیبو هست.
اگه تو ترافیک موندی و راه پس و پیش نداری،
اگه خسته‌ای، چشماتو بستی و دراز کشیدی ولی خواب نداری،
اگه دلت گرفته و دنبال چیزی می‌گردی که جهت فکر و خیالتو عوض کنه، ولی دست و دلت به کتاب خوندن نمیره،
اگه مشغول یه کار طولانی هستی و دلت می‌خواد هم‌زمان چیزی گوش بدی،
اگه ...
آهان!
اگه کار و بارت از سر بیچارگی! به آرایشگاه افتاده و نمی‌خوای "تحلیل‌های آرایشگاهی" در مورد سیاست و فرهنگ و هنر رو بشنوی! و هیچ دوست نداری درگیر ماجراهای ازدواج محمدرضا گلزار بشی! و کلافه‌ای از اون آهنگ‌های فشل مزخرف که هی توی سرت تکرار می‌شن،
فیدیبو هست،
اونم با یه جفت ایرپاد،
تا از عالَمِ اِمکان، کنده شی بری به عالَمِ نامُمکن‌های دوست‌داشتنی و آرزوهای برآورده شده و اتفاقات شیرین جذاب و هوای خوب و دل خوش و ....


و خداوند را سپاس که فیدیبو را آفرید،
و فیدیبوئیان را البته،
خصوصا آقای آرمان سلطان‌زاده و تیم خوبش رو.


دستمریزاد و سپاس. 






تاریخ : پنج شنبه 02/3/18 | 10:29 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام؛ 


داشتم به این فکر می‌کردم که شاعری هم هست که بتونه زمان وصال شعر بگه؟ مثلا اون موقع که بعد از مدت‌ها فراق، بی‌هوا، با رویای روز و شبش رو در رو شده و تمام هست و نیستش رو به چشماش قرض داده و از هر پلک‌زدنی احتراز میکنه و نفسش تو سینه حبس شده تا بلکه لحظه‌ای، زمان رو به بند دلش بکشه و تو این غلیان بی‌نظیر و ناگزیر احساسات، قدری بیشتر باقی بمونه.

اون موقع که درست عین آدمی که یک‌باره میان دریا پریده، سکوت و سکنی تمام تار و پود وجودش رو گرفته و تن داده به تسلیم و آغوش سپرده به رضا. اون موقع که ...

خدا کسی رو به وصال مبتلا نکنه.

خدا کسی رو به وصال مبتلا نکنه که فراق، این بلای خانمان‌سوز، زاییده وصله.

بعد از وصله که هر روز و هر شبت، در خواب و بیداری، رویا ورق می‌زنی و می‌کوشی در گوشه گوشه‌ی خلوت ذهنت، تصویری رو بازسازی کنی که از دست رفته و گویا قرار هم نیست دیگه هرگز تکرار شه.

هر جوشش شعری که سالیان سال آتش بر خرمن هستی می‌زنه، از سعیر داغیه که از فراق شعله می‌سوزه. و باز اگر یادی از وصل در شعر ماندگاری گذر کنه، طبعا از داغ خیالیه که در زمان هجران، گر گرفته.

اینجوریه دیگه. زهر و شهد این زندگی تحمیلی، به هم آمیخته است و سوا نکردنی. هروقت از شیرینی واقعه‌ای مست شدی، تو همون لحظه‌ی شادی و آرامش، جانت پر میشه از وحشت زهری که به دنبالش خواهد آمد.

و خبرش رو داری.

 

 

خوش بَرآ با غُصّه اِی دِل کَاهل راز

عِیشِ خوش در بوته‌ی هِجران کُنَند ...






تاریخ : چهارشنبه 01/11/19 | 1:32 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام؛

 

 

آدمیزاد، موجود عجیبیه. فکر می‌کنم آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه کسی رو خوب بشناسه و سر از کارش دربیاره.

گاهی دلت می‌خواد شونه‌های نفر مقابلتو بگیری تو دستت، زل بزنی تو چشمایی که ازت پنهان می‌کنه، و فریاد بکشی:

تو که طاقت دوری نداری، چرا اینهمه سال من و خودت و بقیه رو عذاب دادی؟

تو که اینهمه مشتاقی که لااقل از سر غرور و حفظ ظاهر هم که شده، نمی‌تونی جلوی اشکات و لرزش صداتو بگیری، پس چت بود اینهمه آتیش سوزوندی؟

من چه ظلمی به تو کردم که آتیش کشیدی به سراپای قلبم؟!


آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمه کی دقیقا چشه!

این که هیچ.

آدم اصلا از کار خودشم سر در نمیاره.

فقط اینقدر می‌فهمم که انسان، صاحب نیروییه که هرگز نمی‌تونه بفهمه و باورش کنه.

و انسان، صاحب غروریه که عین علف هرز، دائم از یه گوشه‌ی باغ دلش سر در میاره و رشدشو دچار چالش می‌کنه. پس دائم باید هوشیار باشه و از ریشه دربیاره این علف هرز مزاحم رو.







تاریخ : دوشنبه 01/11/17 | 8:29 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام؛

 

آبی که ریخت، دیگه جمع نمی‌شه.

دیگه جمع نمی‌شه.

آدم، نمی‌تونه ظلم‌هایی رو که بهش شده، فراموش کنه.

دلی که شکست، دیگه پیوند نمی‌خوره.

ولی

"گذشت"

وقتی معنا داره

که بهت ظلم شده و دلت شکسته.

گذشت مال وقتیه که حق با توئه و بین گذشتن و نگذشتن، صاحب اختیاری.

گذشت، وقتی ارزشمنده که جانسوز باشه. که غم بزرگت جلوی چشمت باشه و بغض به گلوت چنگ بندازه ولی محکم وایستی و بگذری.

بدون هیچ چشم‌داشتی.

به عشق لبخند و رضای او که جانت به وجودش گره خورده.

گره‌ی کور‌.







تاریخ : دوشنبه 01/11/17 | 2:11 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |


بگذار همین اول خیال همه را راحت کنم. قرار است در مورد "نارنگی" بنویسم، همین! و اگر خیال کردید الان شرح وسیعی از احوالات نارنجی‌رنگ و آن عطر بی‌نظیر می‌دهم تا در نهایت کشف کنید که موضوع یک نارنگی است، سخت در اشتباهید!
نارنجی، و ما ادراک ما نارنجی! (چون اَعراب "گ" ندارند).
اصلا اینطوری نمی‌شود. اجازه بدهید الان یک عدد نارنگیِ پوست‌نازکِ درشت می‌آورم تا قشنگ موضوع جا بیفتد. در یخچال را که باز می‌کنم، مطابق معمول با کیسه‌ی خیارها چشم تو چشم می‌شوم. البته اصلا قرار نیست در مورد خیار بنویسم ولی نمی‌دانم واقعا جنس این خیارها از چیست که اینقدر زود کپک می‌زنند. خیار، این نامردترین خوراکیِ یواشکیِ مدرسه که هروقت سر کلاس یک گاز یواشکی بهش می‌زدیم، چنان صدای مهیبی از خودش درمی‌آورد که خود حضرت مدیر هم از داخل دفترش می‌شنید. تازه فقط همین نبود که. بلافاصله چنان بویی در کل مدرسه می‌پیچید که همه دلشان غش می‌رفت و از سر حسادتِ بی‌خیاری، مجرم را لو می‌دادند و ...
حالا کاری ندارم. قرار است در مورد نارنگی بنویسم. ولی هروقت خیار می‌خرم، پلاستیکش را جدا از بقیه میوه‌ها، درست روی طبقه‌ای می‌گذارم که با باز شدن در یخچال، تمام و کمال جلوی چشمم بیاید. هر بار به خودم می‌گویم یادت باشد اینها زود خراب می‌شوند. هر بار که در یخچال را باز می‌کنم. ولی خب در نهایت آن فرصت طلایی تهیه سالاد شیرازی دست نمی‌دهد و مثل حالا... اصلا قرار نیست در مورد خیارها بنویسم. کیسه‌اش را از یخچال، از اینهمه جلوی چشم بودن، برمی‌دارم. گره کیسه هنوز سفت است چون شکافی در پهلویش باز کرده بودم صرفا جهت حفظ گنجینه وقت (خدا شاهد است!) که از همان شکاف پیداست سه خیار باریکی که آن ته، دست در دست هم کپک زده‌اند.
نارنجی، و ما ادراک ما نارنجی!
همینجا باید باشند. کشوی جامیوه‌ای را بیرون می‌کشم. یه کم گیر دارد، باید با لطافت کم‌تری بازش کنم. یه خورده کم‌ترتر. یه تکان شدیدتر. خب حل شد. اینجوری هم زودتر باز می‌شود هم هرچه میوه آن ته‌هاست، خودش قل می‌خورد و به استقبال می‌آید.
ای بابا! دو تا سیب که لپ‌هایشان رو به کبودی می‌رود. یک پرتقال از بازماندگان پرتقال‌هایی که مادرم از شمال آورده بود. و بالاخره یک نارنگی! کوچک است و احتمالا برای همین از تیررس نگاه بچه‌ها در امان مانده. ولی پوست نازک است.
باید محمد را بفرستم تره‌بار کمی میوه بگیرد. تازه اول هفته است و تا 5شنبه که معمولا خودم خرید می‌روم خیلی مانده. محمد سرایدار افغانستانی ساختمان است. باید یاد بگیریم نگوییم افغانی. حساس‌اند. می‌گویند افغانی واحد پولمان است، ما افغانستانی هستیم. آدم‌های بامزه‌ای‌اند افغانستانی‌ها (چقدر سخت است تکرار این واژه، در زبان نمی‌چرخد). معمولا ریزه‌میزه‌اند و صورت بچگانه‌ای دارند ولی سنشان زیاد است. انگار در کودکی پیر شده‌اند. مثلا همین محمد، یک وجب بچه به نظر می‌رسد، لاغر و کوتاه و تر و فرز. همیشه لباس‌هایش، که معمولا از بذل و بخشش‌های سخاوتمندانه! اهالی ساختمان است، در تنش زار می‌زنند. اما همین آقا محمد، دو تا زن دارد. یکی در ایران، یکی هم در افغانستان. یعنی شعبه زده. کلی هم بچه دارد. حالا کاری ندارم، بحث سر نارنگی است ولی آدم بامزه‌ای است. وقتی بهش تلفن می‌زنم، با یَک شَوقی می‌گوید سلاااام آبجییییی! که انگار راست‌راستی آبجی‌اش از خارجه زنگ زده. همیشه موقع زنگ زدن به محمد، صدای گوشی را تا ته کم می‌کنم. چون صدایش آنقدر بلند است که همه بر می‌گردند و لبخندی پر از معانی گوناگون تحویلم می‌دهند. خب ذوق می‌کند. می‌داند که زنگ زده‌ام بگویم برایت غذا گذاشته‌ام پشت در، بیا بردار. اصلا هم برایش فرقی نمی‌کند غذا چه باشد یا چقدر باشد یا تازه باشد یا مال دیشب. همیشه ذوق می‌کند. همیشه قدرشناس است. بگذریم.
اصلا آدم نارنگی را که در دست می‌گیرد، ناخودآگاه لبخند می‌زند. نارنگی عین نوزاد است. چه پوست نرمی دارد. دوست دارم بین انگشتانم بچرخانمش و پوست نازکش را لمس کنم. بعد دستم تا چندی عطر نارنگی بدهد.
دوست دارم نارنگی را با دست پوست بکنم. هنوز آن احساس قدرت زمان بچگی را بهم می‌دهد. آن وقت‌ها که مادرم برایمان میوه پوست می‌کند. ولی پای نارنگی که وسط می‌آمد، خودمان دست می‌بردیم و یکی یک نارنگی برمی‌داشتیم و با انگشتان کوچکمان، پوست از کله‌اش می‌کندیم. همچین احساس گودرَت و ما می‌توانیم و این حرف‌ها می‌کردیم که کل دندان‌های شیریمان از پس لبخند بزرگمان پیدا می‌شد.
نارنگی را مخصوصا نزدیک صورتم پوست می‌کنم. انگار عطرش را روی صورتم اسپری می‌کند. خیلی خوشم می‌آید. عطرش که ریه‌هایم را پر می‌کند، باز دلم شور می‌افتد. هنوز بعد از اینهمه سال، نارنگی برایم بوی مهر می‌دهد. بوی مدرسه. بوی اضطراب‌جدایی. هنوز بوی نارنگی با خودش یک گله بچه‌گربه می‌آورد تا مدام به دیواره‌های دلم چنگ بکشند. آن وقت‌ها همیشه با خودم

نارنگی می‌بردم مدرسه. کارمان این بود که شهد پوستش را روی دیواره تراش‌های پلاستیکی‌مان بریزیم و تار عنکبوت درست کنیم. یادم نیست چطور این کار را می‌کردیم. هرچه می‌کنم دیگر تار عنکبوت درست نمی‌شود. اصلا این نارنگی‌ها، دیگر آن عطر و طعم را ندارند. همه میوه‌ها همینطورند. دیگر دلم برای موز غنج نمی‌رود. آن‌وقت‌ها موزها کوچک و شیرین بودند. خیلی شیرین. وقتی گاز می‌زدی، عطر و طعمش تمام وجودت را پر می‌کرد. کیف می‌کردی. الان موزها رشد غیرمترقبه‌ای کرده‌اند و تا حد مرگ بی‌مزه‌اند!
یا همین سیب‌ها. که لپشان کبود شده. تا دلت بخواهد خوشگل‌اند. اما اصلا تو دل برو نیستند. برای همین می‌مانند و خراب می‌شوند. مثل دخترکانی که شهر را پر کرده‌اند از زیبایی و لوندی. اما قدر سر سوزنی دل‌بر نیستند. کسی دلش برایشان پرپر نمی‌زند، شب‌ها به یاد ماه رویشان، بی‌خواب نمی‌شود. کسی برای داشتنشان دلشوره ندارد. خبری از عشق نیست. بگذریم.
نارنگی، بهترین میوه‌ی دنیاست. خصوصا که شیرین باشد. پوست نازکش، ناخن هم نمی‌خواهد. به اشاره سر انگشت، پاره می‌شود. این پوسته‌های سفید داخلش که مثل پرتقال، چغر نیست. جدایشان نمی‌کنم. همه‌اش با هم در دهانم جا می‌شود ولی اصرار دارم برگ‌برگ در دهان بگذارم و هرکدام را با زبان بر سقف دهانم فشار دهم تا شیره‌اش، آن شیرینیِ جادویی، در جانم بریزد. نارنگی که دندان نمی‌خواهد...
ای وای!
بدترین حس دنیا می‌دانید چیست؟ اینکه بعد از اینهمه صغری و کبری چیدن، نارنگی‌ات ترش باشد! آن هم اینهمه ترش؟ نامرد اینهمه تعریفت را کردم. صورتم عین خمیر بازی در دست کودکی، مچاله شده. حالا مگر دیگر صاف می‌شود. چشم‌هایم را بارانی کردی. خدا از تو نگذرد. اصلا می‌دانی چیست؟ بهترین میوه دنیا همان خیار است. اصلا عنوان نوشته را هم می‌گذارم خیار تا حالت جا بیاید.






تاریخ : پنج شنبه 01/11/13 | 2:46 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

 به نام خدا
سلام؛

 

نا حق نیست اگه گله داشته باشیم از طول غیبت و رنج‌هایی که می‌بریم،
ولی
خدا-پیغمبری،
اگه خودمون تو کل دنیا،
فقط یک "مهدی" داشتیم،
حاضر بودیم به این آدما نشونش بدیم؟
والا آدم بند دلش پاره میشه.

 

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب‌نظری می‌جویم

 

کو صاحب‌نظر؟!

‌.............
پ.ن.
1. وقتی فکر می‌کنم به "مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً" دوست دارم بدونم حدش چقدره؟ یعنی به کجا میرسه که دیگه میشه گفت "مُلِئَتْ"؟
یعنی حال خراب ما دگر خراب‌تر هم می‌شود؟ یعنی واقعا خنجر غمت از این خراب‌تر هم می‌زند؟
نمی‌دونم... کاش بگی نه! کاش بگی بسه‌تونه دیگه...


2. ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ. یعنی همینجوری که ما داریم از آغوش تو دوری می‌کنیم و به مِهرت بی‌توجهیم، همینجوری که داریم نمکدون می‌شکونیم و خیانت می‌کنیم و زیبایی‌های نعمتت رو با سیاهی جرم و جنایت می‌پوشونیم، در همین حین، نظرت هنوز اینه که "لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ"؟ یعنی زمین و زمان رو از فساد و تباهی پر کردیم و پشت پا زدیم به اعتماد و به عشق تو، باز می‌گی "لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ"؟ هنوز دوسمون داری؟ کاش از شوقت می‌مردم!


3. اینا رو هم مثل پست قبل، لیله الرغائب نوشتم، توی خواب. زیادی می‌نویسم، دائم، تو تمام اوقاتم، توی خواب و بیداری. ذهنم، چرک‌نویس واژه‌هاییه که دلشون می‌خواد صفحه‌ای رو سیاه کنن. بسوزه پدر اعتیاد!






تاریخ : جمعه 01/11/7 | 6:26 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.