سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به نام خدا

سلام؛

کلّاً آدم مضطربی هستم. یعنی همین‌جوری ژنتیکی مدام اضطراب دارم. الآن کم‌و‌بیش یاد گرفته‌ام اضطرابم را کنترل کنم ولی پیش از این توی خیلی از موارد، زندگی‌ام به‌راحتی مختل می‌شد. کوچک‌ترین نمونه‌اش این بود که سر امتحانات پایان ترم دانشگاه، یک ماه تب می‌کردم! کاملاً بی‌دلیل !

بسیار حسّاس و شکننده بودم و هر موضوع کوچکی می‌توانست برایم تبدیل به کوهی از اضطراب شود. خیلی تلاش می‌کردم آرام باشم اما راهش را نمی‌دانستم .آدم‌های اینجوری، معمولاً از در و دیوار هم برایشان می‌بارد. همیشه موضوعی برای تشویش و به‌هم ریختن پیدا می‌شود و اگر هم قربانی، چراغ سبز نشان دهد، تقریباً می‌تواند او را از پا درآورد.

همه ما در زندگی شرایطی مشابه این را تجربه می‌کنیم. بعضی‌ها قوی‌ترند و می‌توانند مدیریت کنند. بعضی‌ها هم ضعف نشان می‌دهند و اجازه می‌دهند اضطرابات گوناگون، هر بلایی دلشان می‌خواهد بر سرشان بیاورد. زندگی همین است. بالا و پایین دارد. به‌نظرم زندگی شکل الاکلنگی است که یک‌سرش دنیا نشسته و سر دیگرش، آخرت.

بین اینها باید یک بالانس و توازنی برقرار باشد. نه آنقدر وزنه دنیا را سنگین کنیم که به‌کلّی از آخرت بمانیم و نه آنقدر غرق آخرت شویم که دنیا را بر باد دهیم.

ریشه بسیاری از اضطرابات ما همین‌جاست؛ درست سر این بالانس. توی مشکلات مختلف دنیا -که برای همه بی‌شک پیش می‌آید- باید یک نگاه بلندنظرانه داشت. اصطلاح روانشناسان، «از بالا نگاه کردن» است. اما به زبان خودمان، باید حواسمان باشد که چقدر بین این مشکلی که پیش آمده و آنچه رضای خداست، توازن برقرار است. مثلاً پیش می‌آید که کسی حرفی می‌زند که آدم دلگیر می‌شود. این دلگیری چقدر در جهت خواست و فرمان خداست؟ واکنشی که ما نشان می‌دهیم چقدر به درد آخرتمان می‌خورد؟ اصلاً درقبال این مشکلی که پیش آمده، هرچند کاملاً دنیایی است (نه عبادی) وظیفه من به‌عنوان بنده چیست و چطور باید تصمیم بگیرم؟ اگر رفتاری که پیش می‌گیرم، ناظر بر هدف غایی است و خودم را گول نمی‌زنم، بین دنیا و آخرتم توازن برقرار است و این دریای دلم در آرامش و طمأنینه خواهد بود و الّا چه وزنه دنیا را سنگین کنم چه آخرت، دریای دلم همیشه در تلاطم و طوفانی خواهد بود.

«وَ لا تَجْعَلِ الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّنَا وَ لا مَبْلَغَ عِلْمِنَا وَ لا تُسَلِّطْ عَلَیْنَا مَنْ لا یَرْحَمُنَا بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ» [1]

«پروردگارا! طوری نشود که معادله به هم بخورد و دنیا در نظر من ارزش بیشتری پیدا کند. امیرالمؤمنین (ع) هم -از باب اینکه به در می‌گویم تا دیوار بشنود- به حضرت امام حسن (ع) فرمود: «وَ لَا تَکُنِ الدُّنیَا أَکبَرَ هَمِّکَ» نکند معادله به‌هم بخورد! اگر معادله به‌هم بخورد، آن‌وقت غصّه و غمّ بر قلبتان مسلّط می‌شود و اضطرابات بر دل شما حکومت خواهد کرد.» [2]

 http://www.iransmile.com/wp-content/uploads/2015/09/pretty_flowers_nature_swing_cup_beautiful_hd-wallpaper-1593930-874x492.jpg

 

...............................

1. مفاتیح الجنان: اعمال شب نیمه شعبان؛ عمل ششم.

2. مواعظ، ج4، ص 88


[ چهارشنبه 97/6/7 ] [ 6:35 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]


به‌نام خدا

سلام؛

*

خدا با پرگارِ «حِکمت»اش، دایره‌ای رسم کرده به‌نام دایره «حق». هرکس از زن و مرد داخل این دایره شود، «صاحب‌خانه» خواهد شد؛ یعنی صاحبِ حق. و طبیعتاً هرکس صاحبِ چیزی شود، درقبالش مسئولیت‌هایی را نیز خواه‌- ناخواه متقبل می‌شود.

می‌شود آدم هیچ حقی برای خودش قائل نباشد و اگر می‌تواند از حکومت و اراده خدا خارج شود؛ از آفریده‌هایش استفاده نکند، روی زمینش راه نرود و خلاصه برود جایی برای خودش «آزاد» زندگی کند. شاید شد! اما اگر نمی‌تواند، بخواهد و نخواهد، خوشش بیاید یا نیاید، وارد دایره حق می‌شود و در مملکت الهی، به‌عنوان «بنده» درقبال حقوق بی‌شماری که دریافت می‌کند، مسئولیت‌های مشخصی را برعهده می‌گیرد.

مثلاً در این دایره، به زن «زیبایی» و به مرد «اقتدار» می‌دهند. نه‌اینکه مرد از زیبایی‌ها بی‌نصیب باشد و زن از قدرت و صلابت، تهی؛ بلکه زن بیشتر، زیبایی‌های وجود را نمایان می‌کند و مرد، قوّت و صولت را. پس زن را ظریف و پرطراوت آفریده‌اند و مرد را محکم و پرانرژی. به زن، دستان نازک و مهربانی بخشیده‌اند تا مایه عشق و آرامش شود و به مرد، بازوانی قوی تا مایه ثبات و امنیت گردد.

مرد را «قوّام» قرار داده‌اند تا گنجینه گران‌بهای وجود زن، در کوچه و بازار رها نباشد و برای تأمین معیشت، نشکند. اگر هم ناچار به حضور در جامعه بود، زن مکلّف است زیبایی‌هایش را پنهان کند و مرد هم مکلّف شده چشمش را نگه‌دارد. بدیهی است که گنجینه‌های ارزشمند حاکم را عریان و بی‌حفاظ، وسط بازار نمی‌برند و با همان مراقبت و احترام هم باز دستور «دور باش، کور باش» فریاد می‌کنند. یعنی احتیاط کنید؛ اگر از جانتان می‌ترسید بدانید و آگاه باشید اینکه درحالِ گذر است، نسبتی با «پادشاه» دارد (ما زن‌ها خیلی باارزشیم؛ چراکه نسبتی نزدیک با پادشاه عالم داریم. ما ناموس خداییم و خدا بسیار باغیرت است).

زن، حقوق و تکالیفی متناسب با مقتضیات آفرینشش دارد و مرد نیز حقوق و تکالیفی خاص خود. هردو هم برای شناخت این حقوق و تکالیف و «کشف خود» آزادند.

اما اینجا یک نکته ظریف وجود دارد؛ در این دایره به «انسان» چیزی فراتر از تمام موجودات دیگر داده‌اند و آن «عقل و اراده» است؛ یعنی فرصتی به انسان داده شده که برادری‌اش را ثابت کند و لیاقتش را نشان دهد. اگر حقوق و تکالیفی که برایش معیّن کرده‌‌اند، با قوّت بگیرد و بندگی‌اش را به‌سلامت به مقصد برساند، آزاد می‌شود و «جانشین پادشاه». اما اگر از موهبت‌های الهی سوءاستفاده کند و بخواهد برخلافِ مسیرِ رود، یعنی برخلافِ «فطرت»اش، ادعای آزادی و قُلدری کند، برای همیشه «اسیر» خواهد ماند.

برای رسیدن به «آزادی»، باید «بندگی» کرد و فرصت بندگی بسیار کوتاه است؛ قدر بدانیم!

این خلاصه مسیری است که در آن قرار گرفته‌ایم.

به همین سادگی.

 

https://hawzah.net/Image/goharenab/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AD%D8%A7%D9%84%20%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84.jpg



[ سه شنبه 97/6/6 ] [ 6:28 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

همیشه که نباید رؤیا را با چشم بسته دید. وقتی بعد از مدّت‌ها چشم باز می‌کنی، پرده‌های ضخیم تاریکی که کنار می‌رود، هجوم نور و اشک، شکل دیگری از واقعیت را روی پرده‌ی چشم اکران می‌کند؛ شکلی رؤیایی.

انگورهای باغت، همان روی شاخه مستم کرده‌‌اند. عطری آشنا، سرزده وارد ریه‌هایم می‌شود، به رگ‌رگ وجودم راه می‌یابد و در دلم، جرقّه‌هایی کوچک از خاطراتی محو را روشن می‌کند.

بویی آمیخته به عطر گلاب، عطر یاسِ‌ رونده، عطر عودهای عربی و هندی، لابلای هیاهوی جمعیت، در فضا می‌رقصد، بالا و پایین می‌رود، بر گونه‌ها و بر در و دیوار و لبه‌ی پنجره‌ها و لابلای چلچراغ‌ها می‌نشیند.

دستم را بر شاخه‌های نقره‌ایِ تاک‌های خانه‌ات می‌کشم. گرم و لغزان است. دستم بوی تو را می‌گیرد. بوی همه‌ی اتفاق‌های خوب دنیا را.

دستانم، پنجره به پنجره بالا می‌آیند تا روی برجستگی کلمات آشنای نامت می‌نشینند. حس تازه‌ای دارم. حس کسی که بعد از سال‌ها، به خانه‌ی دوران کودکی‌اش برگشته. حس کودکی که بعد از ماه‌ها در آغوش پدر پریده.

جمعیت، پس و پیشم می‌کند. هیاهو می‌کنند. چه می‌گویند، نمی‌فهمم. هرکس به زبانی سخن می‌گوید. هرکس از چشمه‌ای نوشیده. نمی‌فهمم چه می‌خواهند. اصلاً مرا با این کارها چه کار؟

راستی، تو هم آدمی؟ مثل ما؟ اسیر دست و پا و چشم و گوش؟ پس این بال‌های بلند پریدن را از کجا آورده‌ای؟

عقب‌تر می‌ایستم و به پنجره‌های خانه‌ات چشم می‌دوزم. این‌همه پنجره‌ی باز... کجای دنیا ایستاده‌ام خدا؟ این چه حالی است که از خود تهی شده‌ام. اصلاً خودم را نمی‌شناسم. نمی‌دانم که هستم، اینجا چه می‌کنم. مثل کسی که بی‌خبر، یک‌دفعه، به تمام آرزوهای عالم یک‌جا رسیده باشد.

دست به دیوار می‌کشم و آرام به‌سمت حیاط می‌روم. دریایی در دلم ریخته‌اند که می‌ترسم تکان بخورد. گوشه‌ای خلوت می‌نشینم، به دیواری تکیه می‌کنم و نگاهم را از تو پر می‌کنم.

راست می‌گویند؛ ایوان نجف، عجب صفایی دارد!


[ دوشنبه 97/5/8 ] [ 6:6 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

یک‌زمانی، خواسته‌ای داشتم که خیلی دور و ناممکن بود و به هر دری می‌زدم، جوابی نمی‌گرفتم. کارهایم به هم پیچیده بودم و فقط دعا می‌کردم یک‌طوری بشود که به این خواسته‌ام برسم و مسائلم حل شود. دعا، دعا، دعا. کارم شده بود خواستن و تمنّاکردن و جواب نگرفتن. کلافه شده بودم. مانده بودم چرا نمی‌شود.

نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه، گاهی که آدم در کاری حیران ‌مانده یا سؤالی او را به‌خود مشغول کرده و جوابی برایش پیدا نمی‌کند، خیلی اتّفاقی تلویزیون را که روشن می‌کند، می‌بیند که دارند درموردِ همان مسئله بحث می‌کنند. یا به‌طور اتفاقی گفتگوی دو نفر را در مترو می‌شنود که در همین رابطه، کمک بزرگی به او می‌کند. یا اتفاقاً دوستی تماس می‌گیرد و بی‌خبر از مشکل او، تجربه‌ای را در همین مورد با او درمیان می‌گذارد که پاسخ سؤالش است.

البته هیچ‌چیز در این عالم اتّفاقی نیست و برای همین، من هم کاملاً غیرِاتفاقی، کتابی به‌ دستم رسید درموردِ دعا (1) که خیلی زیبا این مسئله را برایم باز کرد.

خیلی خلاصه بخواهم بگویم، چکیده‌اش این بود که خدا، دعای بنده‌اش را حتماً اجابت می‌کند چون او کریم است و در شأن کریم نیست که چیزی از او خواسته شود و او پاسخ ندهد. پس وقتی بنده‌ای دعا می‌کند، او حتماً اجابتش می‌کند.

اما این‌که می‌بینیم به اصطلاح، دعای ما مستجاب نشده و چیزی دستمان را نگرفته، به این خاطر است که ظرفِ وجودیِ ما مشکلی دارد. تصوّر کنید ظرفِ وجودیِ ما مثل کاسه‌ای است که دربرابر باران رحمت الهی گرفته‌ایم. خدا بی‌دریغ می‌باراند اما اگر کاسه‌ی من کوچک باشد، مقدار کمی از آن را دریافت می‌کنم. اگر کاسه‌ام را سروته گرفته باشم، هیچ چیز از آن باران نصیبم نمی‌شود. خدا از جود و کَرَمش چیزی مضایقه نمی‌کند، بی‌دریغ می‌بخشد و بی‌چشم‌داشت عنایت می‌کند ولی اشکال اینجاست که من همه‌ی جوانب را سنجیده‌ام الّا ظرفیت وجودی خودم را؛ یعنی شرایط و زمینه‌ی دریافت خواسته‌ام را (2).

پس وقتی خواسته‌ای دارم، باید نگاه کنم ببینم چقدر فضا را برای دریافت آن، مهیّا کرده‌ام. چقدر زمینه آماده است تا بذری که در دل کاشته‌ام، جوانه بزند، رشد کند و به ثمر بنشیند.

 

.............................

1- دعا، از اجابت تا اصابت، فاطمه میرزایی

2- البته دعا حتی اگر به ما اصابت هم نکند، در آخرت برکاتش به ما برمی‌گردد، جوری‌که آدم آرزو می‌کند کاش بیشتر دعا کرده بود.


[ دوشنبه 97/5/8 ] [ 5:7 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

معمولاً پدربزرگ- مادربزرگ‌ها مهربان‌تر از پدر- مادرها هستند. بچه‌ها گرایش بیشتری به آن‌ها حس می‌کنند و حرف‌شنوی بهتری هم از آن‌ها دارند. نوجوان‌های زیادی هستند که حرف دلشان را به پدربزرگ یا مادربزرگ راحت‌تر می‌زنند تا به پدر و مادرشان. حتّی ممکن است بیشتر تمایل داشته باشند کنار آن‌ها زندگی کنند تا در خانه خودشان.

بچه‌های من هم خیلی به مادربزرگشان علاقه دارند. مادرم، زن صبور و فهمیده‌ای است و تا دلت بخواهد سرشار از عشق. ولی خب من هم کم به بچه‌ها محبّت نمی‌کنم. تمام‌مدّت در خدمت بچه‌هاهستم و بخش عمده‌ای از ذهنم، درگیر امورات آن‌هاست. بااین‌حال می‌بینم از مادربزرگشان حرف‌شنوی بیشتری دارند و در کنار او خوشحال‌ترند انگار. خیلی زیرورو کردم تا فهمیدم «هرچه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست». اصرار ما بر تربیت‌ فرزندانمان، رابطه ما را با بچه‌ها به‌هم زده است.

پدربزرگ- مادربزرگ‌ها، بی‌دریغ خوب‌اند و بی‌توقع و بی‌اندازه مهر می‌ورزند. نوه‌ها را عمیقاً و با تمام قلبشان دوست دارند و هرگز دغدغه تربیت آن‌ها را ندارند. چه بسا گاهی حس می کنیم دارند تربیت ما را هم خراب می کنند. اما درواقع آن‌ها یک شاهراه ویژه به قلب نوه‌هایشان بازکرده‌اند که از آن طریق، بهترین و ناب‌ترین رابطه‌ها را برقرار می‌سازند و درنتیجه، حرفشان هم خریدار دارد و امرشان هم اطاعت می شود؛ آن هم با شوق.

ما پدر- مادرها، برای بچه‌ها بهترین‌ها را می‌خواهیم. در آموزش، ورزش، هنر، و در تمام امور زندگی، می‌خواهیم بهترین باشند. چون واقعاً دوستشان داریم یا نمی‌دانم شاید چون آن‌ها را بقیّه خودمان می‌پنداریم. درواقع مدل مهرورزی ما، متوقّعانه است. یعنی یک معامله نامرئی زیر پوست دوست‌داشتن‌هایمان در جریان است. دوستش دارم چون شاگرد اول شده؛ برایش جشن می‌گیرم و به او افتخار می‌کنم. همه‌جا از موفّقیتش دَم می‌زنم و دنیای مجازی و حقیقی را از وصف خوبی‌هایش پُر می‌کنم. حالا دست بر قضا، بزند و شاگرد اول نشود. دقیقاً عکس جریان بالا اتفاق می‌افتد و آه و ناله و سرزنش و یأسمان دنیا را پُر می‌کند.

امّا همین بچه در هر دو صورت فوق، برای پدربزرگ- مادربزرگش همیشه بهترین است. همیشه درجه یک و عالی است. همیشه مایه افتخار است. برق چشمان آن‌ها هنگام دیدن نوه عزیزشان، هیچ رابطه‌ای با موفقیت‌های موردِانتظار ما ندارد. همیشه هست. همیشه پر از شور و اشتیاق‌اند و برای تقدیم تمام عشقشان، نیاز به هیچ بهانه‌ای ندارند. وقتی با نوه‌ها هم‌بازی می‌شوند، آن‌ها را به گردش می‌برند، برایشان قصّه می‌گویند، هدیه می‌خرند و ... هرگز منتظر نیستند در ازای آن، چیزی پس بگیرند. آن‌ها دنبال هیچ‌چیزی نیستند مگر این‌که از اندک زمانی که با نوه‌هایشان هستند، بیشترین لذّت را ببرند. شاید به این دلیل که یک‌بار تجربه کرده‌اند که زمانِ لذّت‌بردن از عالم کودکی عزیزانمان، خیلی کوتاه و گذراست. بچّه‌ها موهبت‌های بی‌بدیلی هستند که در یک فاصله زمانیِ کوتاه امّا طلایی، در کنار ما قرار می گیرند تا لذّت زندگی‌مان را چند برابر کنند.

کاش یاد بگیرم مثل پدربزرگ- مادربزرگ‌ها، این‌همه عاشق باشم.

https://parsstock.ir/photos/10057/53867505-3d-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-grandchildred-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87.jpg

 


[ یکشنبه 97/4/10 ] [ 5:5 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

 

به‌نام خدا

اوایل ازدواجمان، هروقت حرف بچه می‌شد، حامد می‌گفت: «هرچی هست خداکنه همه‌چیزش به تو بره ...»

من هم خوشحال می‌شدم که عجب چیز خوبی هستم‌آ. کم‌کم به خوردم رفته بود که بچه‌ام باید عین خودم باشد. یعنی اگر عین خودم باشد خوب است و الّا که هیچی!

فاطمه که به‌دنیا آمد، هیچ‌چیزش شبیه من نبود. بی‌‌خودی زور می‌زدم یک جزء شبیهی توی صورتش، انگشت‌های دست و پایش، مدل موهایش، فرم ناخن‌هایش و ... پیدا کنم. گاهی هم امر برایم مشتبه می‌شد؛ مثلاً می‌گفتم نگاهش شبیه من است!

برخلاف من، او استاد سخن‌وری است. خیلی خوب و زیاد- حرف می‌زند. احساساتش را در قالب کلمات می‌ریزد و تمام خواسته‌ها، نیازها، باورها، و خلاصه هرچه در فکرش می‌گذرد را عیناً بر زبان می‌آورد.

فاطمه خیلی خلّاق و هنرمند است، ولی مدل خلّاقیتش هم زمین تا آسمان با من فرق دارد. قلمو را برمی‌دارد، رنگ توی رنگ قاطی می‌کند و بی‌خیال دنیا، می‌کشد روی مقوا، کاغذ، یا هرچیزی که همین الان اراده کرده به رنگ دیگری باشد. هیچ آداب و امّا و اگری هم ندارد، برعکس من.

اسباب‌بازی‌هایی که بیشتر به‌هوای کودکی‌های خودم برایش خریده‌ام را تغییر کاربری می‌دهد. آشپزخانه‌اش را چهار تکّه می‌کند و با آن چیزهای جدیدی می‌سازد: یک تکّه که شامل کابینت‌هاست، می‌شود خانه عروسکش.  بخش دیگر را با تکّه‌هایی از اسباب‌بازی‌های دیگر و تعدادی از وسایل خانه -که بی‌اعتنا به ابراز ناراحتی من برداشته - پیوند می‌زند، می‌شود آشیانه روبات‌هایی که کار امدادونجات انجام می‌دهند.

وقتی مشغول بازی است، از تمام فضای خانه استفاده می‌کند؛ میزها و مبل‌ها را مطابق برنامه‌اش جابجا می‌کند، از گلدان‌ها، ریشه‌های فرش و چین‌های پرده بهره‌می‌گیرد و یک‌دنیا وسایل ریز- ریز در تمام خانه می‌چیند که شامل برچسب‌ها، بریده مجلات تبلیغاتی یا کتاب‌ها، انواع پاک‌کن‌ها، تعدادی پاستیل با شکل‌های ویژه که برای چنین روزی ذخیره کرده بود، اسباب‌بازی‌های جذّاب برادرش که با ترفند خواهرانه ویژه خود، با چند اسباب‌بازی تاریخ‌انقضاءگذشته عوض کرده، هرچیزی توی کابینت‌ها، کشوها، دکور یا وسایل شخصی من که منطبق با داستانِ بازی‌اش باشد و ... (در این زمان اصلاً نباید به محوّطه‌ای که غصب کرده، نزدیک شد. این زمان -بسته به برنامه‌ای که در سر دارد- ممکن است تا شب طول بکشد). همیشه داستان‌های مفصّلی توی ذهنش دارد که باوجود اصرار من، روی کاغذ نمی‌آورد و فقط آن‌ها را در بازی‌هایش اجرا می‌کند.

هرگز در دام شئون اعتباری ما نمی‌افتد. مدل لباس‌پوشیدنش کاملاً نقطه مقابل من است. راحت‌ترین لباس‌ها را انتخاب می‌کند و غیر آن را نمی‌پوشد؛ حتّی اگر شده تمام عمرش همان لباس را بپوشد، این کار را می‌کند. من مقاومت می‌کنم تا کم‌کم عادت کند رسمی‌تر بپوشد (یعنی به دام بیفتد!)؛ اما او از من مقاوم‌تر است. واقعاً فاطمه در هیچ چهارچوبی جا نمی‌شود و من (خسته از این‌همه تفاوت طبیعی) اصرار داشتم او را در قالب دیگری محصور کنم.

بالاخره یک روز زدم پسِ کلّه خودم که بابا بفهم! فاطمه با تو فرق دارد!

دیروز آوردمش شمال. رفتم بازار محلّی برای خرید روزانه. چشمم افتاد به شلوارک‌های نخیِ راحتیِ گُل‌دار. از آن‌ به اصطلاح «مامان دوز»ها. خودم را تنبیه کردم، یکی برایش خریدم. چقدر هم ذوق کرد. چه اشکالی دارد؟ فاطمه یک نفر دیگر است. چه ضرورتی دارد مثل من باشد؟ مثل من فکر کند، مثل من معاشرت کند، مثل من بپوشد و مثل من زندگی کند؟

او حق دارد خودش باشد. و چقدر این‌طوری خواستنی‌تر است.


http://harruz.persiangig.com/Fatemeh/DSC06865.JPG

 


[ یکشنبه 97/4/10 ] [ 4:12 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

 

به‌نام خدا

چند وقت پیش، فاطمه فیلم «آنابل» را دانلود کرد و آورد با هم دیدیم. خواستم نقدی بر فیلم بنویسم، اما هرچه کردم دیدم سخیف‌تر از آن است که چنین وقتی برایش بگذارم. فقط چند نکته قابل‌ِتوجه را در قالب خاطره‌ای که برایم به‌جا گذاشت، می‌نویسم:

سال‌هاست فیلم‌هایی از این دست را نمی‌بینم. اما جالب است که به‌نسبتِ حدود 15 سال پیش، مِتُد کلّی ژانر وحشت امریکایی، تغییر چندانی نکرده است. سِیر کلّی فیلم، همان پیام‌های همیشگی را دارد و اتّفاقات تکراری آن، کاملاً قابلِ‌پیش‌بینی است. فقط این‌بار، سِری جدیدی از کلیدواژه‌ها برجسته شده‌اند که اثرات قابلِ‌توجهی بر مخاطب، خصوصاً دختران نوجوان (که به‌نظرم مخاطب اصلی هستند) دارد.

فیلم، حولِ‌محور یک «عروسک» می‌چرخد. عروسکی که هم‌دم هر دختری است درراستای هدف مادری او در آینده. پس همان اوّل معلوم می‌شود که سیبل نشانه‌گیری، «مادری» است (می‌توانم فصل‌ها درموردِ این هدف‌گیری دقیق و پُرتکرار بنویسم، اما نه اینجا).

از اوّل با هم طی کرده بودیم که گوشی دست من باشد و صحنه‌‌هایی که زیادی ترسناک هستند را جلو بزنم (قبلاً زیاد درباره‌اش شنیده بودم). سکانس به سکانس فیلم را با دقّت تماشا می‌کردم؛ مثل غزالی که حین چَرا، مراقب حمله‌های احتمالی به فرزندش هست (در همین حد می‌توانستم از جراحت روح و روان فاطمه که فقط از شدّت کنجکاویِ حاصل از پیام‌های جسته‌وگریخته هم‌کلاسی‌هایش اصرار به دیدن فیلم داشت، محافظت کنم. از همان‌ها یادگرفته بود دانلود کند و بهتر دیدم با هم فیلم را تماشا کنیم تا روزی، یواشکی و تنها ببیند). بااین‌حال القای ناامنی و ترس که در تمام صحنه‌های فیلم موج می‌زد، اثر خود را می‌گذاشت: خانه‌ای کهنه و تاریک در فضایی کِرِم- قهوه‌ای، دور از شهر و بدون هیچ همسایه نزدیکی؛ دختر افلیجِ یتیمی که به‌همراه خواهرش و دخترکان یتیم دیگر، با راهبه‌ای به آن خانه مهاجرت کرده بودند تا در ازای الطاف انسان‌دوستانه صاحب‌خانه، موردِ شکنجه نیروهای شیطانی محبوس در آنجا باشند؛ اصرار بر القای قدرت بی‌پایان شیطان که هیچ نیرویی در هستی جلودار آن نخواهد بود و حتّی تلاش‌های روحانیت (نماد کارگزاران خدا) برای خنثی‌کردن آن، تنها اثری مقطعی (به‌لحاظ زمانی و مکانی) دارد؛ خدایی که اصلاً وجود محسوس و قابلِ‌توجهی ندارد و تنها حضورش، به‌صورت نیرویی محدود در اختیار و اراده روحانیت و بدون هیچ اثر قابلِ‌توجهی است؛ در پایان هم پیروزی و بقای مُسلّم شیطان.

شاید یک دختر نوجوان درطولِ فیلم به این فکر نکند که چرا همه بچه‌ها باید «دختر» و همگی هم باید «یتیم» باشند؟ چرا اینقدر «بی‌پناه» و «بی‌جاومکان» هستند؟ چرا شیطان باید در یک «عروسک» حلول کند؟ چرا مخاطب اوّل شیطان، باید «فلج» باشد و چرا دوستانش او را طرد می‌کنند؟ این‌همه «نیروی شیطانی» چه توجیه عقلانی می‌تواند داشته باشد؟ «خدا» کجاست؟


http://filmg.ir/wp-content/uploads/2017/08/ana.still_.3.jpg

اما درهرصورت، تمام این‌ها کلیدواژه‌هایی است که خواه‌ناخواه بر او اثر می‌گذارد. هرچند فاطمه، صحنه‌های پر از خون‌ریزی و خشونت و شوک‌های غافل‌گیرکننده فیلم را ندید، امّا ماه‌ها درگیر مسئله ترسش بودیم؛ هر روز هنگام غروب آفتاب به‌شدّت گریه می‌کرد و بالا می‌آورد؛ برای مدّت زیادی جسارت و اعتمادبه‌نفسش به‌شدّت کاهش پیدا کرد، مکرّر به جلسات کاردرمانی و مشاوره برده شد و خلاصه برای چند ماه، زندگی تمام خانواده مختل بود که خود، دفتر خاطراتی جدا می‌طلبد. حالا هم که بهتر شده، تمام عروسک‌هایش را جمع کرده و گذاشته انباری. می‌گوید: «من از این آدمی‌زادهایی که همین‌طور بی‌حرکت به آدم زُل می‌زنن بدم میاد!»

آنابل به‌عنوان یک اثر سینمایی، فیلم قابلِ‌توجهی نیست. پر از کلیشه‌های تکراری و قدیمی است که نتوانسته پشتِ فیلم‌برداری قوی و مونتاژهای نسبتاً حرفه‌ای پنهان بماند. داستان، یک مبنای خنده‌دار و کسل‌کننده دارد. امّا با تمام این‌ها، روی مخاطب خاصّ خود، اثر قابلِ‌توجهی می‌گذارد. این‌گونه اثرگذاری‌ها، اتّفاقی نیست. برای آن، سرمایه‌گذاری عظیمی می‌شود، طرح و برنامه دقیقی چیده می‌شود، تلاش پی‌گیر و شبانه‌روزی  می‌شود. چنین است که امیرالمؤمنین (ع) می‌فرمایند: «آگاه باشید! قسم به آن‌که جانم به دستان اوست، دشمن بر شما پیروز خواهد شد. نه به‌دلیل آن‌که آن‌ها سزاوارتر از شما نسبت به حق هستند، بلکه به‌دلیل آن‌که آن‌ها در امرِ باطلِ خود، ثابت‌قدم‌اند...» (نهج‌البلاغه، خطبه 97)

 


[ یکشنبه 97/4/10 ] [ 3:11 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

به گل‌ها علاقه بسیاری دارم. بالکن خانه‌ام لبریز از انواع گیاهان است. لحظه‌ای از آنها غافل نمی‌شوم. مدام دوروبرشان هستم؛ برگ‌های خشک را می‌گیرم، علف‌های هرز را درمی‌آورم، شاخه‌های خمیده را - به‌یاری چوبی- صاف می‌کنم، و همیشه خاکشان را مرطوب نگه‌می‌دارم. چون دوستشان دارم.

زمانی رسید که یادگرفتم بعد از هربار آبیاری، باید کمی هم فرصت رشد به گیاهان بدهم. یعنی اجازه بدهم خاک آنها برای مدتی کاملاً خشک باشد. هر آبیاری، فرصتی برای تغذیه گیاه است و لازم است زمانی هم دست از سرشان بردارم. بگذارم به حال خودشان باشند تا آن نور و غذایی که دریافت کرده را در مسیر رشد به کار بگیرند. من از محبت بسیار، گیاهانم را غرق غذا می‌کردم و همین مانع رشد آنها بود. درست همان کاری که با فرزندانم می‌کنم. همان کاری که با همسرم و عزیزانم می‌کنم. کاری که با خودم می‌کنم.

گاهی باید قسمتی از دوست‌داشتن‌هایمان را خرج رهاکردن طرف مقابل کنیم. گاهی باید به هم فرصت نفس‌کشیدن بدهیم. کمی همدیگر را به حال خود بگذاریم. گاهی خودمان را هم به حال خود بگذاریم، به خودمان هم تنفس بدهیم، برای لحظاتی دست از سر خودمان برداریم.

سنگ محک خوبی است. اگر گل‌هایمان رشد خوبی ندارند، در شیوه ابراز محبتمان، تجدیدِنظر کنیم.


http://tamiratesakhteman.com/wp-content/uploads/2016/04/shamdooni.03.jpg


[ دوشنبه 97/2/3 ] [ 3:39 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]

به‌نام خدا

* پریروز

مادرم -خدا حفظش کند- شاغل بود. هر روزِ هفته. عطر اسپندش که در خانه می‌پیچید، میان رختخواب کِش می‌آمدم؛ یعنی که جمعه است، هم مدرسه تعطیل است و هم مادرم خانه.

خیلی کار می‌کرد، بیشتر از یک خانم خانه‌دار. نشد یک‌بار بی‌غذا بمانیم یا ظرفی نشسته بماند یا گردی بر خانه بنشیند. بعدازظهر که از راه می‌رسید، اول غذایی را که دیشب پخته بود، گرم می‌کرد. تا غذا گرم شود، جمع‌وجور می‌کرد و سفره را می‌چید؛ با همان لباس کارش. غذا را که می‌خوردیم، جمع می‌کرد، می‌شست و جا می‌داد.

* دیروز

سال اول دانشگاه، دوستانم را برای پروژه مشترکی به خانه دعوت کردم. مادرم سرِ کار بود اما غذا را از شب قبل آماده کرده بود. فقط باید گرمش می‌کردم. غذا را سوزاندم. شدم مضحکه دوستانم. اگر تمام آموزه‌های دانشگاه را فراموش کرده باشند، این یک خاطره را هرگز از یاد نمی‌برند. من هم!

* امروز

آخرِ هفته‌ها خانه‌تکانی داریم. بچه‌ها ریخت‌وپاششان زیاد شده. حامد، جارو می‌کشد. فاطمه مسئول گردگیری است. من مشغول جمع‌وجور می‌شوم و علی‌اکبر هم این وسط، مشقِ همکاری می‌کند. آخرِ شب، خسته‌وکوفته هرچه در یخچال مانده گرم می‌کنم. فاطمه مسئول سفره هم هست. غذا ماهی است. او دوست ندارد. غذای دیگری هم هست، گرم می‌کند. می‌آورد سرِ سفره، می‌بیند هنوز سرد است. سه‌بار می‌رود و می‌آید تا بالاخره موفق می‌شود غذایش را گرم کند. او ده ساله است.

* فردا 

    ...


https://www.taraznews.com/sites/default/files/styles/orginal_size/public/content/images/story/94-02/08/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d8%b2.jpg?itok=VdvjfGv2 


[ پنج شنبه 96/11/19 ] [ 11:6 عصر ] [ آگاهی ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 35
بازدید دیروز: 60
کل بازدیدها: 274900