سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

مشق شب

به نام خدا


  •  

گویا صفت بدی ندارد؛ همه پاکی و زیبایی است.

آمیزه ای از لطافت و عطر و رنگ. آنچه خوبان همه دارند...

مگر بدون وجود او هم می شود زندگی کرد؟! امید و طراوت همه از لبخند او می ریزد و در دنیا جاری می شود.

گل است و تمام خوبی های عالم، یک جا.


  •  

آخرین برفی که آمد، باغ کوچکم را یک جا ویران کرد. گل ها خزان دیده و گلدان ها ماتم زده بر جای ماندند.

مدت ها تماشای این منظره تنها کاری بود که از دستم برمی آمد.

تا دوشنبه پیش که ساعت آخر بچه ها به اردو رفتند و کلاسم کنسل شد. بی هیچ تاملی یک راست به بازار گل نزدیک مدرسه رفتم، سراغ گل های باغچه ای.

گل هایی که سرد و گرم روزگار چشیده اند و باد و باران خورده.

این بار گل های زمستانی مهمان خانه ام شدند. تا از لابلای برف ها سر برآورند و زندگی را به رخ دنیا بکشند.


  •  

پرده را پس می زنم. نور ماه بر ماه رویش می نشیند. چقدر زیباست. سینه را از عطرش لبریز می کنم.

ریه هایم می سوزند. گویا طاقت اینهمه خوشبختی ندارند!

عطرش تا تمام مویرگ های وجودم نفوذ می کند؛ زنده می شوم.

لطافت دستانش را در دست می گیرم. دلم می لرزد: مبادا خطی بر اینهمه زیبایی و ظرافت بیافتد.

عطرش را در سینه حبس می کنم. حیفم می آید این حس بی نظیر را پس بدهم...

  1.  پایان اول: بوی طراوت و زندگی می دهد؛ بوی نو شدن؛ بوی عید. نفسم را با آهی بلند بیرون می دهم. تمام خستگی خانه تکانی از تنم بیرون می ریزد... خانه تکانی؟! کدام خانه تکانی؟! مانده تا عید! چقدر شب بوها زود آمدند!
  2. پایان دوم: شب بوها، روزها هم دلبری می کنند. اما انگار زیر نور ماه معجزه می شود؛ عطرشان دنیا را بر می دارد. شب است و غوغای احساس؛ شب است و سرمستی شب بو...
  3. هر دو تا پایانو دوست دارم.

 

http://atairan.com/files/fa/news/1394/12/5/17410_986.jpg



      

دلم تنگ است

به نام خدا


همیشه هستی؛ محکم و مهربان و صمیمی.

همیشه پشت و پناهی؛ با آن نگاه گرم نوازشگرت. با آن دست های لطیف مهربانت. با آن زمزمه جاری روح بخشت.

با آن آغوش همیشه بازی که هرجا بروم به انتظارم می ماند.

همیشه هستی...

همیشه هستی و دلم تنگ است. آنقدر از تو سرشارم که جز تو در دلم جا نمی گیرد.

تمام دلم را پر کرده ای...

عیان می بینمت؛ تمام مخلوقات آینه گردان روی تواند. سرتاسر هستی به تو اشاره می کند. تو را نشان می دهد. همه از تو می گویند. همه از تو می خوانند.

دل ربایی رنگ رنگ طبیعت، جلوه ای از رخ توست.

کجا به دنبالت بگردم که تو با این همه پیدایی، پیدا نیستی...

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

وآن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من...

 


http://pic.photo-aks.com/photo/nature/rain/large/girl-in-rain.jpg



      

یلدا نوشت

به نام خدا


چرا نمی نویسم؟ چرا مدت هاست برای خودم نمی نویسم؟ چرا حرف نمی زنم؟ چرا نمی گویم؟

این بغض لعنتی چیست که بر دلم سایه انداخته و خیال کوچ ندارد؟

چرا خسته ام؟ چرا نا ندارم؟ چرا بی حوصله و پژمرده ام؟ چرا نمی خندم؟ چرا حرف نمی زنم؟ چرا نمی گویم؟

تاریخ که می زدم یادم آمد امشب یلداست. یلدای بلند. بلند به قدر لحظه ای بیشتر.

یلدا را جشن می گیریم به پاسداشت لحظه ها. لحظه هایی که قرار است در عکس ها و یادها ضبط شوند. تا روزی از زیر خروارها خاک فراموشی سر برآورند و آهی و اشکی و یادی را مهمان دل ها و دیده ها و خاطرمان کنند.

چرا لحظه ها را ثبت می کنیم؟ چرا با این همه اصرار، لحظه لحظه را ثبت می کنیم؟ بگذاریم لحظه ها بگذرند. اگر بنا به ماندن بود از اول مانا خلق می شدند.

چرا مدام یادآوری می کنیم؟ بسیاری خاطرات برای از یاد رفتنند. اگر قرار باشد همه چیز بماند، لاجرم باید زمان از حرکت بایستد. همه چیز و همه کس صامت و ساکت شوند. درست مثل عکس ها. با آن لبخند گنگی که انگار اقتضای عکس گرفتن است. لبخند می زنیم که خاطرات خوش را ثبت کنیم یا خاطرات را خوش ثبت کنیم؟

این هم یلدای 34.. لحظه ای بیشتر برای فکر کردن، برای دیدن، شنیدن، لمس کردن. لحظه ای بیشتر برای قدر دانستن، برای فهمیدن.

وقت اضافه ای برای جبران کردن...


30/9/95

 

http://topnop.ir/uploads/201212/tpn6233/large/zRJWTjJRW8.jpg



      

قدری بلندتر

به نام خدا


- «قدری بلند تر یا کوتاه تر چه فرقی می کنه؟!»

پارچه فروش با بی حوصلگی، متر نصفه نیمه اش را دوباره روی چادر سفید می گذارد. بلند می شمارد که بشنویم:

- «1... 2... 3...4...5... اینم 10 سانت بیشتر...»

قیچی را می گذارد و پیش از این که «مبارک باشه» اش را تمام کند، پارچه را می برد.

چادر را می گیرم. دوباره بر سر خواهرم می گذارم. سپیدی چادر بر نور چهره اش می افزاید. بی اختیار در آغوشش می کشم:

- «سفید بخت باشی!»

یلداست. امشب را قدری بلندتر گرفته اند که کم نیاید. حیف است این دور همی زود تمام شود. خواهرم وارد سالن می شود. از لابلای هلهله و آواز مهمانان آرام جلو می روم. خوب تماشایش می کنم. شب موهایش به صبح صورتش آمیخته. ستارگان نگاهش برق دیگری دارند. داماد چادر بخت را باز می کند و بر سرش می اندازد. نگاهش را گم می کنم. دلم ابری می شود و چشمم نم بر می دارد. اما لبم می خندد:

- «چه خوب اندازه شد... قدری بلند تر فرق دارد!»

خوشحالم که یلداست.


http://www.momtaznews.com/wp-content/uploads/2012/09/1104.jpg



      

نامه ای به دخترم

به نام خدا


شیرین عسلم، سلام؛
می دانی که چقدر برایم عزیزی. بدون وجود زیبای تو خانه سوت و کور است. برق نگاهت روشنی بخش زندگی است و آهنگ خندیدنت، روح بخش ترین موسیقی دنیاست.
به قول خودت تو چراغ خانه ای. وقتی مدرسه می روی دلم برایت تنگ می شود اینقدر تنگ که تمام خیالم را یادت پر می کند؛ اما خوشحالم که به رشد و بالندگی مشغولی.
مثل آن «لوبیای سحرآمیزی» که با هم در گلدان کاشتیم به امید این که تا ابرها قد بکشد. با این که آن را نمی دیدیم و زیر خاک پنهان بود اما خیالمان راحت بود جایش خوب است و اتفاقات خوبی در انتظارش.
با هم آن را آب می دادیم و در نور مناسب می گذاشتیم تا بالاخره جوانه زد. چقدر ذوق کردیم و چقدر بیشتر دوستش داشتیم.
تو را که به مدرسه گذاشتم، به خیالم توقع داشتم تا ابرها قد بکشی. قد بکشی تا بگویم لوبیای من هم سحرآمیز بود! اما حالا می دانم برگ برگ جوانه هایت گنجی گران بهاست. لحظه لحظه رشدت را با شوق تماشا می کنم و لذت وجودت را می برم که تو –چه تا ابرها برسی چه نرسی-  چشم و چراغ خانه ام هستی.



      

اگر دخترم می دانست...

اگر دخترم می دانست چقدر دوستش دارم هیچ گاه از من نمی رنجید یا سخت گیری هایم را به پای بد بودنم نمی گذاشت.

می داند دوستش دارم اما از شدت آن بی خبر است. همچنان که من از شدت محبت «رب» خود غافلم؛ اگر می دانستم چه اندازه دوستم دارد، بی شک از شوق می مردم.

البته مهر الهی ظهور کاملی دارد، اشکال از سوی کم دیدگان من است. اما عشق من بروز چندانی ندارد؛ لابد ندارد که بهشت میان دستانم نیست.

خوب است یاد بگیرم چطور این همه محبت محبوس را آزاد کنم تا چنان جاری شود که دخترم در آن شیرجه بزند.

 



      

نامه ای از طرف دخترم

[نوشته ی رمز دار]  



      

یادداشت های کلاس (1)

به نام خدا


دو تا از یادداشت هایی که همراه بچه ها نوشتم (جلسه اول):


پایه پنجم (17/8/95)

کلاس شلوغ تر از پایه چهارم است و به دلیل هم زمانی با ساعت تفریح و مجاورت با حیاط، در و پنجره ها بسته و فضا گرفته است. اما شور و نشاط دانش آموزان تمام اینها را جبران می کند. بدون نگرانی از املا و جمله سازی و نمره هایی که ذهنشان را بسته است، شروع به نوشتن کرده اند. عده ای به سرعت تمام کرده و عده ای همچنان به دنبال موضوعی برای نوشتن، قلم را می چرخانند. اضطراب روزهای اول مرا دارند. دوست دارم کلاس انشا برایشان جذاب ترین کلاس زندگی باشد - همانطور که برای من بود - و هر زمان به یاد این روزها می افتند لبخند رضایت و برق شادی صورتشان را آذین کند.

زنگ تفریح تمام شد و پنجره ها به روی نور و طراوت و امید باز است.

http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1392/6/4/192914_257.jpg

 

پایه چهارم (19/8/95)

اینجا پر از نویسندگانی است که از همین حالا بزرگند. و من در میان این همه نویسنده خوب، مشغول نوشتن انشایی هستم که قرار است چند خطی بیشتر نباشد. در پنج دقیقه تعیین شده، کلاس در سکوت و قلم ها در تکاپوست. همه مشغول نوشتنیم و در صدد یادگیری مهارتی که قرار است امروز و فردایمان را زیباتر کند.

خطوط تمدن و فرهنگ است که بر کاغذ نقش می بندد تا جاده پر فراز و نشیب فردا را هموار کند.

 


http://images.persianblog.ir/254842_C9Ekhgun.jpg



      

جهنم با اعمال شاقه

به نام خدا

 

طوفان طلاق که بیاید، دار و ندار آدم را در هم می پیچد. ساخته ها ویران می شوند و رشته ها پنبه، عکس ها تکه تکه می شوند و خاطرات برگ برگ...

تنها می ماند پاره ای از دل مرد و پاره ای از دل زن که محکم به هم چسبیده اند و خیال جدایی ندارند. نه می توان سهم خود را برداشت و باقی را دور ریخت، نه می شود فراموش کرد و از خیرش گذشت.

او کودکی است بی گناه که بی خبر از همه جا - با دنیایی امید و آرزو - سر از این طوفان خرد کننده درآورده است. جایی که پیش از این قرار بود جهانی شگفت انگیز باشد اما حالا جهنمی است با اعمال شاقه!

 

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/19/537763_546.jpg



      

انارستان

به نام خدا

گوشت چرخ کرده را در ماهیتابه می اندازم و هم زمان عدس ها را می شویم. پیاز داغ و ادویه که اضافه شد، سراغ ظرف های صبح می روم. در این بین پسرکم اناری از یخچال می آورد و با زبان دو ساله اش می گوید: «ماما... انا...»

انار را می شویم و زیر غذا را کم می کنم. با هم انار را دانه می کنیم و مشت مشت می خوریم. همه چیز رنگ انار می گیرد، سرخ و درخشان؛ دست، صورت، زمین و حتی زمانی که هیچ نگرانش نیستم.

دانه ای شیطنت می کند و به آستین پسرک می پرد؛ ریز می خندد. دانه ها یکی پس از دیگری داخل آستین می پرند؛ حالا شیطنت پسرک گل کرده است. بلند می شود و دور قالیچه کوچکی که وسط هال پهن کرده ام می دود. فرش ها را فرستاده ام حمام! اینقدر گل کاری شده بودند، دیگر نقش خودشان پیدا نبود.

دانه ای زیر پای پسرک نقش زمین می شود. چشمانش برق می زند: «بادی...!» دانه ها یکی یکی زیر انگشتانمان می ترکند و کف پوش هال، دفتر نقاشی بزرگی می شود پر از طرح های بدیع. چه اشکالی دارد؟ زحمتش را دستمال پیر آشپزخانه می کشد که با وجود سن بالایش، هیچ دستمالی جایگزینش نیست.

دور قالیچه کوچکمان، انارستانی برپاست. پسرک زمان زیادی سرگرم است و لذت می برد. لذتی که در هیچ شهربازی و پارکی پیدا نمی شود.


http://anarestanclub.ir/wp-content/themes/anarestan/images/imgabouts.jpg

 



      
   1   2   3   4      >