سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

نامه ای به دخترم

 


 

عشقِ لُپ طلای من، سلام؛

می دانی که چقدر برایم عزیزی. بدون تو خانه سوت و کور است. به قول خودت تو چراغ خانه ای. وقتی مدرسه می روی دلم برایت تنگ می شود اما خوشحالم که داری رشد می کنی.

مثل لوبیای سحرآمیزی که با هم در گلدان کاشتیم. با این که آن را نمی دیدیم و زیر خاک پنهان بود اما خیالمان راحت بود جایش خوب است و اتفاقات خوبی انتظارش را می کشد.

با هم آن را آب می دادیم و در نور مناسب می گذاشتیم تا بالاخره جوانه زد. چقدر ذوق کردیم و چقدر بیشتر دوستش داشتیم.

خوشحالم که تو هم در مسیر رشد قرار داری. روز به روز بیشتر از قبل دوستت دارم و امیدوارم روزی گل دادنت را تماشا کنم.

 

با ماچ محکم

مامان مهربونت 

 



      

اگر دخترم می دانست...

اگر دخترم می دانست چقدر دوستش دارم هیچ گاه از من نمی رنجید یا سخت گیری هایم را به پای بد بودنم نمی گذاشت.

می داند دوستش دارم اما از شدت آن بی خبر است. همچنان که من از شدت محبت «رب» خود غافلم؛ اگر می دانستم چه اندازه دوستم دارد، بی شک از شوق می مردم.

البته مهر الهی ظهور کاملی دارد، اشکال از سوی کم دیدگان من است. اما عشق من بروز چندانی ندارد؛ لابد ندارد که بهشت میان دستانم نیست.

خوب است یاد بگیرم چطور این همه محبت محبوس را آزاد کنم تا چنان جاری شود که دخترم در آن شیرجه بزند.

 



      

نامه ای از طرف دخترم

[نوشته ی رمز دار]  



      

یادداشت های کلاس (1)

به نام خدا


دو تا از یادداشت هایی که همراه بچه ها نوشتم (جلسه اول):


پایه پنجم (17/8/95)

کلاس شلوغ تر از پایه چهارم است و به دلیل هم زمانی با ساعت تفریح و مجاورت با حیاط، در و پنجره ها بسته و فضا گرفته است. اما شور و نشاط دانش آموزان تمام اینها را جبران می کند. بدون نگرانی از املا و جمله سازی و نمره هایی که ذهنشان را بسته است، شروع به نوشتن کرده اند. عده ای به سرعت تمام کرده و عده ای همچنان به دنبال موضوعی برای نوشتن، قلم را می چرخانند. اضطراب روزهای اول مرا دارند. دوست دارم کلاس انشا برایشان جذاب ترین کلاس زندگی باشد - همانطور که برای من بود - و هر زمان به یاد این روزها می افتند لبخند رضایت و برق شادی صورتشان را آذین کند.

زنگ تفریح تمام شد و پنجره ها به روی نور و طراوت و امید باز است.

http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1392/6/4/192914_257.jpg

 

پایه چهارم (19/8/95)

اینجا پر از نویسندگانی است که از همین حالا بزرگند. و من در میان این همه نویسنده خوب، مشغول نوشتن انشایی هستم که قرار است چند خطی بیشتر نباشد. در پنج دقیقه تعیین شده، کلاس در سکوت و قلم ها در تکاپوست. همه مشغول نوشتنیم و در صدد یادگیری مهارتی که قرار است امروز و فردایمان را زیباتر کند.

خطوط تمدن و فرهنگ است که بر کاغذ نقش می بندد تا جاده پر فراز و نشیب فردا را هموار کند.

 


http://images.persianblog.ir/254842_C9Ekhgun.jpg



      

جهنم با اعمال شاقه

به نام خدا

 

طوفان طلاق که بیاید، دار و ندار آدم را در هم می پیچد. ساخته ها ویران می شوند و رشته ها پنبه، عکس ها تکه تکه می شوند و خاطرات برگ برگ...

تنها می ماند پاره ای از دل مرد و پاره ای از دل زن که محکم به هم چسبیده اند و خیال جدایی ندارند. نه می توان سهم خود را برداشت و باقی را دور ریخت، نه می شود فراموش کرد و از خیرش گذشت.

او کودکی است بی گناه که بی خبر از همه جا - با دنیایی امید و آرزو - سر از این طوفان خرد کننده درآورده است. جایی که پیش از این قرار بود جهانی شگفت انگیز باشد اما حالا جهنمی است با اعمال شاقه!

 


http://ooma.ir/uploads/post/635976184689881493.jpg



      

انارستان

به نام خدا

گوشت چرخ کرده را در ماهیتابه می اندازم و هم زمان عدس ها را می شویم. پیاز داغ و ادویه که اضافه شد، سراغ ظرف های صبح می روم. در این بین پسرکم اناری از یخچال می آورد و با زبان دو ساله اش می گوید: «ماما... انا...»

انار را می شویم و زیر غذا را کم می کنم. با هم انار را دانه می کنیم و مشت مشت می خوریم. همه چیز رنگ انار می گیرد، سرخ و درخشان؛ دست، صورت، زمین و حتی زمانی که هیچ نگرانش نیستم.

دانه ای شیطنت می کند و به آستین پسرک می پرد؛ ریز می خندد. دانه ها یکی پس از دیگری داخل آستین می پرند؛ حالا شیطنت پسرک گل کرده است. بلند می شود و دور قالیچه کوچکی که وسط هال پهن کرده ام می دود. فرش ها را فرستاده ام حمام! اینقدر گل کاری شده بودند، دیگر نقش خودشان پیدا نبود.

دانه ای زیر پای پسرک نقش زمین می شود. چشمانش برق می زند: «بادی...!» دانه ها یکی یکی زیر انگشتانمان می ترکند و کف پوش هال، دفتر نقاشی بزرگی می شود پر از طرح های بدیع. چه اشکالی دارد؟ زحمتش را دستمال پیر آشپزخانه می کشد که با وجود سن بالایش، هیچ دستمالی جایگزینش نیست.

دور قالیچه کوچکمان، انارستانی برپاست. پسرک زمان زیادی سرگرم است و لذت می برد. لذتی که در هیچ شهربازی و پارکی پیدا نمی شود.


http://anarestanclub.ir/wp-content/themes/anarestan/images/imgabouts.jpg

 



      

روضه

به نام خدا


دست و پایم می لرزد. تاب روضه ندارم. ماشین را انتهای بالاترین خیابان پارک می کنم تا قدری پیاده روی کنم.

از دور پرچم های سبز و سرخ را می بینم که در انعکاس نورافکن ها به خود می پیچند. دلم شور می زند. قدم هایم را بلندتر برمی دارم.

حالا صدای مداح واضح تر شنیده می شود: «اَللّهُمّ اغفِرلی کُلَّ ذَنبٍ اَذنَبتُه ...»

عطر اسپند که خوب بر جانم نشست بی اختیار می ایستم: «اَللّهُمَّ اِنّى‏ وَقَفْتُ عَلى‏ بابٍ مِنْ اَبْوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ الِهِ، وَقَدْ مَنَعْتَ النَّاسَ اَنْ یَدْخُلوُا اِلاَّ بِاِذْنِهِ...»

قدم بعد همه دل شده ام. میان رود روان زائران آرام آرام پیش می روم؛ قطره قطره می بارم.

چشمم بر ضریح و دستم بر سینه می نشیند: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله اَلسَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسولِ الله...»

خود را به دست امواج می سپارم؛ گرد ضریح می گردم، بر در و دیوارش بوسه می زنم، صورت می سایم: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا... »

بال می گیرم، تا انتهای قبّه پرمی کشم، چرخ می زنم، چرخ می زنم: «اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و حَربٌ لِمَن حارَبَکُم...»

روضه تمام می شود. پیشانی ام بر خاک فرود می آید: «اَلحَمدُلله عَلی عَظیمِ رَزیَّتی...»

آهسته و روان از در خارج می شوم. آسمان بالای سرم بی صدا می بارد. اشک هایش را در آغوش چادرم جا می دهم و با هم به سمت ماشین می رویم؛ سبک، آرام، تازه...



http://www.miyanali.com/usr/moda/gal122.jpg?797941995




      

کودکی

به نام خدا


می گویند در خانه ای که بچه هست غم جایی ندارد. راست می گویند؛ چه تصویری غم فرساتر از چهره کودکان؟ چه صدایی روح بخش تر از قهقهه شادمانه آنها؟
نمی دانم در این دنیا کاری جذاب تر از جست و خیز کردن با بچه ها پیدا می شود؟ وقتی با آنها کوچک می شوی فارغ از تمام تکلفات خودساخته. می دوی، فریاد می کشی، بالا و پایین می پری. می سازی و خراب می کنی. قهر می کنی و از یاد می بری. می بخشی و دل می کنی و هر وقت نیاز داشتی زار زار گریه می کنی.
صاف و زلال و پاک و روان، مثل رود.

 

http://pic.photo-aks.com/photo/images/baby/large/funny-gilr-kid.jpg



      

انار

به نام خدا


باز همنشین انار شده ام. دست که در دستانش می گذارم، رنگ او را می گیرم. دستان حنایی ام مرا به یاد مادربزرگ می اندازد. انارها را با وسواس دانه می کرد مبادا دانه ای جا بماند. می گفت یکی از این دانه ها بهشتی است، باید همه انار را خورد. بعد پیاله پیاله میانمان تقسیم می کرد. انار را با چاشنی گلپر و عطر دستان مادربزرگ می خوردیم به امید آن یک دانه بهشتی. غافل از این که روی زانوان بهشت جا خوش کرده ایم.

انار همنشین خوبی است؛ او می گوید من می شنوم، من می گویم او لبخند می زند... با آن دانه های سرخ شیرینش...

 


http://images.persianblog.ir/581066_ZrO9RynS.jpg



      

باد

به نام خدا


صدای باد تماشایی است وقتی بر سر و روی درختان گذر می کند، برگ های خشک را می قاپد و به گوشه ای می کشاند تا با هم به گِرد رهایی چرخ بزنند. وقتی پرهای پوش داده کبوترها را به هم می ریزد و در چاله کوچک خیابان، آب تنی می کند. دست بر سر و گوش گربه ها می کشد و لانه مورچه ها را خاک می ریزد. کاغذهای تبلیغاتی را از دیوارها می کند و کیسه های خالی را هوا می کند. شمشادها را می رقصاند و علف های کنج دیوار را به بازی می گیرد...
صدای باد تماشایی است وگرنه شنیدن هوهویی یکنواخت، لطفی ندارد. تمام زیبایی باد به تماشای همین صحنه هاست (اگر دست از بازیگوشی بردارد و خاک به چشمانم نپاشد).


http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1395/8/8/1044087_583.jpg



      
   1   2   3      >