سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

بیچاره دلم

در به در به دنبال تو می گردد؛

دلم را می گویم!

خیلی وقت است بار و بندیلش را بسته و به هوای تصویری دور، خانه بر دوش می کشد.

این سر دنیا، بی اراده پنجره را باز می کنم؛ بی جهت آسمان را می گردم، وقتی در زمین پیدایت نمی کنم.

جای تصویر دل نواز تو، ساختمان های سر به فلک کشیده مهمان ناخوانده نگاهم می شوند.

پنجره را می بندم.

تو کجا و من کجا؟

بی چاره دلم...



http://up.tafrihicenter.ir/view/1822688/500x500_1442965169401464.jpg



      

مرگ!

به نام خدا


احساس مبهمی است؛ فکر کردن به مرگی که همین نزدیکی است.
اگر تنها یک روز از عمرم باقی مانده باشد هیچ لحظه ای از آن را نمی خوابم؛ حتما به استقبال طلوع دل انگیز آفتاب می روم و اولین ترانه های عاشقانه پرندگان را - میان خواب ماشین ها- سر می کشم. آخرین غروب رنگین آفتاب را در نگاهم نقش می زنم  و پرواز کلاغ ها را تا انتهای افق دنبال می کنم.
حتی می توانم از تهران بروم؛ جایی در دل طبیعت، شاید کنار آب. چه فرقی می کند وقتی دغدغه های طاقت فرسای هر روزم دیگر مضحک و بی ارزشند و فکر و دلم از هر آزاردهنده ای خالی است.
می توانم - به لطف فضای مجازی - مرگم را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان برسانم و طلب حلالیت کنم. بعد با خیال راحت،تمام روز را با فرزندانمان آب بازی کنیم، روی چمن ها غلت بزنیم، بدویم و شادی کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد مردم چه فکر می کنند؟
بی شک آن روز، روز آزادی است.

 


http://photos01.wisgoon.com/media/pin/images/o/2014/1/1391008571655840.jpg



      

عطر مهر

به نام خدا

 

عطر مهر، لابلای روزهای گرم شهریور تنیده می شود و هم زمان احساسات مختلفی از هیجان، شادی، استرس و نگرانی بر دل می نشاند.

عطر کتاب های نو که روز اول مدرسه بین دانش آموزان پخش می شد و چقدر دلم قنج می رفت تا زودتر نوبت میز ما برسد و کتاب هایم را تحویل بگیرم، تمام سینه ام را از عطرشان پر کنم و بعد با وسواس، یکی یکی ورق بزنم و از دیدن آن همه درس جدید و نقاشی های رنگارنگشان بی صدا جیغ بکشم!

بعد دفترهایی که شهریور ماه با هیجان بسیار خریده بودم و با مداد گلی و خط کش، تمام برگ هایشان را خط کشی کرده، برچسب اسم زده و جلد نایلونی کشیده بودم را یکی یکی -مثل گنجی گران بها- از کیفم بیرون بیاورم و مرتب و منظم روی میز بچینم. دفترهایی که همه شکل هم بود؛ با یک طرح جلد شطرنجی همیشگی که فقط برخی زرد و برخی آبی بود؛ 40 برگ، 60 برگ، 100 برگ...

روزهای اول که دفتر نو بود خیلی خوش خط و زیبا می نوشتم؛ سر صبر، با حوصله، آرام آرام. اما اواخر دفتر که می رسید خرچنگ ها و قورباغه ها به جان هم می افتادند و بی جهت مرا بدنام می کردند!

به جز سال اول مدرسه که پر از اضطراب و دلهره بود، هر سال مهر با کوله باری از شادی و هیجان می رسید و تا پایان سال تحصیلی، هرماه، مهر بود و مهر بود و مهر بود...

شهریور که می شود، عطر مهر را مشتاقانه جستجو می کنم. حتی این روزها که دیگر نوبت دخترکم است دفترها را برچسب بزند و جلد کند و نوشت افزارش را با وسواس آن روزهای من - مرتب و منظم - در کیف بچیند.

هنوز هم انتظار می کشم زودتر کتاب ها را تحویل دهند تا همان جا جلوی در، تا دخترم از راه رسید همه را یک جا در آغوش بکشم و وجودم را از عطرشان لبریز کنم.

چقدر مهر را دوست دارم...

 


http://topnop.ir/uploads/201406/tpn9555/3WnNBDkp8C.jpg



      

بزرگ نشده ام!

به نام خدا


هنوز هم همانم؛

همان کودکی که یک جفت کفش قرمز تق تقی، سقف تمام آرزوهایش بود و یک کیف کوچک مهمانی، نهایت خوشبختی اش.

بزرگ نشده ام هرچند قد کشیده ام!

هنوز هم دل به کوچکی دنیا خوش کرده ام و پا به کوتاهی خاک بسته ام.

بر پشت زمین سنگینی می کنم اما بزرگ نشده ام!

 


http://img.tebyan.net/big/1388/12/2010030812084765_mommyshighheelsfullbook_pdfpasss.jpg

 

جمعه 12/6/95

در راه بهشت زهرا



      

شهریور

به نام خدا


شهریور، مُهر پایان بر تابستانی است که گویا باید زمانی برای استراحت و فراغت می بود؛
قرار بود بسیار سفر کنیم، بسیار بخوابیم و بسیار خوش بگذرانیم، فارغ از تمام دغدغه های روزمره زندگی!
اما تمام فراغت را دویدیم و برنامه ریختیم و باز هم کارهای بسیار باقی ماند!
برنامه روزانه را بر سینه یخچال تماشا می کنم و تلخ می خندم: «تابستان کی آمد و کی رفت؟!»
شهریور، ماراتن اصلی تابستان است؛ آخرین دوندگی ها، آخرین نفس زدن ها و آخرین نرسیدن ها!
و باز سالی که به اشتباه - به جای فروردین - از مِهر شروع می شود...



      

سه دقیقه!

به نام خدا


یادداشت روزانه پیشنهاد خوبی است اما در بند موضوع نماندن هم خود موضوعی است!

امروز یادداشت های گذشته را در وبلاگ ثبت کردم و از این پس هم قصد دارم آنجا بگذارم تا هم... وایییی شیر سر رفت!

امروز از آن روزهای سختی بود که زود حوصله ام سر می آمد... یا سر می رفت! چه فرقی می کند؟! مهم این است که جبرانش بی اندازه مشکل است!

علی اکبر در آغوشم جا می گیرد. این روزها که در ترک است مدام در جستجوی محبتی است که گویا به یکباره از دست داده؛ مدام در آغوش می گیرد، می بوسد، بی جهت بهانه می گیرد، گریه می کند...

چشمم به شیرجوشی است که قرار است شیربرنج بدهد و پسرک دوساله ام که حالا مشغول بیرون ریختن کابینت هاست.

عطر گلاب در آشپزخانه می پیچد و بسته های قهوه فوری روی زمین ولو می شود.

پسرک مشغول جمع کردن است. پسر خوبی است. امروز هم دمپایی های خیس دستشویی را به دیوار تکیه داد و چقدر این تقلید شیرینش لذت داشت.

حواسم به شیر هست!

علی اکبر آخرین بسته قهوه را در پاکتش می اندازد و با اشاره و اصواتی نامفهوم توضیح می دهد که ریخت و جمع کردم!

فاطمه جمع امتیازاتش را بالا و پایین می کند و چانه می زند تا بتواند برای فردا که به خانه فاطمه زهرا می رود لواشک بخرد.

علی اکبر ظرف بزرگ برنج را می خواهد که از دسترسش دور کرده و روی کابینت گذاشته ام؛ از او اصرار و از من انکار!

می رود سراغ گاز و زیر شیر را زیاد می کند!

حواسم هست!

حواسم هست که فاطمه ساعت هاست مشغول جمع کردن اتاق است و هنوز کارش را تمام نکرده!

و حامد دیر کرده و علی اکبر سراغ کابینت دیگری رفته است.

حواسم هست که کارهای فردا را انجام نداده ام و آمار تمام برنامه هایی که عقب افتاده و کارهایی که روی هم تلنبار شده اند را  کامل دارم!

شیربرنج را هم می زنم، فاطمه را تهدید می کنم و به دنبال گوشی می گردم تا به حامد زنگ بزنم.

چه اشکالی دارد؟! دقایقی هم این گونه بگذرد...

25/5/95



      

طلیعه حکمت

به نام خدا


از کنج کلاس ورودش را تماشا می کردم؛ مردی حدودا چهل ساله، بلند قد و لاغر اندام که چنان سر به زیر انداخته و بلند بلند گام بر می داشت هر لحظه می پنداشتم زمین خواهد خورد.

سایه وار از درب پشتی سالن همایش دانشکده مامایی وارد شد و قبل از آن که بیش از یک چهارم جمعیت که حالا یکی یکی می ایستادند متوجه حضورش شوند، بالای سن رسید و پشت میز قرار گرفت.

انبوه جمعیت حاضر در کلاس با بسم الله آرامی که به سختی از باندهای اطراف سالن شنیده می شد کم کم متوجه حضور استاد شده و از همهمه ها و خنده ها کاستند.

سال 1393 بود، دانشگاه شهید بهشتی.

استاد که شاید به عمد اینطور آهسته صحبت می کرد تا کلاس را که حالا در سکوتی بی صدا فرو رفته بود با خود همراه کند، بر خلاف تُن آرام صدایش، به سرعت و با جدیت تمام مقررات خشک و رسمی کلاس را یک به یک می شمرد و خوب تفهیم می کرد.

در این میان دانشجویی سکوت بهت آمیز کلاس را شکست:

- استاد مگه پایگاه نظامیه!

- یادم نمیاد از کسی نظر خواسته باشم!

پاسخ سریع و قاطع استاد با لحنی خشن و صدایی که حالا تن مردانه اش آشکارتر بود کلاس را سر جایش نشاند و طومار شیطنت و مزه پرانی را برای تمام طول دوره در هم پیچید. وقتی خوب فهمیدیم غیبت و تاخیر دو امر دست نیافتنی و پیش مطالعه شرط بدیهی حضور در کلاس است وارد بحث اصلی شدیم.

استاد اولین کتاب شهید مطهری را نرم نرم و جویده جویده در کاممان نشاند. کلاس به سرعت رنگ عوض کرد و بارش لطیف معارفی که با بیان خاص استاد و طنزپردازی های ظریف و نکته پردازی های بدیع او همراه بود، طراوت خاصی به کلاس بخشید.

به همان اندازه که در بیان قوانین، سخت و خشن می نمود در تدریس و مباحثه نرم و انعطاف پذیر بود.

در خلال تدریس کتاب های شهید مطهری، درس اخلاق و انسانیت می داد، زندگی می بخشید و زنگار می زدود.

یادمان آورد زنده ایم و مسئول. تجسم انسانیِ پشتکار و سخت کوشی بود و تنها تماشای تلاش هایش انگیزه حرکت و نشاط پویایی می بخشید.

دو سال از درب پشتی سالن همایش جاری شد و حیات بخشید و باز همانطور خمیده و با گام های بلند بیرون رفت.

اگر هیچ نیاموخته باشم، همان نظم و احترام به قوانین که با قدرت در وجودمان نشاند، کافی است که او را در زمره برترین و اثرگذارترین استادانم بدانم.





      

استادان و نا استادانم

به نام خدا


برای پیدا کردن استادانم خیلی به زحمت افتادم؛ چون هر چه فکر کردم دیدم پرواز پرندگان هم آموزنده است، تماشای دریا هم درس می دهد، حتی گاهی یک گفتگوی ساده با رهگذری غریبه پر است از نکات آموزنده.

هرچه نگاه کردم هستی را بنایی عظیم و پیچیده یافتم که هدفمند به آن راه یافته ام تا بیاموزم. مثل دانشگاهی که هیچ حد و حصری ندارد. پس چطور می توانم جزئی از این اجزای به هم پیوسته را جدا کنم و نگاهم را روی او محدود کنم؟

به لیست هفته گذشته نگاه می کنم؛ هر استادی که نام بردم در یک مجموعه علل و عوامل جدایی ناپذیر مرا در مسیری مشخص هدایت کرده است. هرگاه سوالی داشته یا در ابهامی وامانده ام بخشی از اجزای هستی مامور شده اند راه را روشن و ابهامم را برطرف سازند.

پس استاد حقیقی من پروردگاری است که «مِن حَیثُ لا یَحتَسِب» هدایت را به من رسانده و می رساند.

اکنون می بینم همان نااستادی که می خواستم از ظلم ها و کوتاهی هایش شرح مفصلی بنویسم هم جزئی از این هستی است. او نیز مامور بوده چیزی را در وجود من بشکند یا مسیری را بر من ببندد. حضور او نیز در زندگی من حکمتی بوده تا راهی دیگر بر من آشکار شود و آنچه درون من فرو ریخت و خرد شد این بار محکم تر و مقاوم تر بسازم.

راستش چیز دیگری می خواستم بنویسم؛ حتی جمله هایم را در ذهن چیده بودم اما بگذارید راحت بگویم؛ من در هستی «نااستاد» نمی بینم.



http://rozup.ir/up/tak-pic2/Nature/Ladybird_over_plant.jpg



      

آدم ها و درخت ها

به نام خدا


آدم ها شبیه درختند؛

برخی بر و باری دارند و برخی سایه ای،

برخی زیبایی چشم نوازی دارند و برخی دیگر همیشه سبزند،

برخی تکیه گاهی مطمئنند و برخی پناهگاهی امن.

تنها تفاوت درخت ها و آدم ها این است که درخت می تواند فقط درخت باشد اما آدم می تواند تصمیم بگیرد که انسان باشد یا چیز دیگر.

شاید به این دلیل است که درختان پس از مرگ هم سخاوتمندانه از باقیمانده وجودشان می بخشند و جز این از آنها ساخته نیست.

اما آدم ها در زمان حیات هم می توانند شر بیافرینند.


Image result for درخت



      

نوشتن و نوشتن و نوشتن

به نام خدا


یاد گرفتم زندگی کوتاه تر از آن است که بتوانم حتی از یک ثانیه اش چشم بپوشانم.

پس تا ممکن بود برنامه هایم را فشرده تر کردم تا به گَرد زمان برسم و عقب نمانم.

مثلا اوقات خالی را مطالعه می کنم؛ زمانی که منتظر جوش آمدن آب یا سرخ شدن شامی ها هستم، زمانی که پشت چراغ قرمز چهارراه ها وقت می گذرانم، وقتی در مطب پزشک یا پشت در مدرسه دخترم انتظار می کشم و ...

اما نمی دانستم به همین شیوه هم می توانم بنویسم!

همیشه برای نوشتن معطل زمانی خالی در میان روز بودم که فرزندانم خواب باشند و بتوانم با فراغ خاطر بنویسم. اما همیشه یک دنیا کار برای این زمان طلایی کنار گذاشته بودم که فرصت نوشتن را از من می گرفت.

از این پس چه کشاکشی خواهد بود میان خواندن و نوشتن.


http://jamejamonline.ir/Media/images/1391/01/24/100809178629.jpg



      
   1   2      >