سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

به نام خدا


سلام؛

خبر شهادت شیرمردان مدافع حرم، یکی جگرسوزتر از دیگری است؛ اما خبر شهادت تو فرق می کند.

می دانی که ما روی سر بریده حساسیم. آنقدر سوخته ام که تصویر پاکت از خاطرم محو نمی شود؛ لحظه به لحظه مقابل دیدگانمی. به هرچه نگاه می کنم تو را می بینم؛ آن چهره معصوم را، با آن نگاه آتش بار که غیرت و مردانگی اش زبانه می کشید. آن هم در اسارت وحشی ترین موجودات هستی.

سوختم؛ نه فقط از شهادت مظلومانه ات، نه تنها از سر بریدنت -که خوشا به سعادتت که این همه آبرومند مولایت را ملاقات کرده ای- سوختم از افتادن یک دانه دیگر از تسبیح "مردانگی".

می ترسم شما که یک به یک می روید، در این بحران انسانیت، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم وقتی هنوز واژه های عشق غریبند و هنوز غیرت را غلط معنا می کنند، در چنگ دیوان زمان، "مرد" کم بیاوریم. می ترسم کسی باقی نماند. از غربت علی می ترسم؛ از دست های بسته اش؛ و صدایی که به گوش هیچ کس نمی رسد، هیچ کس جز چاه عمیق تنهایی...

نگاهت، "آدم" را تکان می دهد؛ چیزی را در وجودمان به جوش می آورد، پرده پرده خاطرات خاکی دنیا ورق می خورند، نگاهت، کربلایی است برای خودش.

"مرد" نیستم که پرچم خون آلودت را از زمین بردارم، اما لحظه لحظه های جان دادنت را در خاطرم حک کرده ام. قول می دهم شیرمردی تربیت کنم که ریشه "نامردی" را از بیخ و بن برآورد.

قول می دهم اگر حتی دیگر یک "مرد" هم باقی نماند، دست از دامان ولایت نکشم. با تو عهد می کنم نگذارم خون به ناحق ریخته ات هدر رود. تا هستم و نسلم باقی است، قسم به رگ های بریده ات، پشتیبان ولایتم.

دعا کن برای ما، شهید ولایت... دعا کن قدری "انسان" شویم...

 


http://images.khabarland.com/upload/yjc.ir/6b7f4661bf82f242f977008af6333801.jpg



[ شنبه 96/5/21 ] [ 9:33 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

فاطمه بانو روزه اولی است. تا امروز روزه هایش را گرفته و بر خلاف انتظار من خیلی هم خوب است. دوست داشتم در خاطرات اولین ماه رمضانش همراهی اش کنم اما سال هاست خاطره چندانی از رمضان ندارم، جز همان اضطراب همیشگی برای خوردن که حتی بعد از افطار هم دست از سرم بر نمی داشت.

دلش می خواست خاطراتم را برایش تعریف کنم، زمانی که هم سن او بودم و روزه می گرفتم. اما چیزی به یاد نمی آوردم. تا این که یک بار اتفاقی، لا به لای تبلیغات رمضانی تلویزیون، بخشی از دعای سحر به گوشم خورد. یکهو انگار چراغی در دلم روشن بشود رفتم به حال و هوای آن روزها.

برایش تعریف کردم که سحرها چطور با خانواده در آشپزخانه مان که آن زمان دیوار و دری داشت -و اینقدر اوپن نبود- جمع می شدیم، دور سفره چهارخانه ای که مادر پهن کرده بود. تند و تند غذای گرم شده افطار را جویده و نجویده فرو می دادیم. از ترس تشنگی فردا اینقدر آب می خوردیم که دلمان قلپ قلپ می کرد. و رادیو برایمان می خواند: «اَللهمّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن جَمالِکَ بِاَجمَلِهِ...»

همیشه از پنجره باریک و بلند آشپزخانه خم می شدیم که ببینیم چراغ همسایه پایینی روشن است یا نه. اگر خاموش بود یعنی برای سحری خواب مانده اند و باید یا من یا خواهرم با کلی غر و لند می رفتیم زنگشان را می زدیم تا بیدار شوند. آنها هم مراقب ما بودند خواب نمانیم. امان از وقتی هر دو خواب می ماندیم!

«شنوندگان عزیز، 10 دقیقه تا اذان صبح باقیست... »

هر چه به اذان نزدیک تر می شدیم صدای گوینده بلندتر و سرعت ما بیشتر می شد. بعد از غذا هم به اصرار مادر مجبور بودیم یک استکان چای و دو خرما را هم میان انباشته های بسیار شکم  به زور فرو ببریم. وقتی تنها پنج دقیقه تا اذان مانده بود، سر مسواک زدن دعوا می شد. من و خواهرم هرکدام می خواستیم زودتر مسواک بزنیم تا بعدش وقت داشته باشیم باز هم آب بخوریم. گاهی هم هر دو با هم مسواک می زدیم. با فشار کله هایمان آن یکی را عقب می زدیم که جای کم تری بگیرد.

چه روزهایی بود. لا به لای کودکی هایمان، روزه داری هم برایمان بازی و سرگرمی بود. صبح در مدرسه کارمان این بود که تشخیص بدهیم چه کسی روزه نیست. آن زمان ها که مثل حالا نبود. خیلی ضایع بود کسی روزه نباشد. مایه خجالت بود. کسی که روزه بود باید حتما لب هایش خشک و بی رنگ می شد وگرنه قبول نبود! می گفتیم روزه نیست! آن بیچاره هم خجالت می کشید و کز می کرد گوشه ای.

خاطرات پراکنده ای که یادم می آید را فصل به فصل برای دخترم تعریف می کنم. هروقت تمام می شود می گوید: «خیلی قشنگه! دوباره از اول تعریف کن...»

پیچ رادیو را باز می کنم. همین رادیویی که سال هاست فقط گردگیری می شود. به سختی موج رادیو قرآن را پیدا می کنم. دوباره نوای «اَللهمّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن جَمالِکَ بِاَجمَلِهِ...» در تاریک روشن سحر می پیچد. همان آوا و حتی همان «شنوندگان عزیز، ... دقیقه تا اذان صبح باقی است.»

حالا من برای دخترم غذا گرم می کنم، میوه و شربت خاکشیر جلویش می گذارم و با شوقی وصف نشدنی تماشایش می کنم. بالاخره دانه من هم سر از خاک برآورده و مشغول بالیدن است. باید فرصت بدهم با آرامش از سحرهایش لذت ببرد و خاطرات زیبایی برای فرزندانش کنار بگذارد.


https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/1393/04/28/139304281755081673244144.jpg


[ پنج شنبه 96/3/25 ] [ 12:44 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

آدمی زاد اگر طالب چیزی باشد، برای رسیدن به آن هرکاری می کند.

مثلا اگر شیفته یک مدل گوشی خاص باشد، تمام سایت های مربوطه را جستجو می کند. مشخصاتش را در می آورد. قیمت و راه ها خریدش را بررسی می کند. اگر نتواند نقد بخرد، دنبال خرید قسطی می رود، اگر نشود وام می گیرد و.... خلاصه به یمین و یسار می زند تا مطلوبش را به دست آورد.

آدمی زاد است و رسیدن به خواسته هایش، بی برو برگرد.

غم انگیز است نتیجه بگیرم که ما طالب ولی خدا نیستیم.

هیچ توضیح اضافه ای هم نیاز نیست!

 



[ یکشنبه 96/2/31 ] [ 4:12 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

زیاده شنیده ایم؛

«تا غرق نعمتی هستی، قدرش را نمی دانی!»

ماهیان اقیانوس، تا غرقه ی آب بی نهایت هستند، از آن بی خبرند. تنها اگر گرفتار تُنگ های تَنگ شوند می فهمند غرق چه نعمتی بوده اند.

زندگی در شهرهای زیارتی و در جوار حرم معصومین علیهم السلام، نعمت بزرگی است که برخی از آن غافلند. سخت است مدام خود را در محضر مولای خود ببینی و ادب حضور را رعایت کنی اما در عوض اثرات خاص خود را دارد. یک زائر مسافر [1] قدر این هم جواری را بیشتر از اهالی این شهرها می داند؛ چون این نعمت را نداشته و می داند که به زودی هم از دست می دهد. لذا روزهایی که در این اماکن به سر می برد همه جا خود را مهمان ولی نعمت خود و در محضر ایشان می بیند. اما او که غرق این نعمت است غفلت می کند.

حتی گاهی غفلت از این نعمت عظیم به جایی می رسد که نه تنها ادب حضور را فراموش می کنیم بلکه بر اعمالی پافشاری می کنیم که عملا بی احترامی به معصوم محسوب می شود. مثلا همین نگرانی هایی که در ارتباط با عدم برگزاری کنسرت های موسیقی در مشهد وجود دارد و حتی در مواردی جهت زندگی برخی از ما را تحت الشعاع قرار داده است! مثل کودکی که با آب نباتی گول می خورد، با بولد کردن همین مساله گولمان می زنند، خط و مشی جدیدی برایمان ترسیم می کنند و به ما برنامه می دهند. ما را به بازی می گیرند و انصافا هم خوب بازی می خوریم! چه بر سر خود آورده ایم؟!

زندگی کوتاه تر از آن است که با این غفلت ها بگذرد.

کاش عنایات خدا شامل حالمان شود تا قدری چشم دلمان باز شده، حقیقت را از کذب محض تشخیص دهیم.

کاش قدری بصیرت داشته باشیم.

کاش بفهمیم.

http://vareth.ir/files/fa/news/1394/5/31/170032_294.jpg

.............................

1. مشخص است که منظور زائری است که آگاه به مقام امام خود باشد.


[ یکشنبه 96/2/31 ] [ 4:6 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

آرامم. چقدر به این سکوت نیاز داشتم. چقدر خوب است لحظاتی برای خودم باشم، دراز بکشم، دست هایم را از هم باز کنم، چشمانم را ببندم و پای خیالم را.

چه خوب است به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم.

آرامش مطلق. انگار که سرم را زیر آب کرده ام. نه چیزی می بینم نه می شنوم. در سکوتم غوطه ورم.

باریکه ای از آفتاب پلکم را قلقلک می دهد. چشمانم را آرام باز می کنم. نور چشمانم را می زند. سرم را بر می گردانم. بازی باد را بر حریر تن پرده ها تماشا می کنم. صدای آواز گنجشک ها می آید که لابد میان انبوه شاخ و برگ درختان جوان این حوالی، جست و خیز می کنند.

زندگی، زنگ تفریح کوتاهی است میان هیاهوی بی پایان دنیا.

اگر آن را دریابیم، تلخی روزگار کم تر آزارمان می دهد و اگر درنیابیم، هیچ زندگی نکرده ایم.

 


http://atolieart.com/upload1/20152/jeste-axe-nozad-03-atolieart-08.jpg


[ یکشنبه 96/2/31 ] [ 3:38 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

تمام مسیرها به سمت شهرک غرب و سعادت آباد قفل است! صدای بوق بوق مکرر ماشین ها، ماشین های مدل بالا- پایین- میانه،  صدای جیغ و فریاد آدم ها، آدم های رنگ وارنگ، صدای موسیقی های بلندی که از ماشین ها پخش می شود، صدای کف و سوت و فریاد و... لحظه ای قطع نمی شود. از اذان مغرب روی سرم می کوبند تا الان که نیم ساعت از نیمه شب گذشته.


دلم آرام نمی گیرد.

خواب به چشمانم نمی آید.

از صبح بهت زده ام، کلافه ام، به هم ریخته ام!

نگرانم.

برای مردمی که با وعده دنیا فریب خورده اند، برای مردمی که نمی بینند، نمی شنوند، تحلیل نمی کنند. آن ها هم که می فهمند پیله ای به دور خود تنیده و از جامعه کناره گرفته اند. به هم می تازیم، هم دیگر را نفی می کنیم، هیچ کس را جز خود قبول نداریم، هیچ حرفی را نمی شنویم، به هیچ صراطی مستقیم نیستیم...

چند میلیون نفریم با چند میلیون اندیشه و سلیقه و خواسته... همه اعضای یک پیکریم اما تکه و پاره، هرکدام گوشه ای افتاده...

نگران این پیکره ام... نگرانم...

کاش این صداها بخوابد، کاش این ماشین ها، این بوق ها، این جیغ ها، این آهنگ های در هم که مدام بر مغزم می کوبند، کاش این آدم ها بخوابند...

کاش همه بخوابند تا بنشینم یک دل سیر گریه کنم...

وقتی سر به پیله خود فرو برده و کنج عافیت چپیده باشیم، باید هم بنشینیم و زار زار گریه کنیم. باید هم دست بر دست بکوبیم و آه از نهاد برآوریم...

ما کم کاری کردیم...

حقمان است چهار سال دیگر چوب بخوریم...

حقمان است...

 


http://jahaniha.ir/wp-content/uploads/2013/06/pic288_www.jahaniha.com_4.jpg


[ یکشنبه 96/2/31 ] [ 12:32 صبح ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

می گویند روزی دو زن با یک کودک نزد قاضی رفتند و هریک ادعا کردند کودک متعلق به اوست و دیگری دروغ می گوید. قاضی حکم کرد شمشیری بیاورند، کودک را دو نیم کنند و هر نیم را به یکی از ایشان بدهند. پس مادر واقعی دستپاچه از شکایتش صرف نظر کرد. می دانست کودک را از دست می دهد اما در عوض جگرگوشه اش زنده می ماند.

حکایت این روزهای ما چنین است. انتخابات دیروز، ضعیف ترین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی ایران بود که نشان از بی کفایتی و بی تدبیری دولتیان داشت. اگر یکی از کوتاهی هایی که دیروز شاهدش بودیم در سال 88 رخ داده بود، چه فریادهایی که بلند می شد! چه بهانه جویانی کف خیابان ها می ریختند، چه شیشه هایی از بانک ها، مغازه ها و اتوبوس ها می شکستند .///

اما ما بغضمان را فرو می خوریم و فریادمان را در سینه دفن می کنیم چون دغدغه نظام و رهبر عزیزمان را داریم.

بگذار لااقل جگرگوشه مان زنده بماند...


http://toptoop.ir/files/asheghane/20/10/01/10/19/02/toptoop.ir%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%20%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%20(2).jpg

 


[ شنبه 96/2/30 ] [ 10:18 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


دم دمای انتخابات است. دو سه روز دیگر قرار است سرنوشتی را رقم بزنیم.

این بار کم کار بوده ام.

راستش انگیزه ای نداشته ام. در هیچ بحث سیاسی شرکت نکرده ام. حتی با دوستانم.

چه فایده؟ هرکس متعصبانه به دور خود پیله بسته و خیال شنیدن و دیدن ندارد.

این اواخر اما خیلی امیدوار شده ام. از ائتلاف قالیباف و رئیسی و استقبال مردم.

از رو شدن دست ناکارآمد دولت بی تدبیر ناامید. دولت نمی شود! نمی توانیم!

دولت بیگانه پرست بزدل!

بعضی چیزها را باید چشید. بعضی ترکه ها باید به تن آدم بخورد تا بفهمد.

خوب چوب خوردیم این چهارسال. آن قدر از چپ و راست، دوست و دشمن، خورده ایم که بالاخره چشممان باز شده است.

آنهایی هم که هنوز بر موضع چهارسال پیش خود پافشاری می کنند نه برای این است که نمی فهمند، آنها هم خوب فهمیده اند و روی خصومت خود پا می فشارند.

گرده های بی ارزشی هستند که از پس غربال دور ریخته می شوند.

حالا دیگر هدایت از گمراهی آشکار شده است.

خوشحالم که جمع کثیری از مردم زیر یک بیرق اجتماع کرده اند.

چیزی که سال ها آرزویش را داشتم. مایوسانه انتظارش را می کشیدم و خیال نمی کردم به این زودی ها محقق شود.

چه بسیارندچیزهایی که بد می پنداریم و اتفاقا خدا در همان ها برایمان خیر کثیر قرار داده است.[1]

چه خوب شد روحانی سر کار آمد. با همه ی بدی هایش چه خوب شد. شاید اگر چنین نمی شد حالا قدر عافیت را نفهمیده بودیم.

گاهی لازم است خوب چوب بخوریم تا سر به راه شویم.

نوش جانمان هرچه بر سرمان آمد.

گوارای وجودمان این روشن فکری...

وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً  (آل عمران/103)

باشد که نقطه ی امیدی شود در تعجیل فرج مولایمان صاحب الزمان (عج)

آمین

...............................................................


1. فَعَسی‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللَّهُ فیهِ خَیْراً کَثیراً (نساء/19)


[ سه شنبه 96/2/26 ] [ 7:16 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

آن قدر فقیرم که حتی نمی دانم چه ندارم، چه کم دارم. خبر ندارم چه «هست» که بخواهم.

مثل وحشت زده ی گرسنه ای که همه ی دنیا را یک جا در دست دارد، نمی دانم چه باید بکنم!

رجب و شعبان را گذرانده ام بی هیچ کلامی، بی هیچ التماسی، بی هیچ تمنایی.

فقط نگاهم به تو بوده و بس. نمی دانستم با این همه خوشبختی چه باید کرد.

در آستانه رمضانم و هنوز بهره ای از سفره ی سخاوتت نبرده ام.

معبودا؛

بیا و به قدر فضل و کرم خودت به من ببخش.

ظرف وجودم حقیرتر از آن است که نصیبی از کرم تو بردارم.

بیا و ظرفی که شایسته فضل و عطای کثیر توست به من عطا فرما.

ظرف از تو و پیمانه هم از تو.

این من و این جود و کرم تو.

یا اکرم الاکرمین و یا اجودالاجودین.

یا غیاث المضطر المستکین...


[ سه شنبه 96/2/26 ] [ 6:53 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

خیالم پر شده از تو. دست خودم نیست. همه را تو می بینم.

طلوع آفتاب که راه می افتم گنبدهای مساجد بین راه را طلایی می بینم. نفسی چاق می کنم و لبخندی. سلامی می دهم و می گذرم. همه جا حرم می بینم، همه جا امن است.

کنار پارک که توقف می کنم عطر گلزار شهدا می آید. گل ها، چمن ها، درخت ها، عطر مقبره الشهدا می دهند.عطر شهدای گمنام.

گنجشک ها -ریز و درشت- میان شاخه ها دعای عهد می خوانند. آسمان زیارت عاشورا می بارد. اشک هایش را با برف پاک کن از شیشه های ماشین پاک می کنم. هنوز کنار پارکم. به ساعتم نگاه می کنم. چند دقیقه دیگر وقت دارم.

قنوت درختان و سجده سنگ ها چه طولانی است. پنجره را پایین می دهم. عطرت ماشین را پر می کند. چقدر همه جا تویی. چقدر همه چیز تویی. چقدر زیادی دردانه عالم. چقدر هستی.

چقدر دوستت دارم.



[ پنج شنبه 96/1/24 ] [ 3:13 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
   1   2   3   4      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 4
بازدید دیروز: 60
کل بازدیدها: 232504