سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : یکشنبه 99/4/15 | 3:47 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

سلام؛

فاطمه رو که می رسونیم کلاس، چون اون ساعت محل خلوته، معمولا می رم قابسازی دنبال کارام. کنار قابسازی یه بستنی فروشیه، از این قیفی دستگاهی ها. که خب با احتساب مظلومیت نگاه علی اکبر، هربار قاعدتا باید بستنی هم بخرم. منتها کلی باهاش طی می کنم و قول محکم می گیرم که به فاطمه چیزی نگه چون برگشتنه که میرم فاطمه رو بیارم، اینقدر محل شلوغه که یه لحظه هم نمیشه توقف کرد و بساطی میشه برام.

بار اول بهش گفتم: «علی اکبر به فاطمه نگی برات بستنی خریدمااا ... دلش می خواد.»

کلی قول داد و بستنیشو خورد. تا فاطمه رو سوار کردم، بی مکث گفت: «فاطمه سات خالی ( = جات خالی) من بستنی خولدم!»

و خب طبیعتا ماشین منفجر شد و هممون پودر شدیم.

بار دوم تهدیدش هم کردم: «اگه به فاطمه بگی، دیگه واست بستنی نمی خرم!»

فاطمه که سوار شد، یهو علی اکبر مثل فنر از صندلی عقب پرید جلو و با هیجان گفت: «فاطمه مگه تو می دونی من بستنی خوردم؟!!!» 

مجددا پودر شدیم!

بار سوم و چهارم و پنجم واسش نخریدم! بار ششم باز از پس معصومیت چشماش برنیومدم و با کلی قول و تعهدات سنگین، واسش بستنی خریدم.

فاطمه که سوار شد، گفتم الانه که لو بده. دیدم نه، اصلا خودشو سفت نگه داشته و لام تا کام هیچی نمیگه.

دیگه کم کم داشتم نگرانش میشدم! خونه که رسیدیم، خزید گوشه اتاقش و یواشکی زنگ زد به باباش: «بابا من امروز بستنی خوردم! شب اومدی به فاطمه نگیااااا ... به مامانم نگو ... به خودمم نگو !!»

الهی بمیرم!  :)

من کاملا مصداق یه کودک آزارم!


http://s4.picofile.com/file/8372588384/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B8_%DB%B1%DB%B8%DB%B4%DB%B0%DB%B4%DB%B2.jpg 

..............................................

پ.ن:

تابستون داره تموم میشه و به زودی، نظم زمانی و مکانی پیدا می کنیم !

کلاس های پراکنده بچه ها تموم میشه و مشغول درس و مشخشون میشن و منم یه نفس راحت می کشم.







تاریخ : سه شنبه 98/6/26 | 8:13 صبح | نویسنده : زاهده آگاهی |
تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 5:27 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

 

به‌نام خدا

اوایل ازدواجمان، هروقت حرف بچه می‌شد، حامد می‌گفت: «هرچی هست خداکنه همه‌چیزش به تو بره ...»

من هم خوشحال می‌شدم که عجب چیز خوبی هستم‌آ. کم‌کم به خوردم رفته بود که بچه‌ام باید عین خودم باشد. یعنی اگر عین خودم باشد خوب است و الّا که هیچی!

فاطمه که به‌دنیا آمد، هیچ‌چیزش شبیه من نبود. بی‌‌خودی زور می‌زدم یک جزء شبیهی توی صورتش، انگشت‌های دست و پایش، مدل موهایش، فرم ناخن‌هایش و ... پیدا کنم. گاهی هم امر برایم مشتبه می‌شد؛ مثلاً می‌گفتم نگاهش شبیه من است!

برخلاف من، او استاد سخن‌وری است. خیلی خوب و زیاد- حرف می‌زند. احساساتش را در قالب کلمات می‌ریزد و تمام خواسته‌ها، نیازها، باورها، و خلاصه هرچه در فکرش می‌گذرد را عیناً بر زبان می‌آورد.

فاطمه خیلی خلّاق و هنرمند است، ولی مدل خلّاقیتش هم زمین تا آسمان با من فرق دارد. قلمو را برمی‌دارد، رنگ توی رنگ قاطی می‌کند و بی‌خیال دنیا، می‌کشد روی مقوا، کاغذ، یا هرچیزی که همین الان اراده کرده به رنگ دیگری باشد. هیچ آداب و امّا و اگری هم ندارد، برعکس من.

اسباب‌بازی‌هایی که بیشتر به‌هوای کودکی‌های خودم برایش خریده‌ام را تغییر کاربری می‌دهد. آشپزخانه‌اش را چهار تکّه می‌کند و با آن چیزهای جدیدی می‌سازد: یک تکّه که شامل کابینت‌هاست، می‌شود خانه عروسکش.  بخش دیگر را با تکّه‌هایی از اسباب‌بازی‌های دیگر و تعدادی از وسایل خانه -که بی‌اعتنا به ابراز ناراحتی من برداشته - پیوند می‌زند، می‌شود آشیانه روبات‌هایی که کار امدادونجات انجام می‌دهند.

وقتی مشغول بازی است، از تمام فضای خانه استفاده می‌کند؛ میزها و مبل‌ها را مطابق برنامه‌اش جابجا می‌کند، از گلدان‌ها، ریشه‌های فرش و چین‌های پرده بهره‌می‌گیرد و یک‌دنیا وسایل ریز- ریز در تمام خانه می‌چیند که شامل برچسب‌ها، بریده مجلات تبلیغاتی یا کتاب‌ها، انواع پاک‌کن‌ها، تعدادی پاستیل با شکل‌های ویژه که برای چنین روزی ذخیره کرده بود، اسباب‌بازی‌های جذّاب برادرش که با ترفند خواهرانه ویژه خود، با چند اسباب‌بازی تاریخ‌انقضاءگذشته عوض کرده، هرچیزی توی کابینت‌ها، کشوها، دکور یا وسایل شخصی من که منطبق با داستانِ بازی‌اش باشد و ... (در این زمان اصلاً نباید به محوّطه‌ای که غصب کرده، نزدیک شد. این زمان -بسته به برنامه‌ای که در سر دارد- ممکن است تا شب طول بکشد). همیشه داستان‌های مفصّلی توی ذهنش دارد که باوجود اصرار من، روی کاغذ نمی‌آورد و فقط آن‌ها را در بازی‌هایش اجرا می‌کند.

هرگز در دام شئون اعتباری ما نمی‌افتد. مدل لباس‌پوشیدنش کاملاً نقطه مقابل من است. راحت‌ترین لباس‌ها را انتخاب می‌کند و غیر آن را نمی‌پوشد؛ حتّی اگر شده تمام عمرش همان لباس را بپوشد، این کار را می‌کند. من مقاومت می‌کنم تا کم‌کم عادت کند رسمی‌تر بپوشد (یعنی به دام بیفتد!)؛ اما او از من مقاوم‌تر است. واقعاً فاطمه در هیچ چهارچوبی جا نمی‌شود و من (خسته از این‌همه تفاوت طبیعی) اصرار داشتم او را در قالب دیگری محصور کنم.

بالاخره یک روز زدم پسِ کلّه خودم که بابا بفهم! فاطمه با تو فرق دارد!

دیروز آوردمش شمال. رفتم بازار محلّی برای خرید روزانه. چشمم افتاد به شلوارک‌های نخیِ راحتیِ گُل‌دار. از آن‌ به اصطلاح «مامان دوز»ها. خودم را تنبیه کردم، یکی برایش خریدم. چقدر هم ذوق کرد. چه اشکالی دارد؟ فاطمه یک نفر دیگر است. چه ضرورتی دارد مثل من باشد؟ مثل من فکر کند، مثل من معاشرت کند، مثل من بپوشد و مثل من زندگی کند؟

او حق دارد خودش باشد. و چقدر این‌طوری خواستنی‌تر است.


http://harruz.persiangig.com/Fatemeh/DSC06865.JPG

 






تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 4:12 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

 

به‌نام خدا

چند وقت پیش، فاطمه فیلم «آنابل» را دانلود کرد و آورد با هم دیدیم. خواستم نقدی بر فیلم بنویسم، اما هرچه کردم دیدم سخیف‌تر از آن است که چنین وقتی برایش بگذارم. فقط چند نکته قابل‌ِتوجه را در قالب خاطره‌ای که برایم به‌جا گذاشت، می‌نویسم:

سال‌هاست فیلم‌هایی از این دست را نمی‌بینم. اما جالب است که به‌نسبتِ حدود 15 سال پیش، مِتُد کلّی ژانر وحشت امریکایی، تغییر چندانی نکرده است. سِیر کلّی فیلم، همان پیام‌های همیشگی را دارد و اتّفاقات تکراری آن، کاملاً قابلِ‌پیش‌بینی است. فقط این‌بار، سِری جدیدی از کلیدواژه‌ها برجسته شده‌اند که اثرات قابلِ‌توجهی بر مخاطب، خصوصاً دختران نوجوان (که به‌نظرم مخاطب اصلی هستند) دارد.

فیلم، حولِ‌محور یک «عروسک» می‌چرخد. عروسکی که هم‌دم هر دختری است درراستای هدف مادری او در آینده. پس همان اوّل معلوم می‌شود که سیبل نشانه‌گیری، «مادری» است (می‌توانم فصل‌ها درموردِ این هدف‌گیری دقیق و پُرتکرار بنویسم، اما نه اینجا).

از اوّل با هم طی کرده بودیم که گوشی دست من باشد و صحنه‌‌هایی که زیادی ترسناک هستند را جلو بزنم (قبلاً زیاد درباره‌اش شنیده بودم). سکانس به سکانس فیلم را با دقّت تماشا می‌کردم؛ مثل غزالی که حین چَرا، مراقب حمله‌های احتمالی به فرزندش هست (در همین حد می‌توانستم از جراحت روح و روان فاطمه که فقط از شدّت کنجکاویِ حاصل از پیام‌های جسته‌وگریخته هم‌کلاسی‌هایش اصرار به دیدن فیلم داشت، محافظت کنم. از همان‌ها یادگرفته بود دانلود کند و بهتر دیدم با هم فیلم را تماشا کنیم تا روزی، یواشکی و تنها ببیند). بااین‌حال القای ناامنی و ترس که در تمام صحنه‌های فیلم موج می‌زد، اثر خود را می‌گذاشت: خانه‌ای کهنه و تاریک در فضایی کِرِم- قهوه‌ای، دور از شهر و بدون هیچ همسایه نزدیکی؛ دختر افلیجِ یتیمی که به‌همراه خواهرش و دخترکان یتیم دیگر، با راهبه‌ای به آن خانه مهاجرت کرده بودند تا در ازای الطاف انسان‌دوستانه صاحب‌خانه، موردِ شکنجه نیروهای شیطانی محبوس در آنجا باشند؛ اصرار بر القای قدرت بی‌پایان شیطان که هیچ نیرویی در هستی جلودار آن نخواهد بود و حتّی تلاش‌های روحانیت (نماد کارگزاران خدا) برای خنثی‌کردن آن، تنها اثری مقطعی (به‌لحاظ زمانی و مکانی) دارد؛ خدایی که اصلاً وجود محسوس و قابلِ‌توجهی ندارد و تنها حضورش، به‌صورت نیرویی محدود در اختیار و اراده روحانیت و بدون هیچ اثر قابلِ‌توجهی است؛ در پایان هم پیروزی و بقای مُسلّم شیطان.

شاید یک دختر نوجوان درطولِ فیلم به این فکر نکند که چرا همه بچه‌ها باید «دختر» و همگی هم باید «یتیم» باشند؟ چرا اینقدر «بی‌پناه» و «بی‌جاومکان» هستند؟ چرا شیطان باید در یک «عروسک» حلول کند؟ چرا مخاطب اوّل شیطان، باید «فلج» باشد و چرا دوستانش او را طرد می‌کنند؟ این‌همه «نیروی شیطانی» چه توجیه عقلانی می‌تواند داشته باشد؟ «خدا» کجاست؟


http://filmg.ir/wp-content/uploads/2017/08/ana.still_.3.jpg

اما درهرصورت، تمام این‌ها کلیدواژه‌هایی است که خواه‌ناخواه بر او اثر می‌گذارد. هرچند فاطمه، صحنه‌های پر از خون‌ریزی و خشونت و شوک‌های غافل‌گیرکننده فیلم را ندید، امّا ماه‌ها درگیر مسئله ترسش بودیم؛ هر روز هنگام غروب آفتاب به‌شدّت گریه می‌کرد و بالا می‌آورد؛ برای مدّت زیادی جسارت و اعتمادبه‌نفسش به‌شدّت کاهش پیدا کرد، مکرّر به جلسات کاردرمانی و مشاوره برده شد و خلاصه برای چند ماه، زندگی تمام خانواده مختل بود که خود، دفتر خاطراتی جدا می‌طلبد. حالا هم که بهتر شده، تمام عروسک‌هایش را جمع کرده و گذاشته انباری. می‌گوید: «من از این آدمی‌زادهایی که همین‌طور بی‌حرکت به آدم زُل می‌زنن بدم میاد!»

آنابل به‌عنوان یک اثر سینمایی، فیلم قابلِ‌توجهی نیست. پر از کلیشه‌های تکراری و قدیمی است که نتوانسته پشتِ فیلم‌برداری قوی و مونتاژهای نسبتاً حرفه‌ای پنهان بماند. داستان، یک مبنای خنده‌دار و کسل‌کننده دارد. امّا با تمام این‌ها، روی مخاطب خاصّ خود، اثر قابلِ‌توجهی می‌گذارد. این‌گونه اثرگذاری‌ها، اتّفاقی نیست. برای آن، سرمایه‌گذاری عظیمی می‌شود، طرح و برنامه دقیقی چیده می‌شود، تلاش پی‌گیر و شبانه‌روزی  می‌شود. چنین است که امیرالمؤمنین (ع) می‌فرمایند: «آگاه باشید! قسم به آن‌که جانم به دستان اوست، دشمن بر شما پیروز خواهد شد. نه به‌دلیل آن‌که آن‌ها سزاوارتر از شما نسبت به حق هستند، بلکه به‌دلیل آن‌که آن‌ها در امرِ باطلِ خود، ثابت‌قدم‌اند...» (نهج‌البلاغه، خطبه 97)

 






تاریخ : یکشنبه 97/4/10 | 3:11 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |
تاریخ : دوشنبه 97/2/3 | 4:40 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به‌نام خدا

بچه‌ها دارند بزرگ می‌شوند. اینقدر خودم را درگیر امور مختلف کرده‌ام که هیچ از گذر ایام خبر ندارم. زمان خود را در قالب بچه‌ها - که جلوی چشمانم قد می‌کشند- به رخم می‌کشد. هرچه بخواهم خودم را بی‌تفاوت نشان دهم، نمی‌شود که نمی‌شود. زمان، هر روز جلوی چشمانم رژه می‌رود، بالا و پایین می‌پرد، قد می‌کشد و گذر عمرم را یادآور می‌شود.

علی‌اکبر بامزه شده. حرف‌های بانمکی می‌زند. لحن کودکانه‌اش خیلی شیرین است و برخلاف بسیاری از پسرها – و درست مثل خواهرش- خیلی شیرین زبان است.

* چند وقت پیش همه با هم مریض شدیم. من زیر سرم بودم و پدرش او را به اتاق دیگری برده بود که آمپول بزند. طفلی خیلی دلم برایش سوخت. کمی گریه کرد و زود آرام شد. بعد که بابا آوردش به اتاق من، تازه داغ دلش تازه شد. تا چشمش به من افتاد زد زیر گریه و گفت: «خانومه به من آمپول زد! آمپولش خیییییلی سوزن داشت... » الهی بمیرم. خیلی دردش گرفته بود.

* بردیمش آرایشگاه تا موهایش را برای عروسی خاله زهرا کوتاه کند. یک ساعتی در پاساژ چرخ می‌زدیم تا راضی شود پا در آرایشگاه بگذارد. دست آخر من و بابا رفتیم تو نشستیم و علی‌اکبر جلوی در آرایشگاه ایستاد. آرایشگر مرد با حوصله‌ای بود. رفت بیرون و اینقدر باهاش حرف زد و بازی کرد تا راضی شد روی صندلی آرایشگاه بنشیند. می‌گفت: «آقای کوتاهی، گفت بهت قوووول می‌دم دردت نیاد...» خیلی روی قول آقای کوتاهی! حساب کرده بود و بالاخره با هر جنگولک‌بازی‌ای که بود، موهایش سامان گرفت.

* صبح چشم باز کرده، می‌گوید: «گوش پیچ رو بده کار دارم». هرچه فکر کردم گوش پیچ چه می‌تواند باشد؟! به نتیجه نرسیدم. یک‌دفعه دوزاریم افتاد: «پیچ‌گوشتی می‌خوای؟» «آره بده لازم دارم» پدرش جای ابزار را عوض کرده که از دست آقای مهندس در امان باشد. اما چه می‌شود کرد. لابد باز هم یکی از اسباب‌بازی‌هایش خراب شده و خیال تعمیر دارد.

* خیلی بچه بااحساسی است. دلش برای همه‌چیز و همه‌کس تنگ می‌شود. از خانه که بیرون می‌رویم: «آخیییی بیچاره خونه تنها می‌مونه» اگر چند روز مادربزرگش را نبیند: «دلم برای مامانی‌ام می‌سوزه (تنگ شده)» هر صبح: «مهمون چی داریم؟» «بریم با ماشین یه قدمی بزنیم!» «آخه من داداشمو ندیدم (پسرخاله‌اش)» اگر مدتی مریض باشم: «خوب شدی مامان خوبم؟؟»

* بابا حامد: «تو چه پسر خوبی هستی» علی‌اکبر: «تو هم پسر خوبی هستی» بابا: «من که پسر نیستم، آقاام، مَردم» علی: «چرا، تو پسر مامانت هستی!»

 

فاطمه هم برای خودش خانمی شده. کم‌کم دارد قد من می‌شود. کلاس نقاشی می‌رود. خیلی خلاق و علاقمند است. مربی‌اش خیلی از او راضی است. کارهایش را دوست دارم. خیلی قشنگ‌اند. مدتی هم کلاس والیبال می‌رفت. می‌خواست کاپ قهرمانی بگیرد برایم. اما به‌خاطر ایام مدرسه مدتی است نمی‌ رود.

در آستانه نوجوانی است و به ظاهر خودش و اطرافیانش حساسیت نشان می‌دهد. به مادربزرگش می‌گوید: «این چه وضعیه؟ یه کم به خودت برس. خوش‌تیپ باش. آرایش کن. موهاتو خوشگل کن...» مثل دخترهای چهارده‌ساله فکر می‌کند. حرف‌های گنده می‌زند. گاهی که تماشایش می‌کنم، تصاویر کودکی‌اش مثل نوار فیلم از جلوی چشمم می‌گذرد. با خودم فکر می‌کنم این همان فاطمه کوچولوی تپل مپلی است که مثل عروسک بود؟ تصاویر اولین قدم‌هایش، اولین کلماتش وقتی وادارش می‌کردم بگوید مامان، اولین روز مدرسه، جشن تکلیفش و... همه به چشم بهم‌زدنی گذشت. به همین سرعتی که خاطراتش در ذهنم مرور می‌شود.

و اما خودم. دو ماهی است به خاطر بیماری فاطمه و مسائل دیگر، زندگی‌ام مختل شده. تمام توانم را گذاشته‌ام که همه‌چیز خوب باشد. گاهی که خیلی فشار زندگی شدید می‌شود، با خودم فکر می‌کنم من باید به وظیفه‌ام عمل کنم. هرجا و در هر موقعیتی بودم، به دانسته‌هایم عمل کرده‌ام و هرجا فهمیدم نمی‌دانم یا کم می‌دانم، سعی کردم دانشم را بالا ببرم. گاهی فکر می‌کنم در رابطه با بچه‌هایم -خصوصاً فاطمه- پیش خدای خودم سربلندم. تمام پستی- بلندی‌های تربیت را به جان خریده‌ام و هرطور توانسته‌ام، شرایط را مساعد و مهیا کرده‌ام. حالا دیگر به نقطه‌ای رسیده‌ام که به معنای واقعی کلمه، مستأصلم. تا امروز هر دری بسته می‌شد، می‌گشتم راه دیگری پیدا می‌کردم. اینقدر تلاش می‌کردم تا مسیر جدیدی بیابم یا بسازم. حالا به جایی رسیده‌ام که فکر می‌کنم تمام راه‌ها را رفته‌ام و همه آزمودنی‌ها را آزموده‌ام. به تمام دانشم عمل کرده‌ام و حالا به این رسیده‌ام که هیچ‌چیز نمی‌دانم. هیچ‌چیز بلد نیستم. هیچ راهی نمی‌یابم. هیچ‌کس نمی‌تواند کمکم کند. در دایره سرگردانی هیچ در هیچ، دور خودم می‌گردم. به معنای واقعی کلمه مستأصلم. و فکر می‌کنم این استیصال، بالاترین نقطه‌ای است که هر انسانی می‌تواند در مسیر رشدش تجربه‌ کند. زمان آن رسیده که همه‌چیز را تمام و کمال به دست صاحب اصلی‌اش بسپارم. وقت آن شده که از میانه منیّت‌ها و می‌دانم‌ها و می‌توانم‌هایم بلند شوم و کار را به کاردانش بسپارم. مثل برگی در دست باد، هست و نیستم را به دست خدا سپرده‌ام. کاری که باید از اول می‌کردم و اینهمه بار را به تنهایی بر دوش نمی‌کشیدم.

 






تاریخ : دوشنبه 97/2/3 | 4:25 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |
تاریخ : سه شنبه 96/12/15 | 1:20 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به‌نام خدا

خودمانیم؛ عجب تکانی خوردیم!

خانه ما طبقه چهارم است. به‌قدر یک ساختمان 8 طبقه هم از سطح اتوبان بالاتریم. لاجرم زلزله 5 ریشتری را تا 0/2 آخرش قشنگ حس کردیم. داشتیم برنامه «دورِهَمی» را می‌دیدیم و حرفِ زلزله کرمانشاه بود. یک‌دفعه خانه شروع کرد به تکان‌خوردن. من فقط توانستم فاطمه را که حسابی ترسیده بود و گریه می‌کرد، بغل بگیرم و حامد، علی‌اکبر را. همه کنار ستونی پناه گرفتیم.

بعد از چند دقیقه که هم زمین آرام گرفت و هم ما، بچه‌ها را لباس گرم پوشاندم و یک کیف‌ِدستی برداشتم. یک‌دست لباس اضافه برای بچه‌ها، یک بطری آب و قدری خوراکی داخلش ریختم و رفتیم پایین.

کوچه پُر از آدم بود. هرکس دغدغه‌هایش را برداشته بود و زده بود بیرون. دست یکی بالشت و پتو بود و دیگری فقط هندوانه شب یلدایش را برداشته بود. یکی دیگر، چمدان بزرگی که گویا از قبل بسته بود را پشت ماشین جا داد و محل را ترک کرد. بعدها دوستی گفت اولین چیزی که برداشته کیف لوازم آرایشش بوده!

همه موبایل‌به‌دست، اخبار لحظه‌به‌لحظه را چک ‌می‌کردند؛ به نزدیکانشان زنگ می‌زدند و توصیه‌های ایمنی را به‌اشتراک می‌گذاشتند.

زیرِ پوست نازک لبخندها و دلگرمی‌هایی که به هم تحویل می‌دادیم، انتظاری نهفته بود که نمی‌شد پنهانش کرد. همه منتظر آن زلزله مهیبی بودیم که سال‌هاست وعده‌اش را می‌دهند. همه هم خبر از اوضاع امدادرسانی تهران داشتیم و خلاصه کلام، همه در انتظار مرگ بودیم.

فرصت خوبی بود برای فیلسوف‌ شدن؛ از تمام آن زندگی که سال‌‌ها با زحمت و خونِ‌دل جمع کرده بودیم، کیفی ما را کفایت می‌کرد. بقیه را نمی‌دانم ولی من فقط به زندگی فکر می‌کردم. این زلزله، قوی‌تر از هر دیازپام و فلوکسیتینی، استرس‌ها و دغدغه‌هایم را بر باد داد. حتی دیگر هیچ آرزوی ریز و درشتی نداشتم. اصلاً به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. دلم گرم بود که خدا هست. مگر قرار است چه بشود؟

تمام تهران زیر و رو شود، نهایتش ملت می‌گویند عذاب الهی بود. دولت می‌اندازد گردن بی‌کفایتی دولتِ قبل. کشورهای دیگر، اظهار تأسفی می‌کنند و اعلام همکاری. تاریخ، مجموعه‌ای از تمام این‌ها را به کتاب‌های درسی آیندگان سرازیر می‌کند. ما هم از آن بالا به همه این‌ها پوزخند می‌زنیم و به تمام افکار پوچ و آداب‌ورسوم بی‌پایه و نگرانی‌های بی‌ارزشمان که فرصت کوتاه زندگی را از دستمان درآورد.

به سمت خانه پدری می‌رویم که همیشه امن‌ترین جای دنیاست. در راه، پمپِ‌بنزین‌های شلوغ را می‌بینم که مردم، نه‌فقط از ترس زلزله، بلکه همچنین از ترس گرانی بنزین آنجا ازدحام کرده‌اند؛ آخر تمام تدبیر دولت برای مهار آلودگی، باز هم سر از جیب ملت درآورده! فقط ای‌کاش این یک قلم عوارضِ‌خروج را بی‌خیال شوند، بلکه این زلزله از ایران برود.

 


http://media.linkonlineworld.com/img/Large/2017/9/1/2017_9_1_20_40_59_28.jpg 






تاریخ : شنبه 96/10/2 | 2:54 عصر | نویسنده : زاهده آگاهی |

به نام خدا

 

فاطمه بانو روزه اولی است. تا امروز روزه هایش را گرفته و بر خلاف انتظار من خیلی هم خوب است. دوست داشتم در خاطرات اولین ماه رمضانش همراهی اش کنم اما سال هاست خاطره چندانی از رمضان ندارم، جز همان اضطراب همیشگی برای خوردن که حتی بعد از افطار هم دست از سرم بر نمی داشت.

دلش می خواست خاطراتم را برایش تعریف کنم، زمانی که هم سن او بودم و روزه می گرفتم. اما چیزی به یاد نمی آوردم. تا این که یک بار اتفاقی، لا به لای تبلیغات رمضانی تلویزیون، بخشی از دعای سحر به گوشم خورد. یکهو انگار چراغی در دلم روشن بشود رفتم به حال و هوای آن روزها.

برایش تعریف کردم که سحرها چطور با خانواده در آشپزخانه مان که آن زمان دیوار و دری داشت -و اینقدر اوپن نبود- جمع می شدیم، دور سفره چهارخانه ای که مادر پهن کرده بود. تند و تند غذای گرم شده افطار را جویده و نجویده فرو می دادیم. از ترس تشنگی فردا اینقدر آب می خوردیم که دلمان قلپ قلپ می کرد. و رادیو برایمان می خواند: «اَللهمّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن جَمالِکَ بِاَجمَلِهِ...»

همیشه از پنجره باریک و بلند آشپزخانه خم می شدیم که ببینیم چراغ همسایه پایینی روشن است یا نه. اگر خاموش بود یعنی برای سحری خواب مانده اند و باید یا من یا خواهرم با کلی غر و لند می رفتیم زنگشان را می زدیم تا بیدار شوند. آنها هم مراقب ما بودند خواب نمانیم. امان از وقتی هر دو خواب می ماندیم!

«شنوندگان عزیز، 10 دقیقه تا اذان صبح باقیست... »

هر چه به اذان نزدیک تر می شدیم صدای گوینده بلندتر و سرعت ما بیشتر می شد. بعد از غذا هم به اصرار مادر مجبور بودیم یک استکان چای و دو خرما را هم میان انباشته های بسیار شکم  به زور فرو ببریم. وقتی تنها پنج دقیقه تا اذان مانده بود، سر مسواک زدن دعوا می شد. من و خواهرم هرکدام می خواستیم زودتر مسواک بزنیم تا بعدش وقت داشته باشیم باز هم آب بخوریم. گاهی هم هر دو با هم مسواک می زدیم. با فشار کله هایمان آن یکی را عقب می زدیم که جای کم تری بگیرد.

چه روزهایی بود. لا به لای کودکی هایمان، روزه داری هم برایمان بازی و سرگرمی بود. صبح در مدرسه کارمان این بود که تشخیص بدهیم چه کسی روزه نیست. آن زمان ها که مثل حالا نبود. خیلی ضایع بود کسی روزه نباشد. مایه خجالت بود. کسی که روزه بود باید حتما لب هایش خشک و بی رنگ می شد وگرنه قبول نبود! می گفتیم روزه نیست! آن بیچاره هم خجالت می کشید و کز می کرد گوشه ای.

خاطرات پراکنده ای که یادم می آید را فصل به فصل برای دخترم تعریف می کنم. هروقت تمام می شود می گوید: «خیلی قشنگه! دوباره از اول تعریف کن...»

پیچ رادیو را باز می کنم. همین رادیویی که سال هاست فقط گردگیری می شود. به سختی موج رادیو قرآن را پیدا می کنم. دوباره نوای «اَللهمّ اِنّی اَسئَلُکَ مِن جَمالِکَ بِاَجمَلِهِ...» در تاریک روشن سحر می پیچد. همان آوا و حتی همان «شنوندگان عزیز، ... دقیقه تا اذان صبح باقی است.»

حالا من برای دخترم غذا گرم می کنم، میوه و شربت خاکشیر جلویش می گذارم و با شوقی وصف نشدنی تماشایش می کنم. بالاخره دانه من هم سر از خاک برآورده و مشغول بالیدن است. باید فرصت بدهم با آرامش از سحرهایش لذت ببرد و خاطرات زیبایی برای فرزندانش کنار بگذارد.


https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/1393/04/28/139304281755081673244144.jpg






تاریخ : پنج شنبه 96/3/25 | 12:44 صبح | نویسنده : زاهده آگاهی |
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.