به نام خدا
سلام؛
این روزها ذهنم اینقدر پراکنده و آشفته است که به خیالم کمکم اسمم را هم از یاد میبرم. امروز برای یک کار اداری با جایی تماس گرفتم. کد ملّی ازم خواستند. بعد از مکثی طولانی گفتم: 007 ... نه ببخشید... 07... نه نه همون 007... و تا آخر، تقریباً بیست بار کد ملّیام را پشت تلفن تکرار کردم تا طرف مطمئن شود درست میگویم. وقتی قطع کردم، تمام مسیر راه را به این فکر میکردم که چه بر سرم آمده که چیز به این سادگی، چنان از ذهنم پاک میشود که انگار نه انگار، سالهاست در کنار میلیونها شماره دیگر، با نظم و ترتیب در حافظه بلندمدّتم جا خوش کرده.
حواسم پرت کجاست؟ دغدغههایم کم نیست. همین که دو تا دانشآموز را در اوضاع اسفبار کلاسهای آنلاین، ساپورت میکنم، برایم کافی است. اضافهتر هم دارم. خیلی اضافهتر. اینقدر اضافهتر که گاهی، اگر فرصتی دست بدهد تا لحظاتی در آینه خیره بمانم، حس میکنم دارم به یک غریبه نگاه میکنم. بارها این روزها از خودم میپرسم: این منم؟
دغدغههایم را ورق میزنم. تندتر و کلافهتر جستجو میکنم. چه بر سر خودم آوردهام که برای واریز یک مبلغ جزئی، نه یک صفر، نه دو صفر، که یهو چهار تا صفر جا میاندازم، واریز میکنم، فیشش را هم برای طرف ارسال میکنم و بنده خدا بعد از هزار جور آسمون ریسمون بافتن و عذرخواهی و شرمندگی (که البته سزاوار من است قطعاً) به من میفهماند باید یک فکر اساسی به حال خودم بکنم.
بعضی چیزها، آدم را از تو میخورد. مثل همین کرونا. اینقدر موذی است که تا عمق جان آدم نفوذ میکند، آنچنان که تا مدتها بعد از بهبودی، میبینی آن آدم سابق نیستی. ضعف و سستی چنان به وجودت چنگ انداخته، که توان یک قدم زدن ساده را از دست دادهای. بعضی چیزها، اینطوریاند. از بیرون، همانی که بودی ولی از درون، چنان تهی میشوی که بالاخره روزی، مجبور میشوی دور بیندازی این پوسته به دروغ نشسته بر صورتت را.
آنقدر حواسم را ورق زدم و دغدغههایم را بیرون ریختم، تا بالاخره یادم افتاد. یادم افتاد حواسم، پی برق نگاه دخترکانی مانده که تا ته جاده، تا آن نقطه که دیگر چشم جز سایهای نمیبیند، مدام برمیگشتند و لبخند زیبایشان را که از هرچه جز مهربانی خالی بود، پیشکش نگاهم میکردند. همانها که همه عین هم، یک دست و یک شکل، شالهای نخی مشکی را دور سر و گردنشان پیچیده بودند و زیاده را روی سینه و پشت کتفشان پهن کرده بودند. همه عین هم روپوشهای بلند مشکی پوشیده بودند تا نوک پا. بدون هیچ سنگ و پولکی. سر انگشتان برهنه و خاکآلود پاهایشان، در دمپاییهای کهنه پلاستیکی سُر میخورد و خِر خِر قدمهایشان، همه یک دست و یک شکل، آهنگ صبر و اراده داشت.
حواسم پرتِ آدمهایی مانده که هیچ بویی از تکبّر، از غرور، از خودبینی، هیچ بویی از دلواپسی، خستگی، ناامیدی، هیچ بویی از منیّت نبردهاند. آدمهایی که بیدریغ، سخاوتمندند و بیاندازه و فراتر از هر تصوّری، مهربان.
حواسم، روی جادهای خاکی کشیده میشود که پر از هیاهوی آدمهاست. دشتی به بزرگی اقیانوس که سرتاسرش افق است. خورشید داغ وسط آسمان، طعم نامانوس قهوه عربی که ترکیبی از تندی و تلخی و گسی است، عطر نان، عطر ادویههای رنگارنگ، عطر چای...
حواسم پر از سر و صداست... پر از واژههایی که نامفهوم اما آشناست.
حواسم جایی از زمان مانده که هر چه به سالروزش نزدیکتر میشوم، از من دورتر و گُمتر میشود.
میدانی؟ به گمانم قرارمان این نبود. به گمانم سَمت تو، پر از آرامش بود. امسال با خودم میگفتم: من خوب نمیسوزم. بیادبی نیست کسی از روضههای تو زنده برگردد؟ با خودم میگفتم: سنگدل شدهایم.
این روزها... جگرم بدجوری میسوزد... بعضی چیزها... آدم را از تو میخورد... آتش میزند... خاکسترش را به باد میدهد... بعضی چیزها... هیچ از آدم باقی نمیگذارد... حس میکنم دیگر چیزی از من نمانده... شاید همین روزها... این پوسته دروغین را دور بیندازم...
................................................
پ.ن.
غربت این نیست که بین غیر همزبانانت زندگی کنی. غربت این است که بین همزبانانت، بی همزبان باشی.

بازدید امروز: 88
بازدید دیروز: 59
کل بازدیدها: 593020