سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

جهنم با اعمال شاقه

به نام خدا

 

طوفان طلاق که بیاید، دار و ندار آدم را در هم می پیچد. ساخته ها ویران می شوند و رشته ها پنبه، عکس ها تکه تکه می شوند و خاطرات برگ برگ...

تنها می ماند پاره ای از دل مرد و پاره ای از دل زن که محکم به هم چسبیده اند و خیال جدایی ندارند. نه می توان سهم خود را برداشت و باقی را دور ریخت، نه می شود فراموش کرد و از خیرش گذشت.

او کودکی است بی گناه که بی خبر از همه جا - با دنیایی امید و آرزو - سر از این طوفان خرد کننده درآورده است. جایی که پیش از این قرار بود جهانی شگفت انگیز باشد اما حالا جهنمی است با اعمال شاقه!

 

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/19/537763_546.jpg



      

انارستان

به نام خدا

گوشت چرخ کرده را در ماهیتابه می اندازم و هم زمان عدس ها را می شویم. پیاز داغ و ادویه که اضافه شد، سراغ ظرف های صبح می روم. در این بین پسرکم اناری از یخچال می آورد و با زبان دو ساله اش می گوید: «ماما... انا...»

انار را می شویم و زیر غذا را کم می کنم. با هم انار را دانه می کنیم و مشت مشت می خوریم. همه چیز رنگ انار می گیرد، سرخ و درخشان؛ دست، صورت، زمین و حتی زمانی که هیچ نگرانش نیستم.

دانه ای شیطنت می کند و به آستین پسرک می پرد؛ ریز می خندد. دانه ها یکی پس از دیگری داخل آستین می پرند؛ حالا شیطنت پسرک گل کرده است. بلند می شود و دور قالیچه کوچکی که وسط هال پهن کرده ام می دود. فرش ها را فرستاده ام حمام! اینقدر گل کاری شده بودند، دیگر نقش خودشان پیدا نبود.

دانه ای زیر پای پسرک نقش زمین می شود. چشمانش برق می زند: «بادی...!» دانه ها یکی یکی زیر انگشتانمان می ترکند و کف پوش هال، دفتر نقاشی بزرگی می شود پر از طرح های بدیع. چه اشکالی دارد؟ زحمتش را دستمال پیر آشپزخانه می کشد که با وجود سن بالایش، هیچ دستمالی جایگزینش نیست.

دور قالیچه کوچکمان، انارستانی برپاست. پسرک زمان زیادی سرگرم است و لذت می برد. لذتی که در هیچ شهربازی و پارکی پیدا نمی شود.


http://anarestanclub.ir/wp-content/themes/anarestan/images/imgabouts.jpg

 



      

روضه

به نام خدا


دست و پایم می لرزد. تاب روضه ندارم. ماشین را انتهای بالاترین خیابان پارک می کنم تا قدری پیاده روی کنم.

از دور پرچم های سبز و سرخ را می بینم که در انعکاس نورافکن ها به خود می پیچند. دلم شور می زند. قدم هایم را بلندتر برمی دارم.

حالا صدای مداح واضح تر شنیده می شود: «اَللّهُمّ اغفِرلی کُلَّ ذَنبٍ اَذنَبتُه ...»

عطر اسپند که خوب بر جانم نشست بی اختیار می ایستم: «اَللّهُمَّ اِنّى‏ وَقَفْتُ عَلى‏ بابٍ مِنْ اَبْوابِ بُیُوتِ نَبِیِّکَ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ الِهِ، وَقَدْ مَنَعْتَ النَّاسَ اَنْ یَدْخُلوُا اِلاَّ بِاِذْنِهِ...»

قدم بعد همه دل شده ام. میان رود روان زائران آرام آرام پیش می روم؛ قطره قطره می بارم.

چشمم بر ضریح و دستم بر سینه می نشیند: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله اَلسَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ رَسولِ الله...»

خود را به دست امواج می سپارم؛ گرد ضریح می گردم، بر در و دیوارش بوسه می زنم، صورت می سایم: «لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِکَ عَلَیْنا... »

بال می گیرم، تا انتهای قبّه پرمی کشم، چرخ می زنم، چرخ می زنم: «اِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم و حَربٌ لِمَن حارَبَکُم...»

روضه تمام می شود. پیشانی ام بر خاک فرود می آید: «اَلحَمدُلله عَلی عَظیمِ رَزیَّتی...»

آهسته و روان از در خارج می شوم. آسمان بالای سرم بی صدا می بارد. اشک هایش را در آغوش چادرم جا می دهم و با هم به سمت ماشین می رویم؛ سبک، آرام، تازه...



http://www.miyanali.com/usr/moda/gal122.jpg?797941995




      

باد

به نام خدا


صدای باد تماشایی است وقتی بر سر و روی درختان گذر می کند، برگ های خشک را می قاپد و به گوشه ای می کشاند تا با هم به گِرد رهایی چرخ بزنند. وقتی پرهای پوش داده کبوترها را به هم می ریزد و در چاله کوچک خیابان، آب تنی می کند. دست بر سر و گوش گربه ها می کشد و لانه مورچه ها را خاک می ریزد. کاغذهای تبلیغاتی را از دیوارها می کند و کیسه های خالی را هوا می کند. شمشادها را می رقصاند و علف های کنج دیوار را به بازی می گیرد...
صدای باد تماشایی است وگرنه شنیدن هوهویی یکنواخت، لطفی ندارد. تمام زیبایی باد به تماشای همین صحنه هاست (اگر دست از بازیگوشی بردارد و خاک به چشمانم نپاشد).


http://cdn.bartarinha.ir/files/fa/news/1395/8/8/1044087_583.jpg



      

جای شمعدانی خالی!

به نام خدا


گلدان های کوچک و بزرگ مشکی انواع گیاهان را در دلشان نشانده اند.
تنها، قدم زدن در میان این گلستانِ چشم انتظار کافی است تا تمام وجودت تازه شود.
سر تا سر باغ را گلدان ها پوشانده اند و تنها گذرگاهی باریک در میان دارند که انتهایش پیدا نیست.
رطوبتِ سر صبح گل ها و عطر خاک نم خورده را یکجا در آغوش می کشم و در نشان گاهی از بهشت قدم می گذارم.
به دنبال شمعدانی آمده بودم اما نگاهم به گل های سرخ انار است و دستانم در دست برگ های لطیف یاس. دلم پیش عطر محبوبه شب مانده و پایم به پای گل کاغذی نشسته است.
زیبایی اختر و کوکب و گل های سرخ را به یاد می برم و تمام سرسبزی باغ را به دل می سپارم.
دستِ آخر صندوق ماشین پر می شود از گل های رنگارنگ.
جای شمعدانی خالی!



Image result for شمعدانی



      

هندوانه

به نام خدا


پسرم عاشق هندوانه است. این طور که او اظهار محبت می کند طبیعی است آرزو کنم هندوانه باشم!
وقتی پدرش از راه می رسد و در میان کیسه هایی که در دست دارد، هندوانه می بیند چنان بالا و پایین می پرد و از خود بی خود می شود که دیگر نه چیزی می بیند نه می شنود.
گوشه آشپزخانه کنار دلبند شیرین تر از جانش می نشیند، با انگشتان کوچکش نوازشش می کند، صورت بر صورتش می گذارد و با زبان دو ساله اش با او رازها می گوید!

تا زمانی که هندوانه در خانه داریم امکان ندارد به محبوبش خیانت کند و به خوراک دیگری لب بزند. او یک عاشق حقیقی است.


http://children-of-war.persiangig.com/image/554913_640px.jpg



      
<      1   2