قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ

به نام خدا

سلام؛

ازدواج با فانتزی های خیالی ما از زمین تا آسمان فرق دارد. بیایید لااقل برای لحظاتی راه وهم را ببندیم و چشم دل باز کنیم؛ نه دختر آن گنج گران بهایی است که پسر باید برایش خودکشی کند نه پسر گوهر نایابی است که دختر باید به دنبالش بدود. این دو تنها زمانی که کنار هم قرار می گیرند به ثروتی بی بدیل می رسند. گنجینه گران بهایی که آرامش نام دارد.

برای رسیدن به چنین ثروتی، لازم است هر تکه، تکه ی مخصوص خود را پیدا کند وگرنه با هم جور نمی شوند و از آرامش خبری نیست.

پیدا کردن تکه دیگر کار سختی نیست. انسان ها مشترکات زیادی با هم دارند که باعث هم زیستی سالم می شود: دین و عقیده، فرهنگ خانوادگی و اجتماعی، شرایط اقتصادی، علاقمندی ها، خواست ها و نیازها، توانمندی ها و... تمام اینها باعث می شود ما دوستان زیادی داشته باشیم. زمانی که به فرد جدیدی می رسیم در گفتگوهایمان به دنبال چه هستیم؟

- چند سالته؟ بچه کجایی؟ چی می خونی؟ شغلت چیه؟ و ....

همه ما به دنبال مشترکاتی می گردیم که ما را به هم نزدیک کند. کافی است هم شهری از آب درآییم یا نزدیک تر؛ هم محله ای. جانمان برای هم می رود. همه چیز خوب و خوش است تا وقتی که پای ازدواج وسط بیاید!

همین که بحث ازدواج مطرح شد، هر کدام از دختر و پسر به جستجوی حقوق خود و وظایف طرف مقابل در زندگی مشترک می روند؛ باید چنین و چنان کرد، ما چنین رسومی داریم، اصلا مگر می شود....

اگر این بحث ها به زندگی مشترک ختم شود که تازه اول مصیبت است. حرف و حدیث و من چنین بودم و تو چنان کردی و الی یوم القیامه هر کدام به دنبال حقوق پا مال شده هم جنسان خود در طول تاریخ، یقه طرف مقابل را می چسبند و ...

گویا قرار بود جفت و جور شوند و به آرامش برسند. پس چه شد؟!

هر دو به فرض مسلمان، تحصیل کرده، با اصل و نسب... هرچه نگاه می کنیم می بینیم هم این خوب است هم آن. پس چه می شود که هر دو جلوه شیطانی دارند و خبری از ملکوت و رنگ خدایی نیست؟! جای چیزی خالی است. چیزی که اتفاقا دیدنی است؛ با همین چشم سر. اما توجهی به آن نداریم.

تقوا، گمشده ای است که فقدانش سبب تمام این جنجال هاست. اگر به جای پرداختن به صورت، قدری هم - هر کدام از ما- به حقیقت وجود خود بها می دادیم و خود حقیقی و عالیمان را پرورش می دادیم آیا باز هم خبر از این آمارهای تکان دهنده طلاق - لااقل در میان مدعیان مذهب- بود؟!

مصیبت وقتی بزرگ تر به نظر می رسد که ما تقوا را هم در صورت جستجو می کنیم نه در دل. البته عقیده قلبی تنها زمانی که در اعمال ما ظاهر شوند، حقیقت دارند و موجودند. اما ما به ریش و چادری اکتفا می کنیم، حتی اگر طرف بدقول باشد، دروغ بگوید، غیبت کند، با نامحرمان خواهر و برادر باشد، بولوف بزند، خودشیفته باشد، دوستان نااهل داشته باشد، عهدشکنی کند و...

آن تقوای حقیقی اگر وجود داشته باشد، در صورت انسان هم ظاهر می شود، به ریش و چادر هم می رسد اما این صورتک تو خالی که بسیار می بینیم مثل چک بی محل می ماند، تقوایی در حساب پس انداز خود ندارد.

تقوا یعنی وجود نازنین حضرت زهرا (س) یعنی مقام والای امیرالمومنین (ع) که لااقل می توانیم سعی کنیم خود را کمی به ایشان نزدیک کنیم.

 


http://safirekhoor.ir/uploads/2015/09/marriage-in-islam.jpg


[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 7:11 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

1.

سبک و آرام می بارد. صدای قدم هایش را می شنوم. پرده های ضخیم را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم.

هوای خنک و عطر چمن های مرطوب هر دو به استقبالم می آیند. دستم را به نشانه دوستی دراز می کنم.

قطره ها یکی پس از دیگری بر دستم بوسه می زنند. دوستشان دارم. زلال و بی پیرایه اند. کاش تند تند به ما سر بزنند.


http://images.persianblog.ir/626356_vk25Sweo.jpg

 

2.

یادم نمی رود. شب بود. در را باز کردم. حیاط بلند خانه زیر باران دراز کشیده بود. باران که نه! سیل از آسمان جاری بود. دانه های درشت باران بر تن سنگی حیاط مشت می کوبیدند. صدای آبشار می دادند. شاید روزی آبشاری بوده اند. یاد گل هایم افتادم. نگاهم دوید میان باغچه باریکی که کنار دیوار کشیده شده بود. به سختی گلبرگ های ظریف سیکلمه را دیدم که زیر چتر درختان می لرزیدند. یک دفعه حیاط روشن شد و انفجار بلند رعد از جایم پراند. در را بستم...

چه اشتباهی کردم! خیال کردم همیشه درهای آسمان به رویم باز می ماند. فراموش کردم عطر باران را نگه دارم. فراموش کردم بیرون بدوم و خیس شوم. در چاله های پر آب پا بکوبم. با هر برقی هیجان زده به آسمان خیره شوم و منتظر غرش شورانگیز رعد بمانم. خیال کردم باران همیشه هست.

این روزها اگر بارانی بچکد فقط آن قدری هست که ماشین ها را گِل آلود کند. به باز شدن چترها هم نمی انجامد چه برسد به پر شدن چاله هایی که محل آب تنی گنجشک هاست. اما همین نم اندک اینقدر خوشحالمان می کند که از ترافیک هم لذت می بریم. هرچه باشد عطر خاک نم خورده را هنوز دارد.


http://axgig.com/images/07070355364243696662.jpg



[ پنج شنبه 95/11/28 ] [ 3:35 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

امروز جشن 22 بهمن داشتیم. مردد بودم بروم یا نروم. با خود گفتم: جشن است دیگر! وقتم را هدر می دهد و علی هم اذیت می شود طفلک.

کمی دیرتر رفتم. بچه ها در قسمت های مختلف مدرسه پراکنده بودند؛ در حیاط، در سالن غذاخوری، در نمازخانه و ...

اول گشتم دنبال فاطمه. دیدم در اتاق هنر، شهر کوچکی ساخته اند با تعدادی خانه و خیابان. مسجد هم داشتند و یک آرایشگاه. خیلی خوب بود. رفتم مهمانی. کلی ذوق کردند. من نیز هم!

مخصوصا بابت شریک شدن در خوراکی های رنگارنگشان. امروز روز آزادی بود. لباس آزاد، خوراکی آزاد. غذا هم ساندویچ همبرگر با هر نوشیدنی که دوست داشتند.

بعد رفتم دنبال ریحانه. پرسیده بود کدام لباسم را بپوشم؟ بعد خودش آرام تر گفت: راستی شما که لباس های من را ندیده اید.

گفتم: خب تو تعریف کن تا بگویم کدام را بپوشی.

گفت: یک پیراهن گلبهی دارم، روی سینه اش تورتوری است. یک مانتوی سرمه ای هم دارم. ساده و بلند.

گفتم: گلبهی را بپوش.

در نمازخانه بود. توی پیراهن گلبهی مثل فرشته ها شده بود.

همیشه فکر می کردم این بچه ها چقدر همه شبیه هم اند. حتی فاطمه هم شبیه همه بود. امروز که هر کدام لباس خاصی پوشیده بودند و موهایشان را درست کرده بودند تازه فهمیدم چقدر هرکس شبیه خودش است! دیگر زیبایی هایشان زیر مانتو و مقنعه های یک دست و یک رنگ پنهان نبود. امروز همه رو بودند.

رفتم حیاط. پنجمی ها عقد کنان داشتند. سفره عقد، عاقد، عروس و داماد و مهمان ها همه آماده بودند. وای از دست این فسقلی ها!

مسابقه موشک پرانی هم داشتیم. بچه ها موشک می ساختند و به نوبت بر جدولی که روی زمین طراحی شده بود می انداختند. مال هرکس بهتر می رفت برنده می شد. مال بعضی ها دور می زد می افتاد جلوی پایشان و کلی می خندیدیم.

همه چیز خوب بود فقط نمی دانم چرا زنگ همبرگر نمی شد. دیشب دو تا ساندویچ همبرگر درست کردم. یکی برای فاطمه یکی برای خودم. فاطمه هر دو را صبح زود برد مدرسه تا در هیتر بگذارد. دلم قیلی ویلی می رفت که زودتر بروم سراغش.

چهارمی ها برای بخش هنری معلم نداشتند. من رفتم سر کلاسشان. پرچم ساختیم. قرتی ها به بهانه روز آزادی می خواندند و می رقصیدند. با پرچم های کج و کوله ای که این میان ساخته شد عکس انداختیم؛ چه عکس هایی!

تو حیاط با بچه ها وسطی بازی کردیم. سومی ها و چهارمی ها با هم نمی سازند؛ رقابت دارند. گاهی سمت چپ حیاط با سومی ها می دویدم، گاهی سمت راست حیاط با چهارمی ها.

چقدر دویدیم، چقدر خندیدیم، چقدر خوش گذشت.

زمان را فراموش کردم. آمده بودم که زود همبرگرم را بخورم و بروم! اما آخر تا 3 ماندم. زمان زیادی بود شاید برای سال های بعد کم تر شود. اما خوش گذشت.

خصوصا همبرگر خورانش! با آن نوشابه های تکان خورده ای که هر کدام بخشی از غذاخوری را رنگ آمیزی کردند.

بیچاره مدرسه!


http://orig07.deviantart.net/1fe5/f/2012/036/6/f/22_bahman_by_bisimchi_graphic-d4otee9.jpg



[ چهارشنبه 95/11/20 ] [ 8:3 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

چه سخت است داوری! همین که مجبوری روی افکار و اندیشه های یک نفر نمره بگذاری... اصلا مگر می شود؟!

چه خوب شد قاضی نشدم. به نظرم قاضی ها هر چقدر هم دقیق باشند و رای خود را به عدالت نزدیک سازند باز هم ته تهش یک عذاب وجدان دائمی بر دوش خواهند کشید. عذابی که گریزی از آن نیست. شک در این که نکند به اندازه سر سوزنی، به وزن پر کاهی اشتباه کرده باشم.

چقدر سخت است قضاوت! عجب کاری کردم!!

 


http://www.beytoote.com/images/stories/psychology/ra4-4428.jpg

....................................

پ. ن. 1. امروز بخشی از کارهایی که برای نشریه ارسال شده بود داوری کردم. نمره دادم. به اندیشه های ملت نمره دادم! به آفرینش، به تفکر، به منی که در هر اثر هویدا بود... واقعا به چه چیزی نمره دادم؟! چه حال بدی دارم! زهرش از کام دلم پاک نمی شود...

 

پ. ن. 2. خوب است نمی توانم قاضی شوم. خوب است که زن ها نباید قاضی شوند. هرکس بگوید یک زن می تواند بدون دخالت احساس، قضاوت کند قطعا یا دروغ می گوید یا هیچ از زن نمی داند. بعضی از نوشته ها احساساتم را برانگیخت. ممکن نیست بدون دخالت احساس نمره داده باشم.

 


[ چهارشنبه 95/11/20 ] [ 7:46 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

سلام؛

باغ گلم... میوه دلم... جرعه جرعه جوانی ام را به کامت نوشاندم تا ثمردادنت را ببینم...

تماشای شکوفه های زیبای بندگی بر قامت دلربایت، زیباترین اتفاق زندگی ام بود...

جشن بندگی ات مبارک...

 

http://www.parsiblog.com/TelFiles/64020/11004183.jpg


http://www.parsiblog.com/TelFiles/64020/11002903.jpg

http://www.parsiblog.com/TelFiles/64020/10999149.jpg

.............................

امروز 13 بهمن 95 جشن تکلیف پایه سومی ها بود. هرچند که تو 4 شعبان رسما به تکلیف می رسی اما این اتفاق خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می کردم برایم شیرین بود. تماشایت در لباس بندگی، قرآن خواندنت، سرودها و نمایش ها و نماز شکر همه و همه برایم خاطره ای بدیع و به یادماندنی رقم زد که هرگز فراموش نمی کنم.

دیشب دوباره حالم بد شد. استرس داشتم که نکنه امروز نتونم بیام. سفارش هاتو کرده بودی و قول و قرارهاتو گرفته بودی. مگه می شد نیام. هرجور بود اومدم. با مادربزرگا و علی اکبر. هرچند چندبار میون مراسم مجبور شدم برم کتابخونه دراز بکشم اما قول دادم و اومدم. دیدی چه مامانی داری. خوش به حالت :)


[ چهارشنبه 95/11/13 ] [ 5:38 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

کیف قهوه ای چرمی را با احتیاط از کمد پدر در می آوردم. کار همیشه ام بود وقتی زود از مدرسه می رسیدم و هیچ کس خانه نبود.

کیف محکمی بود. خیالم راحت بود گنج گرانبهایم آسیبی نمی بیند. با کف دست خاک های رویش را پاک می کردم. زبانه قفل را فشار می دادم؛ جرقی صدا می کرد و سکوتم را می شکست. نفسم بند می آمد. اطراف را می پاییدم. می ترسیدم پدرم جایی قایم شده باشد تا مچم را بگیرد. دوربینش را خیلی دوست داشت. می گفت گران خریده است.

اول لوازم جانبی اش را در می آوردم و با دستمال مخصوص پاک می کردم. لنزها را با وسواس ها می کردم و رو به نور می گرفتم تا لکی نماند. بعد دوربین را مثل جواهری نایاب آهسته در می آوردم. درِ پشتش را باز می کردم و فیلمی را که برای روزهای خاص کنار گذاشته بودند جا می زدم. نوارش را باز نمی کردم؛ می سوخت. شاتر را شارژ می کردم. عاشق جیر جیرش بودم. از سوراخ کوچک دوربین سوژه ای را نشانه می گرفتم. لنز را به چپ و راست می چرخاندم تا شفاف شود. چند عکس خیالی می انداختم.

و بعد به سرعت همه را جمع می کردم. با دقت همه را سر جایشان می چیدم که متوجه نشوند. اضطراب شیرینی بود اما کاش به جای این همه، یک بار از پدرم می خواستم خودش دوربین را دستم بدهد.

بعدها که از خانه پدری رفتم، روزی فهمیدم برادر کوچکم دوربین را اوراق کرده. شیطان و جسور بود و از هیچ کس حساب نمی برد.

جنازه اش را جمع و جور کردم و با خود بردم. تا مدت ها آذین اتاقم بود. نگاهش می کردم و لذت می بردم. به یاد آن بازی های یواشکی. هرچند دیگر نه لنزی باقی مانده بود و نه شاتری!

 


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/e5/Minolta_SRT303.jpg


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 8:45 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

*

کجایی آرام دلم؟ بی قراری ام را نمی بینی؟ چشم های بر در مانده و چشمه های خشک اشکم را نمی بینی؟ صدایم را نمی شنوی؟

کجا به دنبالت بگردم؟ با این دست و پای بسته ام! چقدر به آسمان زل بزنم؟ چقدر با ماه و ستارگان فال بگیرم؟

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

چقدر نوحه بخوانم؟ چقدر اشک بریزم... این جمعه هم گذشت و تو اما نیامدی...

 

**

عادت کرده ایم واژه واژه ات کنیم؛ به نامت بسراییم به یادت بنویسیم. عادت کرده ایم از تو زیاد دم بزنیم. دم بزنیم و تو نباشی. نباشی و انگار نه انگار.

آب از آب تکان نمی خورد که نیستی. جایی برایت خالی نمی کنیم. تو را نمی جوییم. تو را نمی خوانیم. تو را نمی خواهیم.

عادت کرده ایم نباشی. انگار نه انگار.

عادت کرده ایم صبح به صبح چشمانمان را به روی غیر تو بگشاییم. به غیر تو سلام کنیم. به غیر تو لبخند بزنیم. به غیر تو دل خوش کنیم.

عادت کرده ایم یادت نباشیم. عادت کرده ایم نباشی.

و تو تماشایمان می کنی. مولای غریبم. تماشا می کنی و عادت کرده ایم نفهمیم!

 


http://s5.picofile.com/file/8105930050/url.jpg

 



[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 8:27 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا


شیرین عسلم، سلام؛
می دانی که چقدر برایم عزیزی. بدون وجود زیبای تو خانه سوت و کور است. برق نگاهت روشنی بخش زندگی است و آهنگ خندیدنت، روح بخش ترین موسیقی دنیاست.
به قول خودت تو چراغ خانه ای. وقتی مدرسه می روی دلم برایت تنگ می شود اینقدر تنگ که تمام خیالم را یادت پر می کند؛ اما خوشحالم که به رشد و بالندگی مشغولی.
مثل آن «لوبیای سحرآمیزی» که با هم در گلدان کاشتیم به امید این که تا ابرها قد بکشد. با این که آن را نمی دیدیم و زیر خاک پنهان بود اما خیالمان راحت بود جایش خوب است و اتفاقات خوبی در انتظارش.
با هم آن را آب می دادیم و در نور مناسب می گذاشتیم تا بالاخره جوانه زد. چقدر ذوق کردیم و چقدر بیشتر دوستش داشتیم.
تو را که به مدرسه گذاشتم، به خیالم توقع داشتم تا ابرها قد بکشی. قد بکشی تا بگویم لوبیای من هم سحرآمیز بود! اما حالا می دانم برگ برگ جوانه هایت گنجی گران بهاست. لحظه لحظه رشدت را با شوق تماشا می کنم و لذت وجودت را می برم که تو –چه تا ابرها برسی چه نرسی-  چشم و چراغ خانه ام هستی.


[ یکشنبه 95/8/23 ] [ 11:19 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

اگر دخترم می دانست چقدر دوستش دارم هیچ گاه از من نمی رنجید یا سخت گیری هایم را به پای بد بودنم نمی گذاشت.

می داند دوستش دارم اما از شدت آن بی خبر است. همچنان که من از شدت محبت «رب» خود غافلم؛ اگر می دانستم چه اندازه دوستم دارد، بی شک از شوق می مردم.

البته مهر الهی ظهور کاملی دارد، اشکال از سوی کم دیدگان من است. اما عشق من بروز چندانی ندارد؛ لابد ندارد که بهشت میان دستانم نیست.

خوب است یاد بگیرم چطور این همه محبت محبوس را آزاد کنم تا چنان جاری شود که دخترم در آن شیرجه بزند.

 


[ یکشنبه 95/8/23 ] [ 11:18 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]

به نام خدا

 

طوفان طلاق که بیاید، دار و ندار آدم را در هم می پیچد. ساخته ها ویران می شوند و رشته ها پنبه، عکس ها تکه تکه می شوند و خاطرات برگ برگ...

تنها می ماند پاره ای از دل مرد و پاره ای از دل زن که محکم به هم چسبیده اند و خیال جدایی ندارند. نه می توان سهم خود را برداشت و باقی را دور ریخت، نه می شود فراموش کرد و از خیرش گذشت.

او کودکی است بی گناه که بی خبر از همه جا - با دنیایی امید و آرزو - سر از این طوفان خرد کننده درآورده است. جایی که پیش از این قرار بود جهانی شگفت انگیز باشد اما حالا جهنمی است با اعمال شاقه!

 

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/19/537763_546.jpg


[ یکشنبه 95/8/23 ] [ 5:10 عصر ] [ مادر ] [ نظر ]
<      1   2   3      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 40
کل بازدیدها: 224110