سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

EMOZIONANTE
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به نام خدا

 

چه اوضاعی شده! چه احوالی! همه چیز به هم پیچیده. همه چیز به هم ریخته.

گاهی وقت ها - شاید- لازم است همه چیز خراب شود تا یادم باشد فقط خودم هستم و خودت. تنهای تنها.

یک خلوت یک نفره با خودم و خودت که آخر هم نفهمیدم من تو ام یا تو منی؟

در هم ریخته ام. درهم و برهم. خسته و کلافه. حرف دلم را با تو می گویم. با تو تنها کسی که برایم مانده ای. با تو که برایم همه ای و غیر تو برایم نمانده. با تو که انتهای همه راه هایی. آخر همه آرزوها.

با تو می گویم و تو... اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم؛ جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را ...

.............................

به آخر که می رسد، جان که به لب می آید، امیدها که قطع می شود، منیت ها که خرد می شود، لحظه گشایش است. لحظه گشایش نزدیک است. یقین دارم.


[ شنبه 95/11/16 ] [ 10:35 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

کیف قهوه ای چرمی را با احتیاط از کمد پدر در می آوردم. کار همیشه ام بود وقتی زود از مدرسه می رسیدم و هیچ کس خانه نبود.

کیف محکمی بود. خیالم راحت بود گنج گرانبهایم آسیبی نمی بیند. با کف دست خاک های رویش را پاک می کردم. زبانه قفل را فشار می دادم؛ جرقی صدا می کرد و سکوتم را می شکست. نفسم بند می آمد. اطراف را می پاییدم. می ترسیدم پدرم جایی قایم شده باشد تا مچم را بگیرد. دوربینش را خیلی دوست داشت. می گفت گران خریده است.

اول لوازم جانبی اش را در می آوردم و با دستمال مخصوص پاک می کردم. لنزها را با وسواس ها می کردم و رو به نور می گرفتم تا لکی نماند. بعد دوربین را مثل جواهری نایاب آهسته در می آوردم. درِ پشتش را باز می کردم و فیلمی را که برای روزهای خاص کنار گذاشته بودند جا می زدم. نوارش را باز نمی کردم؛ می سوخت. شاتر را شارژ می کردم. عاشق جیر جیرش بودم. از سوراخ کوچک دوربین سوژه ای را نشانه می گرفتم. لنز را به چپ و راست می چرخاندم تا شفاف شود. چند عکس خیالی می انداختم.

و بعد به سرعت همه را جمع می کردم. با دقت همه را سر جایشان می چیدم که متوجه نشوند. اضطراب شیرینی بود اما کاش به جای این همه، یک بار از پدرم می خواستم خودش دوربین را دستم بدهد.

بعدها که از خانه پدری رفتم، روزی فهمیدم برادر کوچکم دوربین را اوراق کرده. شیطان و جسور بود و از هیچ کس حساب نمی برد.

جنازه اش را جمع و جور کردم و با خود بردم. تا مدت ها آذین اتاقم بود. نگاهش می کردم و لذت می بردم. به یاد آن بازی های یواشکی. هرچند دیگر نه لنزی باقی مانده بود و نه شاتری!

 


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/e5/Minolta_SRT303.jpg


[ دوشنبه 95/11/11 ] [ 8:45 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

 

طوفان طلاق که بیاید، دار و ندار آدم را در هم می پیچد. ساخته ها ویران می شوند و رشته ها پنبه، عکس ها تکه تکه می شوند و خاطرات برگ برگ...

تنها می ماند پاره ای از دل مرد و پاره ای از دل زن که محکم به هم چسبیده اند و خیال جدایی ندارند. نه می توان سهم خود را برداشت و باقی را دور ریخت، نه می شود فراموش کرد و از خیرش گذشت.

او کودکی است بی گناه که بی خبر از همه جا - با دنیایی امید و آرزو - سر از این طوفان خرد کننده درآورده است. جایی که پیش از این قرار بود جهانی شگفت انگیز باشد اما حالا جهنمی است با اعمال شاقه!

 

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1393/1/19/537763_546.jpg


[ یکشنبه 95/8/23 ] [ 5:10 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا

گوشت چرخ کرده را در ماهیتابه می اندازم و هم زمان عدس ها را می شویم. پیاز داغ و ادویه که اضافه شد، سراغ ظرف های صبح می روم. در این بین پسرکم اناری از یخچال می آورد و با زبان دو ساله اش می گوید: «ماما... انا...»

انار را می شویم و زیر غذا را کم می کنم. با هم انار را دانه می کنیم و مشت مشت می خوریم. همه چیز رنگ انار می گیرد، سرخ و درخشان؛ دست، صورت، زمین و حتی زمانی که هیچ نگرانش نیستم.

دانه ای شیطنت می کند و به آستین پسرک می پرد؛ ریز می خندد. دانه ها یکی پس از دیگری داخل آستین می پرند؛ حالا شیطنت پسرک گل کرده است. بلند می شود و دور قالیچه کوچکی که وسط هال پهن کرده ام می دود. فرش ها را فرستاده ام حمام! اینقدر گل کاری شده بودند، دیگر نقش خودشان پیدا نبود.

دانه ای زیر پای پسرک نقش زمین می شود. چشمانش برق می زند: «بادی...!» دانه ها یکی یکی زیر انگشتانمان می ترکند و کف پوش هال، دفتر نقاشی بزرگی می شود پر از طرح های بدیع. چه اشکالی دارد؟ زحمتش را دستمال پیر آشپزخانه می کشد که با وجود سن بالایش، هیچ دستمالی جایگزینش نیست.

دور قالیچه کوچکمان، انارستانی برپاست. پسرک زمان زیادی سرگرم است و لذت می برد. لذتی که در هیچ شهربازی و پارکی پیدا نمی شود.


http://anarestanclub.ir/wp-content/themes/anarestan/images/imgabouts.jpg

 


[ یکشنبه 95/8/23 ] [ 1:14 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


گلدان های کوچک و بزرگ مشکی انواع گیاهان را در دلشان نشانده اند.
تنها، قدم زدن در میان این گلستانِ چشم انتظار کافی است تا تمام وجودت تازه شود.
سر تا سر باغ را گلدان ها پوشانده اند و تنها گذرگاهی باریک در میان دارند که انتهایش پیدا نیست.
رطوبتِ سر صبح گل ها و عطر خاک نم خورده را یکجا در آغوش می کشم و در نشان گاهی از بهشت قدم می گذارم.
به دنبال شمعدانی آمده بودم اما نگاهم به گل های سرخ انار است و دستانم در دست برگ های لطیف یاس. دلم پیش عطر محبوبه شب مانده و پایم به پای گل کاغذی نشسته است.
زیبایی اختر و کوکب و گل های سرخ را به یاد می برم و تمام سرسبزی باغ را به دل می سپارم.
دستِ آخر صندوق ماشین پر می شود از گل های رنگارنگ.
جای شمعدانی خالی!



Image result for شمعدانی


[ دوشنبه 95/5/25 ] [ 6:5 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]

به نام خدا


پسرم عاشق هندوانه است. این طور که او اظهار محبت می کند طبیعی است آرزو کنم هندوانه باشم!
وقتی پدرش از راه می رسد و در میان کیسه هایی که در دست دارد، هندوانه می بیند چنان بالا و پایین می پرد و از خود بی خود می شود که دیگر نه چیزی می بیند نه می شنود.
گوشه آشپزخانه کنار دلبند شیرین تر از جانش می نشیند، با انگشتان کوچکش نوازشش می کند، صورت بر صورتش می گذارد و با زبان دو ساله اش با او رازها می گوید!

تا زمانی که هندوانه در خانه داریم امکان ندارد به محبوبش خیانت کند و به خوراک دیگری لب بزند. او یک عاشق حقیقی است.


http://children-of-war.persiangig.com/image/554913_640px.jpg


[ دوشنبه 95/5/25 ] [ 5:46 عصر ] [ مادر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 48
بازدید دیروز: 84
کل بازدیدها: 249063